به جای مقدمه: ماجرای انرژی هستهای، کاریکاتورها، واکنش مسلمانان، واکنش رسانههای غربی، واکنشهای بعدی مسلمانان، و نظرها و رأیهای گوناگون شخصی و گروهی و دولتی و غیردولتی اینوریها و آنوریها، در این چند روز ذهنم را گرفتار کرده بود سخت. جمع و جور کردن این ذهن نیز کار سختی بود، اما سختتر این بود که سرانجامش انگار به بغضی تبدیل شد. عمر این وبلاگ دراز باد که گاهی بهترین جا برای فرو دادن بغض است. نوشتهی نسبتا طولانیای که میخوانید، بیش از آن که تحلیل باشد یا پیشبینی یا ریشهیابی، شاید بغضی باشد که دارم فرو میدهم. با حوصله بخوانیدش و مطمئن باشید نظراتی که بدون توهین و تحقیر و ناسزا ثبت شوند، حذف نخواهند شد. تیتر این یادداشت را وامدار یکی از شعرهای
حمید ستار هستم.
موضوع این است که هم «غرب» و هم «ما» در اشتباهایم. منظورم از «ما» جامعهی مسلمانان دنیاست که بخش عمدهای از کشورهای «جنوب ـ جنوب» را تشکیل میدهیم، و منظورم از «غرب» بخش تأثیرگذار کشورهای «شمال ـ شمال» است. هر دو قرنهاست که در اشتباهایم و اشتباه میکنیم. غرب تقصیرکار است (و کوتاهی کرده) در شناختِ درست و دقیق ما، و مقصر است (و گناهکار) در رویاروشدن و تعامل با ما. «ما» هم تقصیرکاریم (و کوتاهی کردهایم) در وارهاندن خود از قید و بندهای استبداد تاریخی و عقبماندگی اقتصادی و علمی، و مقصریم (و گناهکار) در واکنشهای نادرست و بیحاصل قومی، ملی و بینالمللی نسبت به جفای غرب. غرب با شناخت ناقص خود بر ما ظلم کرده و ما نيز در تداوم اين ظلم و اين جهالت بیتقصير نبودهايم.
شناخت غرب از ما در بهترین حالت تنها جنبهي اقتصادی و امنیتی و در مجموع سیاسی داشته و چندان رغبتی برای درک دقیق این اقلیت جهانی متکثر، با همهي مشترکات فرهنگی و دینی و تفاوتهای بسیار و گوناگونش نشان نداده؛ تنها همین که در کوتاهمدت و میانمدت چگونه بردارند که کمی هم برای خودمان بماند؛ همین. بیش از این، بهرغم تصور عمومی ما، چیزی نبوده؛ که اگر بود، انقلاب ایران برای نخستینبار آنها را با قرائتی به نام «شیعی» از اسلام آشنا نمیکرد. که اگر بود، حادثهي ۱۱ سپتامبر برای نخستینبار آنها را با قرائت دیگری به نام «وهابیت» از اسلام آشنا نمیکرد؛ چندان که یکه بخورند و اکنون متوسل شوند به انواع روشهای بازدارندهي خوشآب و رنگ، و یا بدآهنگ تا جلوی ضررِ بیش از این را بگیرند. چندان که بزرگترین بیم اجتماعی و فرهنگی اروپای کنونی بشود «اسلامگرایی» و چندان که بخش مقصرتر غرب بر اساس رفتار اقليتِ مقصر و سياستزدهی ما، از «اسلام» تابویی هراسناک بسازد برای نه تنها غرب که کل جهان.
اکنون هم که غرب از غفلت تاریخیاش تکان کوچکی خورده، هنوز تلاش مؤثری برای جبران نقص شناختش نکرده. گزاف نیست اگر بگوییم غرب، جهان اسلام را، فرهنگ، ادبیات، تاریخ (حتی جغرافيا) و سنت اسلام را در حد دانش عمومی اجتماعی نمیشناسد و در نتیجه از تکثرش آگاه نيست؛ آگاه نیست که این جماعت عظیم همنام، حتی در نگرش به سنت پیامبر اسلام نیز هزار زاویه دارند و هزار جور نگاه. پس اشتراک عمیق و بزرگ ما (مسلمانان دنیا) در چیست؟ جز در «فقر»، «بیسوادی» و «بيماری» و در یک کلام، «توسعهنیافتگی»؟
اکثریت جمعیت مسلمانان در بخشهای بزرگی از آفریقا، خاورمیانه و آسیا ساکناند، در کشورهایی که از نظر اقتصادی توسعه نیافتهاند؛ یا به ناتوانی خویش یا به جفای غرب، یا به هر دو. فقر و بیسوادی و بیماری در بیشتر کشورهای مسلمان، اگر بیداد نکند، دستِکم به معضلی تاریخی تبدیل شده؛ و عجیب است که هماینان در عین فقر و بیسوادی، دینورزی میکنند و دین اقليتی از اينها رنگ این کمبودها را هم به خود گرفته که در واکنشهای تند و عصبیشان به نمایش درمیآید.
