بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

انقلاب فيروزه‌ای ، کامنتی برای گوريل‌ها
روايت من از نخستين جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس ايران
اول از همه: ارديبهشتِ همدان راستی که دل‎انگيز است. حال سياسی اين شهر اما، چند سال است که در هيچ‎يک از ماه‎های سال خوب نيست. از پيش‎ترها فضای اين شهر رنگ ناصافی از سياست داشت آن هم به سود اقتدارگرايان، ولی از ماجرای آغاجری  به بعد همدان لقب يکی از امنيتی‎ترين شهرها را به خود گرفت. برگزار کردن يک جشنواره‎ی دانشجويی با موضوع خوفناک وبلاگ آن هم توسط چند دانشجوی مستقل دانشگاه بوعلی سينا واقعا سماجت می‌خواست و شهامت که نه تنها هر دو را داشتند که به جرأت می‎گويم در بين چهار جشنواره و مسابقه‎ی وبلاگی که در سطح گسترده در ايران برگزار شده و سه‎تای آن‎ها در پايتخت بوده، اين يکی از همه‎ی آن‎ها منظم‎تر، با برنامه‎تر، مفيدتر، تشکيلاتی‎تر، حرفه‎ای‎تر و زنده‎تر بود. به سالن کشاندن دادستان همدان و نشاندن او روی صندلی مراسم تا در فيلم ويژه‎ی افتتاح جشنواره فرزند شهيدی را ببيند که موسيقی متال می‎شنود و برای انتشار حرف‎ها و عکس‎های سانسورشده‎اش در مطبوعات، وبلاگ راه می‎اندازد، براي من کافی بود تا در همان روز اول به برگزارکنندگان جوان و مهربانش ايمان بياورم و تا آخرين روز با شور و هيجان پا به پای‎شان اندرونه‎ام بالا و پايين شود تا همه چيز به خير و خوشی تمام شود که شد. دست مريزاد هزار بار!

غايبان: دانشجويان وبلاگ‎نويسی که اين جشنواره را جدی نگرفتند، اگر می‎خواهند پشيمان نشوند پيشنهاد می‎کنم حال و هوای جشنواره را از هيچ‎يک از شرکت‎کنندگان نپرسند. دانشجويانی هم هويت‌شان را پنهان می‌کنند، اگر می‌بودند شور و حرارت اين جشنواه از مرز جوش می‌گذشت. وقت است که  هم خودمان را جدی‎تر بگيريم و هم اکنون که ـ با وبلاگ‎نويسی ـ جسارت عرضه‎ی خويش را بر خويش يافته‎ايم، با عرضه‎ی آشکار هويت فردی خويش بر ديگران اين جسارت ستودنی را بيفزاييم.

افتتاحيه: فيلم کوتاهی که پخش کردند، با اين جمله و صدا تمام شد: «کاش خدا برای دعاهای‎مان کامنت می‎گذاشت.» خدا بود!

بيانيه‎ی داوران: وقتي رفتم روی سن برای خواندن بيانيه‎ی داوران بخش فرهنگی و ادبی، به عنوان مقدمه گفتم: « ما پير و پاتال‎های فرهنگی و ادبی نه مثل جوون‎های فنی می‎تونيم بيايم از حفظ بيانيه بخونيم، نه مثه سياسيون قدرت لپ‎تاپ آوردن و غصب ميز مجری مراسم رو داريم. پس همه چيز رو از رو کاغذ می‎خونم، کلمه به کلمه...» هيچ‎جا اين بيانيه را که ما از شب تا ساعت چهار و نيم صبح مشغول نوشتنش بوديم، به‎طور کامل منتشر نکرده. طبيعی هم هست. ولی نمی‎دانم چرا سايت جشنواره که بايد متن کامل بيانيه‎ها را به عنوان مستندات آن منتشر کند هم در اين مورد کوتاهی کرده. به هر حال نسخه‎ی غلط غولوط و خلاصه‎ی اين بيانيه را می‎توانيد توی اين گزارش ايسنا بخوانيد. معيارهای ما اين بود: ۱- ماهيت رسانه‎ای و ارتباطی وبلاگ ۲ـ مسئوليت در قبال زبان و نگارش ۳ـ کيفيت طرح و ساختار فنی و بصری همراه با نبود عناصر مزاحم ۴ـ (با نظرداشت صفت دانشجويی جشنواره) هويت دانشجويی وبلاگ ۵ـ خلاقيت در نام‎گذاری از منظر زيباشناختی.

