

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
محمود اروجزاده: بهخدا وقتی ديدم در ميزگرد حقوق وبلاگها وسط سحرخيز کلهخراب و دکتر دادخواه با آن شور و هيجان سياسی گير افتاده، دلم برايش سوخت. راستی از سومين دورهی مسابقهی وبلاگها چه خبر؟ جشنوارهی همدان انگار بدجوری کک انداخته بود توی تنبان محمود؛ خدا به خير کند.
نويد لطيفی يحيی صفیآريان: اين اسم دراز، در زمان برگزاری جشنواره متعلق به يک شخصيت ـ به معنای واقعی کلمه يک شخصيت ـ بود که سردبيری جشنواره را به عهده داشت. ولي بيرون جشنواره اين اسم به دو اسم «نويد لطيفی» و «يحيی صفیآريان» تقسيم میشد که دو نفر بودند. عکس اين دو ساختارشکن عرصهی دبيری جشنوارهها را ببينيد. گريهی آرام آنها بعد از اختتاميه، مرا هم به گريه انداخت.
عليرضا شيرازی و شهرام شريف: از آن فنیهای باسواد که وقتی باهم حرف میزنند، من يکی هيچچی نمیفهمم و حوصلهام سر میرود، ولی وقتی در گوشَت حرف میزنند، میبينی که انگار شور و شيدايی، فنی و فرهنگی نمیشناسد؛ کافیست فقط ديوانه باشی!
قوانلو قاجار: روزنامهنگاری سايبر پديدهی آنقدر نویست که هنوز در ايران شناسايی نشده، ولی جالب اينجاست که قوانلو به جای«اشتياق»، نسبت به آن «حس نوستالژيک» دارد. اين را از نگاه غريبانهاش میشود فهميد! دير آمدی و زود رفتی قاجار!
بلاگرهای شرکتکننده: خداوکيلی به همهتان خوش گذشت، نه؟ باز هم خواهش میکنم عکسهايی را گرفتيد برای خود من هم بفرستيد. پيشاپيش هرگونه فتوشاپکاری عکسهايم را برای انتشار در وب شديدا محکوم میکنم.
سخنرانی من: روز قبل از سخنرانی من، شهاب مباشری سخنرانی داشت. حرفهايش که از نيمه گذشت، چشمهايم آرام آرام از حدقه زد بيرون و افتاد روی زمين. بر اثر توارد ذهنی، شهاب موضوعی را طرح کرد که من برای سخنرانی آماده کرده بودم. همين باعث شد تا يک روز تمام وقت بگذارم و از نو سخنرانی ديگری تنظيم کنم. بهنظرم بد هم نشد. «در خدمت وبلاگستان به زبان فارسی» تيترش بود و دربارهی فرشتهی مرگی حرف زدم که روی شانههای زبان فارسی ايستاده و بهخاطر وبلاگستان دارد از اين نشستن پشيمان میشود! هنوز وقت نکردهام تايپش کنم. بعدها خودش را يا لينکش را خواهم گذاشت. گزارش اين سخنرانی را هرجا بهجز جايی که خودم تأييد میکنم اگر ديديد، لطفا بههيچوجه نخوانيد. شديدا تکذيب میکنم.
انقلاب فيروزهای
يکی از بهترين و زيباترين رويدادهای جشنواره، همين الان و در ادامهی همين سطرها شکل میگيرد. از همدان که برگشتم، ايميلی گرفتم از عباس معروفی. گويا پيشتر از او خواسته بودند که پيامی برای جشنواره بفرستد. میفرستد، ولی منتشر نمیشود. بلافاصله با نويد لطيفی تماس گرفتم، گفت اصلا از چنين موضوعی خبر ندارد و متأسفانه ايميل معروفی را دريافت نکرده. بسيار هم پوزش خواست. اکنون هم دير نيست. نامهی معروفی را بخوانيد:
وبلاگنويسان عزيز وطنم،
من انقلاب فيروزهای وبلاگنويسی را بزرگترين اتفاق تاريخ ايران میدانم. آنجا که جامعهای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب مبدل شود، نامها و امضاها جايگزين سايهها و سياهیها خواهد شد. آنجا که چهرهها بر تمامی گفتار خويش شهادت میدهند، شهر از هياهوی گنگ تباهی نجات میيابد، و کلام جسدی بادکرده نيست که بر سينهاش نوشته باشند: مجهولالهويه. هزار سال شعر پارسی با شاعرانش باليد، اما با جامعه چه کرد؟ دستاورد حفظ کردن کلام موزون برای مردم چه بود جز تکرار همان کلام زيبا که رودرروی يکديگر غزل خواندند و قصيده شنيدند؟ میدانيد؟ جامعه ياد گرفت شعر حفظ کند، ادبيات بلغور کند، و در پس آن شفاهی ماند، افواهی شد، دروغ گفت، رياکار شد، شايعه ساخت، دو رو شد، بیمسئوليت حرف زد، و روز بعد حاشا کرد. نمیخواهم بر جايگاه رفيع شعر پارسی خللی وارد آورم، میخواهم از جامعهای شفاهی در درازای تاريخ بگويم. جامعهای که به سادگی فروغ را فاحشه میخواند، جمعيتی که به آسانی سعيدی سيرجانی را سرسپرده میناميد، و برادری که بهخاطر سی و چهار هزار تومان سر برادرش را میبريد. آيا کسی هست که بار آنهمه ستم را بر دوش بگيرد؟
فضای موجود در مجموعهی وبلاگها پيش و بيش از هر چيز، انسانی است، نه سياسی. و اين را همهشما میدانيد که انسان موجودی است سياسی. اما تلاش شما برای جلوگيری از اعدام زنی در بند، انسانی است. تقلای شما برای آزادی يک روزنامهنگار، انسانی است. آنچه از زندگی مینويسيد، انسانی است، هرچه از عشق میگوييد، انسانی است. آه خدای من! حضورتان، انسانی است. شعرتان، شورتان، افشاگری و شعورتان، انسانی است. شما به سياهچالهها نور میتابانيد، شهرهای ما را تصوير میکنيد، از کودکان محروم مینويسيد، از قهرتان با خدا میگوييد، از زلزله، کارتنخوابها، نوزاد سر راهی، برف، تئاتر، زن، ادبيات آرکائيک، ادبيات کوچه، تماميت ايران، موزيک، باران، عشق، مرد، استقلال، شعر، کودک، گرانی، نان، حقوق بشر، زندگی، سياست، دروغ، دروغ، دروغ.
شما چهرهی دروغ را افشا میکنيد، شما جامعه را از شفاهيات نجات میدهيد، امضا میشويد، چهره و نام میشويد. حرف نمیزنيد، مینويسيد. گاه میترسيد، نام مستعار میشويد، گاه به خطر میافتيد، باز مینويسيد، نمیترسيد، فواره میزنيد، از خاک به افلاک. و من نويسندهی همعصر شما به شما میبالم. و آنچه میخوانم حالا ممهور به مهر شماست. میدانيد؟ ما در مکان نزيستهايم، در زمان عبور کردهايم. يک انقلاب و يک جنگ و هزار بلا را از سر گذراندهايم. دنبال هر سياستمداری بع بعکنان راه نمیافتيم، ويژگی نسل شما، و کار من سرکشی و اعتراض است؛ اعتراض به وضعيت موجود برای رسيدن به وضعيت موعود.
يادتان باشد که ايران شاهد بلايای بزرگی بوده است، سياهی جنگ، خون پاشيده بر ديوار، چرکی آنهمه خباثت، و دويدن رنگ در رنگ. اما رنگ غالب ما فيروزهی گنبدهای ماست که هزار سال در نهايت زيبايی و قدرت و شهامت از ميان رنگها سر بر کشيده، با هر رنگی رنگين نشده، و نام و نان نيالوده، و سرافراز مانده است. من تداوم انقلاب فيروزهای وبلاگنويسی را به شما تبريک میگويم، و از شما میخواهم بر معرفت حرفهای پای فشاريد.
با مهر و احترام ـ عباس معروفی ـ برلين/ جمعه نهم ارديبهشت 1384
اختتاميه: در يکی از ميزگردهای جشنواره، عيسي سحرخيز فرياد زد که با گوريل نمیشود شطرنج بازی کرد. با گوريل بايد مثل خود او بازی کرد و... اين حرف او بعضی بلاگرها را خوش آمد و برخی را هم نه. اين گذشت تا مراسم اختتاميه. در اين مراسم هم يک کليپ ويژه پخش شد که ساختار و تدوينش واقعا ستايشانگيز بود. اين کليپ با نمايی از روی صفحهی مونيتور تمام شد که اين جمله روی آن صفحه تايپ میشد: «نتيجهی اخلاقی: برای گوريل نبايد کامنت گذاشت.» اما من فکر میکنم برگزاری نخستين جشنوارهی دانشجويان وبلاگنويس ايران، کامنت مفصلی بود که در وبلاگ گروهی گوريلها برای هميشه ثبت شد؛ امکان پاککردنش هم وجود ندارد. زنده باد!
آقا من هرچه خواندم معني چيزي كه در مورد من نوشته بودي را نفهميدم. لطفا به جاي شيطنت و ربط اين موضوع به تناقض؛ توضيح بده!
ضمنا ضرري ندارد مطلب اخير مرا بخواني