بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

دختر بوکسوری که محبوبه‌ی من بود و عجب تيکه‌ای بود!
حالا که نه تکليف‌مان با جنگ احتمالی آمريکا با ايران روشن شد و نه کسی به داد آن بنده خدای محکوم به ۱۴ سال حبس رسيد و نه توانستيم اربابان فيلترينگ را مجبور کنيم کمی با ما راه بيايند؛ دست‌ِکم تکليف اسم بهترين فيلم اسکار ۲۰۰۵ را برای ما روشن کنيد. BBC فارسی نوشت "در عنوان Million Dollar Baby واژه‌ی نوزاد (baby) به عنوان اصطلاحی عاميانه برای اشاره به زنان به کار برده شده." پس اسم فيلم «دختر ميليون‌دلاري»‌ست. خبرگزاری مهر نوشت «بچه‌ی میلیون دلاری». يک خبرگزاری ديگر که الآن يادم نيست کدام بود، نوشت «محبوبه‌ی ميليون‌دلاری». يکی از منتقدان سينما ديدم که نوشته «تيکه‌ی ميليون‌دلاری». بهمن فرمان‌آرا هم که پوز همه را زد و نوشت «بوکسور ميليون‌دلاری». تو را به هر که دوست داريد، تکليف ما را با اين يک مورد کوچولو دست‌ِکم روشن کنيد. بالأخره اين وبلاگستان بايد به يک دردی بخورد يا نه؟

گله‌ی وبلاگی ۱
چندی پيش برای عليرضا تمدن که وبلاگ بر ما چه گذشت را می‌نوسد، اين‌ را نوشتم که «هر وبلاگی به‌خاطر هويت مستقلی که دارد، براي من ارزشمند است؛ ولی مگر مي‌شود همه‌ی آن‌ها را در صفحه‌ی وبلاگ ثبت کرد و خواننده‌ی هميشگی آن‌ها بود؟ براي همين من شخصا بخشی از وبگردی‌هايم را از طريق لينک‌های موجود در وبلاگ‌های ديگران، به‌طور تصادفی انجام می‌دهم. اما نمي‌دانم تازگي‌ها اين چه روشی‌ست که برخي وبلاگ‌نويسان از جمله خود تو پيش گرفته‌ايد و ليست وبلاگ‌های‌تان را در پايين‌ترين و دور از دسترس‌ترين نقطه‌ی ممکن قرار مي‌دهيد و به جای آن انبوهی تاريخ آرشيو و نوشته‌های آخر و خرده‌ريز‌های ديگر را بالاتر از آن مي‌گذاريد. من اين وضعيت را يک اشکال مي‌دانم.»

حالا اين انتقاد را عمومی‌تر طرح می‌کنم و اضافه می‌کنم که قرار دادن ليست بلاگ‌رولينگ در پايين‌ترين بخش ممکن در وبلاگ‌تان، يعنی کاستن از تأثير وجهی از کارکرد خاص رسانه‌ای وبلاگ. به‌خصوص آقايان و خانم‌هايی که وبلاگ‌های نسبتا مشهورتری داريد و برخی‌تان حتا از دوستان بسيار عزيز من‌ايد. اين کار را نکنيد. درست است که نخستين و اصلی‌ترين استفاده‌کننده از اين ليست، خود شما هستيد؛ ولی با اهميت دادن به جايگاه قرار گرفتن اين ليست در وبلاگ‌تان، خواننده‌های غيروبلاگ‌نويس را که معمولا اتفاقی به وبلاگ‌تان آمده‌اند، به وبگردی بيش‌تر و مطالعه‌ی وبلاگ‌های ديگر دعوت می‌کنيد. اين موضوع اگر برای شما مهم نيست، برای من بسيار مهم است؛ هم‌چنان که می‌بينيد. وبلاگستان فارسی به اندازه‌ی کافی با بحران مخاطب روبه‌رو هست و وبگردان عبوری بيش از آن که به رديف طولانی تاريخ‌های بايگانی شما، و موضوعات نوشته‌های اخير شما و ميزان بازديد از وبلاگ شما و انواع و اقسام خرده‌ريزهای ديگر توجه کنند، به لينک‌های ثابت و متغير شما به جاهای ديگر توجه می‌کنند. برخی هم ـ خصوصا آن‌ها که وبلاگ مستقل دارند ـ اساسا از قراردادن بلاگ‌رولينگ و لينکده‌شان در صفحه‌های داخلی و مستقل خودداری می‌کنند که من هر چه فکر می‌کنم دليلش را نمی‌فهمم و اسمش را می‌گذارم ناآگاهی و استفاده‌‌نکردن از امکانات رسانه‌ای وب و اميدوارم متوجه اين خطا باشند. همين‌جا بگويم که اين انتقاد، برای معدود دوستان بلاگرم صرفا شکل يک انتقاد معمولی ندارد؛ بلکه از اين رفتار آن‌ها به شدت گله‌مندم؛ تا چشمم درآيد!