برندگان: به لطف حرفه‎ای بودن جامعه‎ی خبرنگاران کشور، اسم وبلاگ‎های برگزيده، در هيچ سايت و روزنامه‎ای به شکل درست و دقيق منعکس نشد، بنابراين ناچارم نام برندگان جايزه را همين‎جا بياورم:
برگزيده‎ی نخست: وغيره
برگزيده‎ی دوم: ارتفاع صفر
برگزيده‎ی سوم: نوشته‎های اتوبوسی
ويژه‎ی هيأت داوران: بياض

شهاب مباشری: همه‎ی خوبی‎های دنيا در او جمع است، ولی يک نقطه‎ضعف بزرگ دارد؛ به‎رغم ذات و قيافه‎ی سيگاری‎اش، سيگار نمی‎کشد. متن سخنرانی‎اش را حتما بخوانيد تا رستگار شويد؛ حتا اگر سيگاری نيستيد!

اميد معماريان: گاو پيشانی‎سفيدی که در اين شب‎های هم‎اتاقی بودن ضربه‎ی روحی بزرگی به من زد. هرچه شب‎ها من بيدار بودم و می‎خواندم و می‌نوشتم، او مثل تنه‎ی سنگين يک درخت افتاده بود روی تخت و خرکيف خرناس می‎کشيد. نمی‎دانم سخنرانی بسيار خوبش درباره‎ی نسبت جامعه‎ی مدنی با وبلاگ‎های فارسی را در کدام‎يک از شب‎ها که خواب بود، نوشت!

دکتر حنايی کاشانی: از او متنفرم، چون همواره در من احساس غبن ايجاد می‎کند. آخر يک نفر آدم چه‎قدر بايد هم اطلاعات گسترده در هر حوزه‎ی فرهنگی و هنری داشته باشد و هم اين‎قدر قدرت تحليل، و بدتر از همه اين که اين‎قدر خوش‎مشرب باشد و خاکسار؟ سخنرانی او تصادفا مکمل نکاتی بود که در سخنرانی من طرح شد. اگر خوش‎اقبال باشم و متن هر دوی اين سخنرانی‎ها در يک صفحه از يک روزنامه چاپ شود، شايد کمی از احساس تنفرم فروکاهد!

نيما اکبرپور: نبود، نبود، نبود، نبود، نبود، نبود، نبود، نبود، نبود، بعد يک‎هو خبرنامه‎ی جشنواره به تعداد موهای سرش او را بود کرد، بودکردنی!

جليل اکبری صحت: روزنامه‎نگار باشی، اهل بخيه‎ی ادبيات باشی، منتقد سينمايی باشي، دبير سرويس ادب و هنر باشی، لباس اسپرت بپوشی، پژو ۲۰۶ داشته باشی، آدامس بجوی، همدانی‎الاصل باشی، وبلاگ‎خوان حرفه‎ای باشی، با هيچ‎کس تعارف نداشته باشی، و کلی داشته‎باشی و نداشته‎باشی ديگر. بس نيست برای داور بودن؟ راستی آدامست را از همدان تا ساوه جويدم، برای گرفتن ديه‎ی فکم که داغون شد، حتما بهت زنگ می‎زنم.

محمود فرجامی: اگر بچه‎ی مشهد نبود که دوست‎شان دارم اين‎جا می‎نوشتم، اگر به دبش لينک نداده‎ايد، عوضش او تنها کسی‎ست که دو دست کت و شلوار دارد! بی‎خيال «تناقض»...

علی پيرحسين‎لو: جان خودم همه‎ی‎ ما از دم موبايل داشتيم، ولی نمی‎دانم چرا موبايل علی بيش‎تر از ما زنگ می‎خورد؟ بابا! آقای معين چه‎قدر بايد به تو زنگ بزند تا وزارت آ‎ی‎تی را قبول کنی؟

محمود اروج‎زاده: به‎خدا وقتی ديدم در ميزگرد حقوق وبلاگ‎ها وسط سحرخيز کله‎خراب و دکتر دادخواه با آن شور و هيجان سياسی گير افتاده، دلم برايش سوخت. راستی از سومين دوره‎ی مسابقه‎ی وبلاگ‎ها چه خبر؟ جشنواره‎ی همدان انگار بدجوری کک انداخته بود توی تنبان محمود؛ خدا به خير کند.

نويد لطيفی يحيی صفی‎آريان: اين اسم دراز، در زمان برگزاری جشنواره متعلق به يک شخصيت ـ به معنای واقعی کلمه يک شخصيت ـ بود که سردبيری جشنواره را به عهده داشت. ولي بيرون جشنواره اين اسم به دو اسم «نويد لطيفی» و «يحيی صفی‎آريان» تقسيم می‎شد که دو نفر بودند. عکس اين دو ساختارشکن عرصه‎ی دبيری جشنواره‎ها را ببينيد. گريه‎ی آرام آن‎ها بعد از اختتاميه، مرا هم به گريه انداخت.

