

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانهی «نیمهی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم. 
در همهی ماههایی که زیباترین و تلخترین لحظات زندگیام را در جنگ گذارندم، تنها یک ماه آخرش یکی از چند هزار نیروی احمد کاظمی حساب میشدم. چه شادی کودکانهای داشتم از این که حاجاحمد فرمانده من نیز بود. حاجاحمد با آن لباس خاکی تنش، الگوی بیبدیلی بود از وارستگی، شجاعت و مدیریت نظامی که مردم نجفآباد به داشتنش فخر میفروختند و سر بالا میگرفتند. حاجاحمد سالهای طولانی جنگ را در خود جنگ زندگی کرد، نه چون ما که دو هفته قبل از هر عملیاتی میرفتیم و دوهفته بعد هم سالم یا تکهپاره برمیگشتیم. لشگر او در کنار لشگر عاشورا، لشگرهای خطشکنی بودند که حساسترین و بزرگترین و قربانیبگیرترین حملههای نظامی بر دوش آنان بود. هر بار پس از عملیاتی بزرگ به نجفآباد برمیگشت، اما نه برای استراحت، که برای بدرقهی نزدیک صدها تابوتی که جنازهی آش و لاش نیروهای کمسن و سال او را به گلزار شهدای نجفآباد میبردند. تنها یکبار گردان «انبیاء» او یکجا قربانی اروند شدند جز یکی دو نفر. تابوتها را میدید و آرام میگریست و میرفت تا فردای آن روز باز همانجایی باشد که داشت زندگی میکرد. همه میدانستند که امروز و فرداست که حاجاحمد نیز در یکی از همین تابوتهای سادهی چوبی راونهي گلزار شهدا شود، و هیچکس نمیدانست اگر چنین شود، لشگر 8نجف اشرف چنین گوهر یکدانهای را از کجا باید بجوید؟ آن هنگام حاجاحمد وصیت نکرده بود که اگر کشته شد، او را به خاک نجفآباد نسپارند. آن روزها هنوز جنگ تمام نشده بود...
جنگ لعنتی بالأخره تمام شد و حاجاحمد هم مثل انبوه لشگرش به شهر بازگشت و قصهی دراز سرگردانی آغاز شد. تب جنگ که نشست، تب سیاست بالا گرفت. بسیجیان لشگر شدند مردم عادی شهر و هر کس به درسی و کاری مشغول، ولی حاجاحمد عادی و عامی نبود. و چه زود تب سیاست اندام نجفآباد را داغ کرد. آیتالله منتظری در قم بود، اما نجفآباد به نام او زنده بود و با هتک و شتم او هر شب تکان از پی تکان میخورد. چه موقعیت دشواری بود برای حاجاحمد که به حساب وظیفهی حکومتی ناچار بود بایستد رویاروی انبوه کسانی که تا دیروز چشم به دهانش دوخته بودند در جنگ، و اکنون خود و خانوادههایشان آرزو میکردند کاش حاجاحمد پس از جنگ از سپاه بیرون آمده بود و یا به شهری دیگر رفته بود تا ناچار نباشند قهرمان خود را رودرروی خود ببینند. حاجاحمد پیش از آن که فرصت کند ار این مخصمصه خلاص شود، گرفتار آن شد و غالب مردم شهر بهرغم میلشان با دیدن حاجاحمد و نیروهای کادر زیردستش، دندانها را به هم ساییدند و ساییدند و هیچ کاری هم نتوانستند که پیش ببرند. دندانساییدنشان تنها بهخاطر فشار حصر آیتالله و شهر نبود؛ چه، حاجاحمد هم اگر نبود، روزگار به همین منوال میگذشت. غصهي ایشان آن بود که میدیدند فرزند برومند شهر و آن که مایهی سربلندیشان بود و یادگار سالهای سخت حضور رکورددار نجفآباد در جنگ، آرام آرام دارد از دست میرود. مردم شهر فرزند خود را از دست دادند و چه افسوسها که نخوردند.