به مرور زمان، غرب به «متن» تبدیل شده و ما «حاشیه» لقب گرفتهایم. شکاف بزرگ و بزرگتر شده، و عمق فاجعه به جایی رسیده که اکنون از شورش حاشیه بر متن گریزی نیست. «غرب» بسیار دیر فهمیده این مصیبت جهانی را، و این که عقبماندگی و عقبنگهداشتگی ما و سایر کشورهای حاشیه (یا همان جنوب ـ جنوب) خود به آتشی افروخته تبدیل شده که جز در فقر و کاستی و ناآگاهی، ریشهی عمیق در هیچ خاک دیگری ندارد. اکنون نیز که فهمیدهاند و شعار مبارزه با فقر جهانی را علم کردهاند، از گیجی نخستین ترکشهای این شورشِ پراکنده، هنوز نتوانستهاند کاری را به سرانجام برسانند و کاستیای را جبران کنند. فقط دریافتهاند که رفاه و آسایش و پایداری توسعهي خودشان، برخلاف گذشتهی تاریخ، مستلزم رفاه و آسایش و توسعهی «نسبی» حاشیه است. اما این هم هنوز الگویی فراگیر نشده. هنوز سر میاندازند پایین و به نام صدور «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «آزادی بيان» به خاورميانه و مشرقزمين، با حکومتهای منطقه کلنجار بیهوده میروند. دشوار است برایشان که به شیوهای دیگر، و به نامهایی دیگر، به سود آیندهي خویش هم که شده، با «درد اصلی» جامعهی مسلمانان که همان فقر و بیسوادیست، مبارزه کنند.
مثال روشن دم دست خودشان است، آمريکای لاتين؛ جایی که در سالهای اخير گمان میرفت «دموکراسی» در آن در حال بسط و توسعه است، اما بنا به گزارشی بینالمللی، بیش از نیمی از مردم ۱۸ کشور آمريکای لاتين، در صورتی که «حاکميت اقتدارگرا» برایشان «پيشرفت اقتصادی» بياورد، از دموکراسی حمايت میکنند! پس میتوان گفت که اگر بخشی از «ما» با جهل خویش به مصاف ظلم ایشان رفته است، آنها نیز جاهلاند در عرصهای دیگر ـ اگر نگوييم مغرض. دیگر کیست که نداند گروهها و لابیهای قدرتمندی در جهان غرب هستند که بر آتش این رویارویی میدمند؟ بهجای گفتوگوی تمدنها به زد و خورد جهلها رسیدهایم انگار. بسياری از غربیها مسلمانان را تروريستهای مادرزاد تلقی میکنند و در مقابل، گروهی از مسلمانان جامعهی غرب را محکوم و روش آنان را مردود میداند.
درد اصلی اینجاست که اگر آنها در درک علتالعلل این وضعیت «ما» کوتاهی کردهاند، خود «ما» نیز خود را به ناآگاهی زدهایم و با چشم بستن بر عقبماندگی و فقر خویش، توهین و تحقیر و جفای ایشان را با واکنشهایی جبران میکنیم که بیشتر خواستهی آتشافروزان جنگ جهلهاست.
اگر نخواهیم از افراطیهای خودمان مثال بیاوریم، میتوانیم از خود بپرسیم که چرا بیشتر کسانی که تروريست میشوند، «اگر» ـ تحصيلکرده باشند، نهایتا يا مهندساند يا پزشک، و يا دانشآموختهی علوم پايه؟ چند نفر درسخواندهی علوم انسانی ميان اينها هست؟ چند نفر ایشان فرهنگ و تاريخ اسلام را به خوبی میشناسند؟ قدم کمی آنسوتر بگذاریم؛ بیشتر مهاجران مسلمان در اروپا، آنهایی که هميشه جلودار اعتراض و تعرضاند، شلوغ میکنند، آدم میکشند و رگ غيرتشان بالا میزند ـ حال از سومالی باشند يا نيجريه يا الجزاير يا هر جای ديگری، غالبا از پناهندگانیاند که به گواهی اخبار و گزارشها، در فقر و بيسوادی و بلاتکليفی مدنی زندگی میکنند. و روشن است آدمی که پایاش روی پوست خربزه باشد، مشتاقتر است به این که هر جوری خودش را به هويتی آويزان کند. و روشنتر است که دیواری کوتاهتر از اسلام نیابند، بهخصوص وقتی که بازار قرائتهای خشن از این دین، داغ داغ باشد!