عليرضا شيرازی و شهرام شريف: از آن فنی‎های باسواد که وقتی باهم حرف می‎زنند، من يکی هيچ‎چی نمی‎فهمم و حوصله‎ام سر می‎رود، ولی وقتی در گوشَت حرف می‎زنند، می‎بينی که انگار شور و شيدايی، فنی و فرهنگی نمی‎شناسد؛ کافی‌ست فقط ديوانه باشی!

قوانلو قاجار: روزنامه‎نگاری سايبر پديده‎ی آن‎قدر نوی‎ست که هنوز در ايران شناسايی نشده، ولی جالب اين‎جاست که قوانلو به جای«اشتياق»، نسبت به آن «حس نوستالژيک» دارد. اين را از نگاه غريبانه‎اش می‎شود فهميد! دير آمدی و زود رفتی قاجار!

بلاگرهای شرکت‌کننده: خداوکيلی به همه‌تان خوش گذشت، نه؟ باز هم خواهش می‌کنم عکس‌هايی را گرفتيد برای خود من هم بفرستيد. پيشاپيش هرگونه فتوشاپ‌کاری عکس‌هايم را برای انتشار در وب شديدا محکوم می‌کنم.

سخنرانی من: روز قبل از سخنرانی من، شهاب مباشری سخنرانی داشت. حرف‎هايش که از نيمه گذشت، چشم‎هايم آرام آرام از حدقه زد بيرون و افتاد روی زمين. بر اثر توارد ذهنی، شهاب موضوعی را طرح کرد که من برای سخنرانی آماده کرده بودم. همين باعث شد تا يک روز تمام وقت بگذارم و از نو سخنرانی ديگری تنظيم کنم. به‎نظرم بد هم نشد. «در خدمت وبلاگستان به زبان فارسی» تيترش بود و درباره‎ی فرشته‎ی مرگی حرف زدم که روی شانه‎های زبان فارسی ايستاده و به‎خاطر وبلاگستان دارد از اين نشستن پشيمان می‎شود! هنوز وقت نکرده‎ام تايپش کنم. بعدها خودش را يا لينکش را خواهم گذاشت. گزارش اين سخنرانی را هرجا به‎جز جايی که خودم تأييد می‌کنم اگر ديديد، لطفا به‎هيچ‎وجه نخوانيد. شديدا تکذيب می‎کنم.

انقلاب فيروزه‌ای
يکی از بهترين و زيباترين رويدادهای جشنواره، همين الان و در ادامه‎ی همين سطرها شکل می‎گيرد. از همدان که برگشتم، ايميلی گرفتم از عباس معروفی. گويا پيش‎تر از او خواسته بودند که پيامی برای جشنواره بفرستد. می‎فرستد، ولی منتشر نمی‎شود. بلافاصله با نويد لطيفی تماس گرفتم، گفت اصلا از چنين موضوعی خبر ندارد و متأسفانه ايميل معروفی را دريافت نکرده. بسيار هم پوزش خواست. اکنون هم دير نيست. نامه‎ی معروفی را بخوانيد:

وبلاگ‎نويسان عزيز وطنم،
من انقلاب فيروزه‎ای وبلاگ‎نويسی را بزرگ‎ترين اتفاق تاريخ ايران می‎دانم. آنجا که جامعه‎ای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب مبدل شود، نام‎ها و امضاها جايگزين سايه‎ها و سياهی‎ها خواهد شد. آنجا که چهره‎ها بر تمامی گفتار خويش شهادت می‎دهند، شهر از هياهوی گنگ تباهی نجات می‎يابد، و کلام جسدی بادکرده نيست که بر سينه‎اش نوشته باشند: مجهول‎الهويه. هزار سال شعر پارسی با شاعرانش باليد، اما با جامعه چه کرد؟ دستاورد حفظ کردن کلام موزون برای مردم چه بود جز تکرار همان کلام زيبا که رودرروی يکديگر غزل خواندند و قصيده شنيدند؟ می‎دانيد؟ جامعه ياد گرفت شعر حفظ کند، ادبيات بلغور کند، و در پس آن شفاهی ماند، افواهی شد، دروغ گفت، رياکار شد، شايعه ساخت، دو رو شد، بی‎مسئوليت حرف زد، و روز بعد حاشا کرد. نمی‎خواهم بر جايگاه رفيع  شعر پارسی خللی وارد آورم، می‎خواهم از جامعه‎‎ای شفاهی در درازای تاريخ بگويم. جامعه‎ای که به سادگی فروغ را فاحشه می‎خواند، جمعيتی که به آسانی سعيدی سيرجانی را سرسپرده می‎ناميد، و برادری که به‎خاطر سی و چهار هزار تومان سر برادرش را می‎بريد. آيا کسی هست که بار آن‎همه ستم را بر دوش بگيرد؟

