

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
گلهی وبلاگی ۱
چندی پيش برای عليرضا تمدن که وبلاگ بر ما چه گذشت را مینوسد، اين را نوشتم که «هر وبلاگی بهخاطر هويت مستقلی که دارد، براي من ارزشمند است؛ ولی مگر ميشود همهی آنها را در صفحهی وبلاگ ثبت کرد و خوانندهی هميشگی آنها بود؟ براي همين من شخصا بخشی از وبگردیهايم را از طريق لينکهای موجود در وبلاگهای ديگران، بهطور تصادفی انجام میدهم. اما نميدانم تازگيها اين چه روشیست که برخي وبلاگنويسان از جمله خود تو پيش گرفتهايد و ليست وبلاگهایتان را در پايينترين و دور از دسترسترين نقطهی ممکن قرار ميدهيد و به جای آن انبوهی تاريخ آرشيو و نوشتههای آخر و خردهريزهای ديگر را بالاتر از آن ميگذاريد. من اين وضعيت را يک اشکال ميدانم.»
حالا اين انتقاد را عمومیتر طرح میکنم و اضافه میکنم که قرار دادن ليست بلاگرولينگ در پايينترين بخش ممکن در وبلاگتان، يعنی کاستن از تأثير وجهی از کارکرد خاص رسانهای وبلاگ. بهخصوص آقايان و خانمهايی که وبلاگهای نسبتا مشهورتری داريد و برخیتان حتا از دوستان بسيار عزيز منايد. اين کار را نکنيد. درست است که نخستين و اصلیترين استفادهکننده از اين ليست، خود شما هستيد؛ ولی با اهميت دادن به جايگاه قرار گرفتن اين ليست در وبلاگتان، خوانندههای غيروبلاگنويس را که معمولا اتفاقی به وبلاگتان آمدهاند، به وبگردی بيشتر و مطالعهی وبلاگهای ديگر دعوت میکنيد. اين موضوع اگر برای شما مهم نيست، برای من بسيار مهم است؛ همچنان که میبينيد. وبلاگستان فارسی به اندازهی کافی با بحران مخاطب روبهرو هست و وبگردان عبوری بيش از آن که به رديف طولانی تاريخهای بايگانی شما، و موضوعات نوشتههای اخير شما و ميزان بازديد از وبلاگ شما و انواع و اقسام خردهريزهای ديگر توجه کنند، به لينکهای ثابت و متغير شما به جاهای ديگر توجه میکنند. برخی هم ـ خصوصا آنها که وبلاگ مستقل دارند ـ اساسا از قراردادن بلاگرولينگ و لينکدهشان در صفحههای داخلی و مستقل خودداری میکنند که من هر چه فکر میکنم دليلش را نمیفهمم و اسمش را میگذارم ناآگاهی و استفادهنکردن از امکانات رسانهای وب و اميدوارم متوجه اين خطا باشند. همينجا بگويم که اين انتقاد، برای معدود دوستان بلاگرم صرفا شکل يک انتقاد معمولی ندارد؛ بلکه از اين رفتار آنها به شدت گلهمندم؛ تا چشمم درآيد!