گله‌ی وبلاگی ۲
هميشه تلاش کرده‌ام تا جايی که امنيت ـ اخلاقی و سياسی ـ خدشه‌دار نشود، هيچ محدوديتی براي کامنت‌کذاشتن در خوابگرد ايجاد نکنم. اين که کامنت‌های خوابگرد با همان فونت، با همان رنگ و با همان عرض متن اصلی منتشر می‌شوند، نشانه‌ی توجه من به کامنت‌هاست. بارها و بارها ديده‌ام و ديده‌ايد که چه گفت‌وگوهای جذابی درمی‌گيرد در همين فضا. از همه‌ی اين‌ها گذشته، کامنت برای من نقش حضور نشانه‌ای از مخاطب را بازی می‌کند و بدون آن احساس می‌کنم در خلأ می‌نويسم. اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده اخيرا که به‌جز پای يادداشت‌های تند سياسی و مناقشه‌برانگيز وبلاگ‌ها و از آن طرف، يادداشت‌های تحريک‌کننده‌ی شخصی برخی وبلاگ‌ها، بازديدکنندکان بيش‌تر يادداشت‌های عمومی، فرهنگی و اجتماعی حال کامنت گذاشتن ندارند. به قول دوستی انگار ملت کسر شأن‌شان می‌شود پای يادداشتی که می‌خوانند، نظر بدهند! خود من بسيار حسرت می‌خورم از اين که چنين امکانی را از خودم گرفته‌ام؛ آن هم به‌خاطر سوءتفاهمی که مدت‌ها پيش از شيطنت کسی در کامنت‌گذاشتن به نام من پيش آمد. البته اگر جرأت کنم شايد در آينده دوباره شروع کنم، ولی بيش‌تر وبلاگ‌نويسان آشنا می‌دانند که يا از طريق لينک دادن به يادداشت‌شان نظرم را داده‌ام و يا اين که با ايميل نظرم را گفته‌ام. درست است که وبلاگ عرصه‌ی شتاب است و بی‌دقتی؛ ولی چرا وقتی پای يادداشت‌های آن‌چنانی می‌رسد، همه هم سرعت‌مان را کم می‌کنيم و هم دقيق می‌شويم و نظرمان را هم ثبت می‌کنيم؟ نمی‌گويم پاي هر يادداشت به‌به و چه‌چه کنيد، ولی دست کم جايی که نويسنده نظر شما را پرسيده و يا در مورد موضوعی شما را به گفت‌وگو دعوت کرده که می‌توانيد چيزی بنويسيد؟