فضای موجود در مجموعه‎ی وبلاگ‎ها پيش و بيش از هر چيز، انسانی است، نه سياسی. و اين را همه‎شما می‎دانيد که انسان موجودی است سياسی. اما  تلاش شما برای جلوگيری از اعدام زنی در بند، انسانی است. تقلای شما برای آزادی يک روزنامه‎نگار، انسانی است. آنچه از زندگی می‎نويسيد، انسانی است، هرچه از عشق می‎گوييد، انسانی است. آه خدای من! حضورتان، انسانی است. شعرتان، شورتان، افشاگری و شعورتان، انسانی است. شما به سياهچاله‎ها نور می‎تابانيد، شهرهای ما را تصوير می‎کنيد، از کودکان محروم می‎نويسيد، از قهرتان با خدا می‎گوييد، از زلزله، کارتن‎خواب‎ها، نوزاد سر راهی، برف، تئاتر، زن، ادبيات  آرکائيک، ادبيات کوچه، تماميت ايران، موزيک، باران، عشق، مرد، استقلال، شعر، کودک، گرانی، نان، حقوق بشر، زندگی، سياست، دروغ، دروغ، دروغ.

شما چهره‎ی دروغ را افشا می‎کنيد، شما جامعه را از شفاهيات نجات می‎دهيد، امضا می‎شويد، چهره و نام می‎شويد. حرف نمی‎زنيد، می‎نويسيد. گاه می‎ترسيد، نام مستعار می‎شويد، گاه به خطر می‎افتيد، باز می‎نويسيد، نمی‎ترسيد، فواره می‎زنيد، از خاک به افلاک. و من نويسنده‎ی هم‎عصر شما به شما می‎بالم. و آنچه می‎خوانم حالا ممهور به مهر شماست. می‎دانيد؟ ما در مکان نزيسته‎ايم، در زمان عبور کرده‎ايم. يک انقلاب و يک جنگ و هزار بلا را از سر گذرانده‎ايم. دنبال هر سياستمداری بع بع‎کنان راه نمی‎افتيم، ويژگی نسل شما، و کار من سرکشی و اعتراض است؛ اعتراض به وضعيت موجود برای رسيدن به وضعيت موعود.

يادتان باشد که ايران شاهد بلايای بزرگی بوده است، سياهی جنگ‎، خون پاشيده بر ديوار، چرکی آنهمه خباثت، و دويدن رنگ در رنگ. اما رنگ غالب ما فيروزه‎ی گنبدهای ماست که هزار سال در نهايت زيبايی و قدرت و شهامت از ميان رنگ‎ها سر بر کشيده، با هر رنگی رنگين نشده، و نام و نان نيالوده، و سرافراز مانده است. من تداوم انقلاب فيروزه‎ای وبلاگ‎نويسی را به شما تبريک می‎گويم، و از شما می‎خواهم بر معرفت حرفه‎ای پای فشاريد.
                               با مهر و احترام ـ عباس معروفی ـ برلين/ جمعه نهم ارديبهشت 1384 

اختتاميه: در يکی از ميزگردهای جشنواره، عيسي سحرخيز فرياد زد که با گوريل نمی‎شود شطرنج بازی کرد. با گوريل بايد مثل خود او بازی کرد و... اين حرف او بعضی بلاگرها را خوش آمد و برخی را هم نه. اين گذشت تا مراسم اختتاميه. در اين مراسم هم يک کليپ ويژه پخش شد که ساختار و تدوينش واقعا ستايش‎انگيز بود. اين کليپ با نمايی از روی صفحه‎ی مونيتور تمام شد که اين جمله روی آن صفحه تايپ می‌شد: «نتيجه‎ی اخلاقی: برای گوريل نبايد کامنت گذاشت.» اما من فکر می‌کنم برگزاری نخستين جشنواره‎ی دانشجويان وبلاگ‎نويس ايران، کامنت مفصلی بود که در وبلاگ گروهی گوريل‎ها برای هميشه ثبت شد؛ امکان پاک‌کردنش هم وجود ندارد. زنده باد!