گلهی وبلاگی ۲
هميشه تلاش کردهام تا جايی که امنيت ـ اخلاقی و سياسی ـ خدشهدار نشود، هيچ محدوديتی براي کامنتکذاشتن در خوابگرد ايجاد نکنم. اين که کامنتهای خوابگرد با همان فونت، با همان رنگ و با همان عرض متن اصلی منتشر میشوند، نشانهی توجه من به کامنتهاست. بارها و بارها ديدهام و ديدهايد که چه گفتوگوهای جذابی درمیگيرد در همين فضا. از همهی اينها گذشته، کامنت برای من نقش حضور نشانهای از مخاطب را بازی میکند و بدون آن احساس میکنم در خلأ مینويسم. اما نمیدانم چه اتفاقی افتاده اخيرا که بهجز پای يادداشتهای تند سياسی و مناقشهبرانگيز وبلاگها و از آن طرف، يادداشتهای تحريککنندهی شخصی برخی وبلاگها، بازديدکنندکان بيشتر يادداشتهای عمومی، فرهنگی و اجتماعی حال کامنت گذاشتن ندارند. به قول دوستی انگار ملت کسر شأنشان میشود پای يادداشتی که میخوانند، نظر بدهند! خود من بسيار حسرت میخورم از اين که چنين امکانی را از خودم گرفتهام؛ آن هم بهخاطر سوءتفاهمی که مدتها پيش از شيطنت کسی در کامنتگذاشتن به نام من پيش آمد. البته اگر جرأت کنم شايد در آينده دوباره شروع کنم، ولی بيشتر وبلاگنويسان آشنا میدانند که يا از طريق لينک دادن به يادداشتشان نظرم را دادهام و يا اين که با ايميل نظرم را گفتهام. درست است که وبلاگ عرصهی شتاب است و بیدقتی؛ ولی چرا وقتی پای يادداشتهای آنچنانی میرسد، همه هم سرعتمان را کم میکنيم و هم دقيق میشويم و نظرمان را هم ثبت میکنيم؟ نمیگويم پاي هر يادداشت بهبه و چهچه کنيد، ولی دست کم جايی که نويسنده نظر شما را پرسيده و يا در مورد موضوعی شما را به گفتوگو دعوت کرده که میتوانيد چيزی بنويسيد؟
صادقانه اعتراف میکنم که من شخصا وقتی پای تهيهی يادداشتی زحمت زيادی میکشم و يقين هم دارم که خوانندههای بسيار زيادی آن را با دقت میخوانند و يقين هم دارم که دستِکم صد نفرشان میتوانند يا ايرادی به متن من بگيرند و يا نکتهای بر آن بيفزايند؛ آن وقت مجموع نظرات به زحمت به ۱۰ مورد میرسد که دو سه تايش هم ربطی به موضوع ندارد، واقعا دچار احساس ناخوشايندی میشوم. منطقا میدانم که همهی آنها که انتظار دارم، آن را خواندهاند، ولی از نظر روانی احساس میکنم دارم در خلأ مینويسم. اين تنها در مورد اينجا نيست؛ بيشتر وبلاگهای نامآشنا که در عرصهی فرهنگ، انديشه و اجتماع، يادداشتهای گهگداری مینويسند به همين وضعيت دچارند. اگر کسر شأنتان میشود، که هيچ! اگر نمیشود صريحا میگويم که من در وبلاگم به نظرات خوانندگانم احتياج دارم. با نظرات آنهاست که احساس زندهبودن میکنم، پخته میشوم، آبديده میشوم، آگاهتر میشوم، کاستیها را جبران میکنم، احساس هويت میکنم، ايده میگيرم، عصبانی میشوم، خوشحال میشوم، اميدوار میشوم، نااميد میشوم، لبخند میزنم، اخم میکنم، و زندگی میکنم. چرا زندگی را از آدمهای ابلهی مثل من که وبلاگ برایشان جدیست، دريغ میکنيد؟
[برای اینکه احساس خلاء مقداری کم شود]
1- در مورد این فیلم ایستوود مجله فیلم که سر دستهی مترجمان است هم یک اصطلاح جدید خلق کرده.
2-آن نکتهای که به آقای تمدن گفتی مقداری اثر کرده چون خیلی لینکهای رولینگ وبلاگشان را بلا کشیدهاند.
3- عزیز جان تو مگه زندگی نداری که ساعت 2 صبح [شایدم شب] مطلب مینویسی
4- یه مقداری کامنت نوشتن برای خوابگرد سخت شده، یعنی مفاهیم و جملات خوابگرد به اندازهای خود را بالا کشیدهاند که یکی مثل خود من بترسم و کامنت نذارم
5- اگر قلت داره ببخش که من هم ساعت سه صبح کامنت نوشتم