اینجاست که در رسانههای غرب ديگر کسی نمیپرسد اينها چند درصد از مسلمانها را تشکيل میدهند؟ حال آنکه در همین غرب، هیچ کس در طول تاریخچهی اعمال تروریستی ایرلندیهای مذهبی افراطی، رفتارشان را به «اقلیتی کاتولیک بودنشان» ربط نداده و جامعهی غرب را از مسیحیت بیم نداده. و باز اينجاست که میتوان گفت در غرب (و چه بسا در شرق هم)، کار رسانه، از مسئوليت و پاسخگويی فاصله گرفته و تنها در فکر منافع مادی يا سياسی خويش است. گويی ديگر هدف، آگاه ساختن مردم نيست. ديگر روزنامهنگار نه برای خود مسئوليتی قايل است و نه در قبال کارش خود را پاسخگو میداند: آری، آزادی بيان و آزادی مطبوعات سپری شده که اگر هم نيکخواهان و آزادانديشان را پناه میدهد، حاشيهی امنی برای جرم و اهانت و زير پا نهادن حقوق بشری ديگران هم میسازد؛ این «ديگری» هر که باشد، چه مسلمان و چه غير مسلمان.
آنها از این شیوهی بازی خسارت میبینند، چندان که بازيکنان فوتبال زخم برمیدارند و اخراج میشوند، ولی بازندهی بازی شاید ما باشیم؛ چون خودمان به عنوان بیمار درد اصلیمان را نمیفهمیم. بخش عاقلتر غرب میخواهد کادوی دموکراسی برای ما بفرستد تا نهایتا حکومتی بر صدر باشد که امکان و توان تعامل سیاسیاش با غرب بهتر باشد، و ما جامعهی نامگرفته به نام مسلمانان تا زمانی که بر فقر و بیسوادی خویش غلبه نکنیم، روزگارمان بهتر از این نخواهد شد، اگر بدتر نشود.
بدون شک، تصورات نادرست و افراطی غرب از کليت جهان اسلام، نقشی مؤثر در وخيمتر ساختن اوضاع داشته، چنانکه امروز هم هنوز عزمی جدی بر مفاهمه نمیتوان ديد؛ از هر دو سو. برای فهم و شناخت هر کسی، نخستین کار، همدلی است. نمیتوان به بهانهی شناخت يا تحقيق، انگشت بر حساسيتهای يک قوم گذاشت و عيبهای آن را برشمرد و چشم از فضايلشان پوشيد. در جهان متکثر، سخن گفتن از قوم برتر، چه شرقی باشد و چه غربی، نشانی از نخوت دارد. عجب علمی که در آن اثری از تواضع و فروتنی نيست. اين سودای الوهيتی که دامن قدرت و رسانهها را گرفته، به اقليتهای ناآگاهتر هم سرايت میکند. غرب بايد آرامآرام، با تعامل و همدلی به درک درست جهان اسلام، تکثر آن، عوامل عقبماندگیاش و تبعات جهانیاش برخیزد تا بتواند از تنشها جلوگيری کند.
وقت است به این پرسشها دقیقتر بیندیشیم که:
چرا شکاف میان جوامع اسلامی و غربی رو به افزایش است؟ بهرهبران اصلی از این وضعیت کیاناند؟ خسارتبران اصلی این وضعیت کیاناند؟ چرا رهبران دنیا از مهار چالشهای ناشی از گسترش فقر در کشورهای حاشیه و انباشت سرمایه در کشورهای متن ناتواناند؟ چرا نزدیک به چهل درصد از کشورهای عضو سازمان ملل متحد، اکنون در شمار «دموکراسیهای ناکام» ردیف شدهاند؟ چرا رسانهها ـ چه در غرب مدرن و چه در حاشیهی عقبمانده ـ چیزی را میگویند که خودشان دوست دارند مردم بدانند، و نه آن چیزی را باید بدانند؟ و پرسش اساسیتر این که چرا «عقلانیت اخلاقی» نه در غرب رنگ و بویی دارد و نه در حاشیه، اثر و نشانی؟ این اشتباه دوطرفه تا کی ادامه خواهد داشت؟ چرا «آزادی دين» به «آزادی از دين» ترجمه میشود؟ و چرا «آزادی اخلاقی و عقلانی» مغلوب «آزادی از اخلاق و عقلانيت» میشود؟ اين چراها را همه بايد پاسخ بگويند، از غربی و شرقی. ما همگی مردمانی هستيم بر سيارهی زمين که افق عاقبتاش تیره و تار ديده میشود.
اگر ارزشی بايد جهانی شود، لاجرم بايد برای جهانيان باشد، عام و بی تبعيض، نه برای معدودی برگزيده که در ميان آنها هم بدخواهان و آشوبگران خزيده باشند. پردهی اين ريای به ظاهر پرفضيلت را بايد دريد و در همان حال مشفقانه از حفظ آن فضيلت گفت.
درد دين میخواهد، عقلانيت میخواهد و خالی بودن از غرضورزی يا عقدههايی که خويش بهتر میدانيم از که داريم اما بر سر ديگری خالیاش میکنيم. انصاف و مروت همگان را روزی باد. باشد که روزی بيايد - اين آرمان است البته - که انسانها بر سر سفرهی بشريت خويش بینخوت و برابر بنشينند و دست طمع در الوهيت نزنند و سودای استعلا و فساد نداشته باشند - به هيچ نامی، نه به نام دين، نه به نام آزادی.