نظرات خوانندگان
۱۰:۰۶ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سيد جان سلام
آقا من هرچه خواندم معني چيزي كه در مورد من نوشته بودي را نفهميدم. لطفا به جاي شيطنت و ربط اين موضوع به تناقض؛ توضيح بده!
ضمنا ضرري ندارد مطلب اخير مرا بخواني
۱۱:۳۰ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ با اجازه به اين نوشته در خبرچين لينک می دهم.
۱۱:۳۲ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ با اجازه به اين نوشته در خبرچين لينک می دهم.
۱۱:۳۳ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ پس حسابی به همه خوش گذشته ، کسی شیطنت نکرد !؟
ديگه بايد چی بگم ؟؟؟
۱۱:۳۵ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سلام و رسيدن به خير!
۱۲:۱۶ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سلام ... گزارشتون خيلی جالب و جامع بود باور کنين حسابی لذت بردم از خوندنش ... چقدر صميمی و روون سر فرصت سراغ لينک ها هم می رم ... فقط يه خواهش ... دلم می خواد آخرين پست منو بخونين و نظرتونو درباره اون گلايه و درد دلی که هيچ کس مرهمی براش نذاشته هر جور که صلاح می دونین بگین... می دونم پرتوقعيه ولی خوشحالم کنيد . منتظرتون هستم .
۱۲:۲۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ رسيدن به‌خير! دل ما رو سوزاندی با اين تعريف‌ها... ما رو که بعد از شش سال دود چراغ آکادميک خوردن، بدون کارت دانشجويی مُهردار، دانشجو حساب نمی‌کردند... اما همچنان دانشجويان رو دوست داريم!
۱۳:۰۶ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ آفای شکر اللهی به جان خودم عکسارو هر وقت رسيد براتون مي فرستم .کور شم اگه دروغ بگم!
۱۳:۵۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سلام/ با تشکر از زحمات شما و سایر برکزار کنندگان. لینکش را گذاشتم. موفق باشید.
۱۳:۵۸ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ با سلام‌های گرم، راستی چرا در جمع سخنرانان هیچ بانویی حضور نداشت؟ در گزارش جالب شما که نه به سخنرانی‌ها، بلکه بیشتر به فضای جشنواره پرداخته است، هیچ زنی حضور ندارد. جالب اینکه تدارک و برگزاری این جشنواره، نه از سوی دولت‌مداران زن‌ستیز، بلکه از سوی چالش‌گرانی است که می‌خواهند "طرحی نو دراندازند". اما به تنهایی، با نیمه‌ای از پیکر اجتماع، با همان ابزار کهنه‌ی مردمدارانه. واقعا چرا؟؟؟
۱۴:۰۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سلام آقا رضا.خيلی مخلصيم(مخ+لس).آقا از اون وقتی که مصاحبه ات رو تو بيلی و من خواندم خيلی دلم گرفته .البته از همون موقع هم وقتی تو وبلاگم می نويسم عذاب وجدان دارم.همش حس ميکنم دارم گند ميزنم به زبان فارسی.کاش يه کلاسی چيزی بود ما توش شرکت ميکرديم.مثلا : فنون وبلاگ نويسی و از اين حرفها.اگه تو ايران ميموندم قطعا يه فکری ميکردم.راستی از تخمدار بودنت هم لذت بردم که با يه بچه و مستاجری بازم حرفت رو ميزنی.ولی من بيچاره از ترس اينکه تو فرودگاه جلوم رو نگيرن ميشاشم به خودم.آخه سيد همه چی رو فروختم و چند هفته ديگه پرواز دارم .چه کنم؟ تازه تا چيزی ميگم هم زود سانسور ميکنم.خوش باشی رضا جان.خيلی حال کردم با خوابگرد.سعی ميکنم مثل آدم بنويسم.درود.قربانت اسماعيل(اسی)
۱۴:۱۲ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ آقای شکراللهی آمدن شما به همدان همه ی ما را خو شحال کرد و الان دلتنگيم .الان که دارم اينو می نويسم دستخطی که برای من نوشتيد جلومه.دستخطی که منو به ياد روزای جشنواره ميندازه.باز هم ممنون که به جشنواره ی ما آمديد.هميشه موفق باشيد.
۱۵:۵۱ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ من خوابگرد را پیرمردی عبوس و اخمو تصور مي کردم. و نه جوانکی ۴۰ ساله با تی شرت نارنجی و پيراهنی با دکمه های تمام باز که با باد سرد همدان در هوا چرخ بزند.در مورد نفرات برتر هم هيچگونه صحبتی ندارم...با همشان مراسم تبريکات و ديده بوسی شده است.
عکس هايتان را هم ميفرستم برايتان....
و دیگر همین به جز اینکه :
گوريل ها به بهشت نميروند! !!
۱۸:۲۹ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ اولن سورئال جان ۳۳ ساله و نه ۴۰ ساله و اما بعد بسیار شیرین بود خوابگرد عزیز، خصوصن آن‌که یاد ممالک پیشرفته همدان را که ناسلامتی زادگاهم است برایم زنده کردی . البته معنی طنز عتاب‌آلودت در مورد اميد را نفهميدم. باقی بقای سيد عزيزم.
۱۸:۳۱ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ يادم رفت بگم خوش‌حالم که به زودی اون شبح پس زمينه‌ی عينک با عکس‌هايی که می‌رسه ظهور خواهد کرد!
۱۹:۱۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ رضا عجب آدمی هستي ها؟ رو که کم نداری؟ مگه شب اول تا ساعت ۵/۳ صبح بيدار نبوديم ودر مورد کلی چيزهای خوب واينترنتی صحبت نکرديم؟ خجالت نکشيدی گفتی خوابيده بودم؟ اما گزارشت با يک می فاصله خوب بود. می خوای عذابت بدم؟ بيا: ر ضا خ و ب ي؟ به پارسا س ل ا ک برسونعزيزم....
۱۹:۱۹ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ آقا خسته نباشيد، جای ما خالی.
۱۹:۲۴ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سلام بر حضرت خواب‌گرد! گزارش خواندنی‌ای بود؛ البته يکی دو روزنامه خبر اختتاميه را ديروز چاپيده (!) بودند. لينک می‌دهم به گزارش قربة الی الله. ضمنا مشتاق ديدار!
۱۹:۲۸ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ جای ما خالی!!!! :(
۱۹:۵۳ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ پس جمع خاله زنک ها جمع بوده. چرا پس اين سبزی ها هنوز پاک نشده؟ اِی خاله های تنبل ِ زير ِ کار در رو . حتما همه اش داشتيد غيبت می کرديد و زير آب می زديد. خاله زنک هستيد ديگر. چه می شود کرد؟ خاله زنک های تنبل.
۲۰:۰۱ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ و نوايی دگر بايد سرود تا معنا گر عمق حضورمان گردد .بسی از آشنايی با انديشمندی چون شما خوشنودم .
کلامتان هماره پايدار.
( وکاليست:)
۲۰:۱۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ آقاي شكراللهي اين دادستان همان دادستان آ‌قاجري نيست كه بابا. اون يكي غير بومي بود و الان خلع لباس شده توي قم. دوم اينكه اون فضاي همدان كه نوشتي مربوط ميشه به راديكال بودن همدانيها. چيزي كه متاسفانه عده اي برعكس فهميده اند يا ميفهمانند.
۲۰:۴۵ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ سیدجان عجب گزارشی بود. عجب اردیبهشت پرطراوتی بوده و چقدر هوای تازه توش هست برای نفس‌کشیدن! ممنونم.
۲۱:۲۲ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ حرفهای من در مورد مصاحبه شما با چلچراغ زا به خاطر داريد؟و همينطور بحث من با آقای اروج زاده بر سر مافيا و انجمن وبلاگنويسان؟مطلبی در اين زمينه نوشته ام و البته عکسی از شما و خودم و آقای اروج زاده در وبلاگ قرار داده ام!
۲۳:۰۲ ۱۳۸۴/۰۲/۱۵ دوست عزیز جناب آقای شکراللهی از اینکه در همدان شما را زیارت کردم بسیار خوشحالم در ضمن گزارشی بسیار خوبی بود به امید دیدار مجدد شما
۰۳:۵۲ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ چه جامع و چه کامل:) با زبان خوابگردي
۰۴:۰۳ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ آقای شکرالهی از گزارش زيباتون ممنونم . مرسی که اينقدر از ما تعريف کرديد.در ضمن محض اطلاع خانم شاهرخی و امثاله به عنوان مدیر روابط عمومی جشنواره بايد بگم که ما از سه تا خانوم هم برای حضور در جشنواره و سخنرانی دعوت کرديم که متاسفانه کم لطفی کردند و نیومدند (شايد هم ما رو دست کم گرفتند . يا شايد هم خودشونو !!!!)
۰۵:۱۳ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ گزارش دلنشين بود همشهری حياتی !!!!!!
۱۱:۱۰ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ اول كه دست‌مريزاد!
دوم رفيق جان! حالا همه برای بنده حرف در می‌آورند! از ذات سيگاری‌ام گرفته تا سيگار نكشيدن‌‌ام!
سوم اين كه نداشتيم‌ها! چند جا نيم‌فاصله را رعيت نكرده‌ای! وا فارسيا اندر محيط وبا! ؛)
چهارم اين كه ...
۱۱:۱۸ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ آقا ببخشيد! بنده هم الفی را در رعايت جا انداختم و شد رعيت. در گذر!
۱۲:۲۸ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ سلام
حکاين گوريل و سياسی شدن !
وبلاگ باز هم احساس خطر مي کند نه؟!
اگر فرصتی بود سری بزنيد ممنونم
خدانگه دار
۱۳:۰۶ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ با سلام دوباره ،‌ روزهای خوبی بود نه تنها برای ما که برای یک جامعه .
تحمل کیمیای این روزهاست ،‌ کیمیای سرزمین ما و تمام آنچه می باید میکردیم ،‌ کردیم تا یاد بگیریم کنار هم ایستادن و اندیشیدن را .
تا فردایی دوباره .
تا خاطره ای نزدیک .
نوید لطیفی
۱۳:۴۴ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ درود/ لذت بردم از گزارشتان. زیبا و خواندنی
۱۹:۲۰ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ سلام آقای شکرالهی
چه فضای زیبایی! این فضا که تصویر کرده‌اید من در حضور یک‌ساله‌ام در دانش‌گاه‌های پایتخت، در هیچ‌کدام از برنامه‌هایشان ندیده‌ام! فکر می‌کنید چرا؟! من بدبین هستم، شما خوش‌بین هستید! یا واقعاً جو آن‌جا به‌تر است.
البته به هیچ وجه قصد کوبیدن دانش‌گاه‌های پایتخت و کارهای ارزنده‌ی علمی و غیرعلمی‌شان را ندارم!
۱۹:۲۴ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ سلام آقای شکرالهی
چه فضای زیبایی! این فضا که تصویر کرده‌اید من در حضور یک‌ساله‌ام در دانش‌گاه‌های پایتخت، در هیچ‌کدام از برنامه‌هایشان ندیده‌ام! فکر می‌کنید چرا؟! من بدبین هستم، شما خوش‌بین هستید! یا واقعاً جو آن‌جا به‌تر است.
البته به هیچ وجه قصد کوبیدن دانش‌گاه‌های پایتخت و کارهای ارزنده‌ی علمی و غیرعلمی‌شان را ندارم!
۲۰:۱۵ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ سلام آقا گزارش جذابي شد مثل بيانيه تان همصحبتي کوتاه با شما لذت بخش بود.
گفتم اگر برای گوريل نشه کامنت گذاشت برای شما که می شه :)
۲۰:۳۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ جناب شکراللهی خسته نباشيد بسيار خواندنی بود.
۲۱:۱۱ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ سلام ، از گزارش جامعتان ممنونم، حیف که دانشجو نیستم،... یادش بخیر دانشگاه، ... دلم می خواست همدان باشم، ...
۲۳:۴۳ ۱۳۸۴/۰۲/۱۶ با درود مجدد، پیش از هر چیز باید از این صفحه‌ی خوابگرد سپاسگزار باشم که صفحه‌ای برای دیدار فرهنگ‌دوستان و نویسندگان شده است. دیدارها و برخوردهایی که گاه ربط مستقیمی به خود آقای شکرالهی ندارد. خانم قره خانلو، مدیر محترم روابط عمومی جشنواره، شما که به پرسش من اینگونه پاسخ می‌دهید که درخور مدیریت کارهای فرهنگی نیست، چگونه با آن بانوان برخورد کرده‌اید معلوم نیست. نخست آنکه "امثاله" واژه‌ی غلطی است و ممکن است با واژه‌ی "امثله" اشتباه شود که جمع "مثال" است و نه جمع "مثل" به مانند "همانند". اما از غلط‌نویسی که بگذریم، پیش‌داروی هم کرده‌اید که آن بانوان "شايد هم ما رو دست کم گرفتند . يا شايد هم خودشونو!!!!" شاید هم حوصله‌ی این برخوردهای از بالا را آن هم از جانب یک خانم ندارند و شاید هم هزار دلیل دیگری داشته‌اند. چطور به خودتان اجازه می‌دهید که سه شخصیتی‌ را که دعوت کرده‌اید و به هر دلیلی نیامده‌اند با چنین پیش‌داوری تحقیرآمیزی محکوم کنید؟ متاسفانه برخی از خانم‌ها فرهنگ مردسالاری را در جنس مرد می‌بینند و نه در اندیشه، گفتار و رفتاری که جامعه، اعم از زن و مرد، آن را بازتولید می‌کند.
۰۰:۰۲ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ اين جشنواره خيلی خوشگذشت
اميدوارم مجدد زيارت کنيم شما را...
در رابطه با متن بالا هم بسيار روتن و جالب نوشتيد
متشکرم
۰۱:۳۱ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ سلام ....کاش منم شرکت کرده بودم .......خبر نداشتم .....
۱۱:۵۴ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ آقای خوابگرد عزيز. ما که در کنارت کلی خوش بوديم. ای کاش اين بولتن وقتی بيشتری می‌داد که بتونيم بيشتر با هم باشيم.
۱۳:۰۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ آقای شکراللهی عزيز شوخی آقای معماريان در کامنت شان عجب چيزی ياد اعضای بی جنبه ی بلاگستان انداخت! منهماز شيوه ی ايشونخيلی خوش مآوم د.
با احترام.
۱۴:۱۵ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ چرا هر جا که داوران و شرکت کنندگان جشنواره از نيما اکبرپور (نورهود!) حرف زده اند به عصيان لينک نداده اند؟ کسی نمی داند اين وبلاگ پرمحتوا متعلق به نيما اکبرپور است يا جريان ديگريست که ما از آن خبر نداريم؟
۱۴:۱۷ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ لینکش یادم رفت:
http://osyan.blogspot.com
ببخشيد به خاطر نيم فاصله. کيبورد مناسب در دسترس نبود.
۲۳:۱۴ ۱۳۸۴/۰۲/۱۷ تو فيلم جشنواره گفته بود کاشکی خدا برايه دعا هامون کامنت ميذاشت عزيز دلم براورده شد خدا اين کامنت رو گذاشت: سلام جالب بود به ما هم سر بزن ................. اما جشنواره تجربه خوبی بود
۱۰:۲۳ ۱۳۸۴/۰۲/۱۸ معلومه خيلي حال كرديد. خوش بحالتان. من به شدت درگير احساس نوشتن در خلا هستم. بخصوص كه فهميدم كساني وبلاگم را مي خوانند كه از عقايدم عليه خودم استفاده كردند. اما نمي دانم چه كساني هستند.براي همين مدتي است نوشتن را تعطيل كردم تا هر وقت دل و دماغي پيدا كردم يك وبلاگ جديد با اسم مستعار بزنم. ياد نوشته شما در مورد كامنت گذاري مي افتم و دعا مي كنم همه به دنياي وبلاگها احترام بگذارنند.
۲۱:۳۳ ۱۳۸۴/۰۲/۲۱ به اين نوشته لينک دادم، با اجازه...
۱۳:۳۵ ۱۳۸۴/۰۲/۲۲ سلام: من هم از وبلاگهای برتر ذخيره بودم...خيلی هم دلم می خواست که می آمدم اما هر سه روز را دانشگاه کلاس داشتم.من جزو کدام دسته ام؟ به گمانم بد شانسها! اما از بودن چنين جشنواره ای و خوش گذشتن به بچه ها خوشحالم و از شما به شدت ممنونم...موفق باشيد
۰۲:۲۴ ۱۳۸۴/۰۲/۲۳ من که يه ذره تصميم گرفته بودم تا اخبار همدان رو بنويسم فعلا کوتاه اومدم چون خيلی از حرفهامو شما به زيبايی نقل کردين ............ موفق باشين همدان و آشنايی با اين بزرگان به ياد ماندنی بود و خواهد بود........
۱۸:۱۸ ۱۳۸۴/۰۲/۲۴ سلام ... اول از همه تشکر می کنم از اين خبر گزاری عالی ... دوم اينکه جای ما يک عالمه خالی و شوم اينکه به چند تا از اين لينک ها هم سر زدم ... به هر حال همين که خوش گذشته و اين جو زيبا حاکم بوده کافيه ایشالا برای دفعات بعد بهتر و بهتر شه ... شايد جای خالی ما رو هم معجزه ای پر کرد .... نه؟؟؟ !!!
۲۳:۱۸ ۱۳۸۴/۰۲/۲۴ حيف که نتونستم بيشتر بمونم و به شب اول بسنده کردم. ولی خودمونيم، آدمهای توی وبلاگ ها و در لحظات تنهایی با آدمهای توی اجتماع، یکم بگی نگی فرق دارن. از روی ظاهر و رفتار سخت میشه حدس زد توی آدما چی میگذره. حالا چرا اینا رو گفتم، خودم هم نمیدونم. شاید یهو با کلی آدم متفاوت روبرو شده بودم که نقطه اشتراک زیادی با هم داشتن و به خوبی با هم ارتباط برقرار می کردند.
۱۴:۵۲ ۱۳۸۴/۰۲/۲۸ سلام
ولی من فکر می کنم با گوريل ها بايد با فکر کار کرد چون گوريل زورش زياده
شما اين طور فکر نمی کنيد
۱۳:۴۴ ۱۳۸۵/۰۳/۰۹ بابا کلی حسودیم شد. دست ما نو رسیده ها رو هم بگیرید.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.