صادقانه اعتراف می‌کنم که من شخصا وقتی پای تهيه‌ی يادداشتی زحمت زيادی می‌کشم و يقين هم دارم که خواننده‌های بسيار زيادی آن را با دقت می‌خوانند  و يقين هم دارم که دست‌ِکم صد نفرشان می‌توانند يا ايرادی به متن من بگيرند و يا نکته‌ای بر آن بيفزايند؛ آن وقت مجموع نظرات‌ به زحمت به ۱۰ مورد می‌رسد که دو سه تايش هم ربطی به موضوع ندارد، واقعا دچار احساس ناخوشايندی می‌شوم. منطقا می‌دانم که همه‌ی آن‌ها که انتظار دارم، آن را خوانده‌اند، ولی از نظر روانی احساس می‌کنم دارم در خلأ می‌نويسم. اين تنها در مورد اين‌جا نيست؛ بيش‌تر وبلاگ‌های نام‌آشنا که در عرصه‌ی فرهنگ، انديشه و اجتماع، يادداشت‌های گه‌گداری می‌نويسند به همين وضعيت دچارند. اگر کسر شأن‌تان می‌شود، که هيچ! اگر نمی‌شود صريحا می‌گويم که من در وبلاگم به نظرات خوانندگانم احتياج دارم. با نظرات آن‌هاست که احساس زنده‌بودن می‌کنم، پخته می‌شوم، آبديده می‌شوم، آگاه‌تر می‌شوم، کاستی‌ها را جبران می‌کنم، احساس هويت می‌کنم، ايده می‌گيرم، عصبانی می‌شوم، خوشحال می‌شوم، اميدوار می‌شوم، نااميد می‌شوم، لبخند می‌زنم، اخم می‌کنم، و زندگی می‌کنم. چرا زندگی را از آدم‌های ابلهی مثل من که وبلاگ برای‌شان جدی‌ست، دريغ می‌کنيد؟


نظرات خوانندگان
۰۲:۴۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ سید جان!
[برای اینکه احساس خلاء مقداری کم شود]
1- در مورد این فیلم ایستوود مجله فیلم که سر دسته‌ی مترجمان است هم یک اصطلاح جدید خلق کرده.
2-آن نکته‌ای که به آقای تمدن گفتی مقداری اثر کرده چون خیلی لینک‌های رولینگ وبلاگشان را بلا کشیده‌اند.
3- عزیز جان تو مگه زندگی نداری که ساعت 2 صبح [شایدم شب] مطلب می‌نویسی
4- یه مقداری کامنت نوشتن برای خوابگرد سخت شده، یعنی مفاهیم و جملات خوابگرد به اندازه‌ای خود را بالا کشیده‌اند که یکی مثل خود من بترسم و کامنت نذارم
5- اگر قلت داره ببخش که من هم ساعت سه صبح کامنت نوشتم
۰۳:۰۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ جيگر يک ميليون دلاری
۰۳:۲۰ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ اولن که نه خدائی ديگر روی آدم نمی‌شود کامنت نگذارد... دومن که برادر ترکانده‌ای! هر دو مورد ابتدائی به شدت تائيد می‌شود... اما مورد سوم... چشم از اين به بعد من سعی می‌کنم که اگر نظری داشتم دريغ نکنم... کاری که تا به حال نمی‌کردم... يعنی اگر نظری هم داشتم چيزی نمی‌گفتم.. جز يک مورد... دليل‌ش هم بماند... پاينده باشی سيد...
۰۳:۴۹ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ خدا وکيلي خودت مي‌دوني که من يکي خجالتي هستم و روم نمي‌شه نظر بدم!....گله‌هايت کم و بيش بحق بود.
۰۴:۲۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ آقای شکر اللهی عزیز سلام
به عنوان یکی از خوانندگان پرو پا قرص صفحه تان عرض می کنم که:چشم با کمال میل از این به بعد برای تمام مطالب تان کامنت می گذارم. و در باره ی سوال اولی که طرح کردید باید بگویم با نظر لال در این باره سخت موافقم!...
۰۷:۴۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ سید جان من به خدا همیشه وبلاگتان را می خوانم ولی خود بیمزه است که هی بیام بگویم به به ! خوب معلومه که به به!
دوم درباره این عزیز دل میلیون دلاری (من فیلم راخیلی دوست داشتم ) من یک یادداشت کوچکی نوشتم و نظرم را دادم که محسن آزرم هم جواب داد ولی خوب مثل اینکه به هرحال از معادلی که خودش گذاشته (تیکه) بیشتر خوشش می آید هرچند که به نظر من اصلا جای این کلمه نیست. به هرحال این لینک یادداشت من:http://maryamin.com/fa/archives/2005/01/409/
۰۸:۳۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ خدا وکيلی نمی شد کامنت نگذاشت. فکر می کردم احساس نوشتن در خلاء فقط مختص تازه کارهايی مثل من است. شما ديگه چرا؟شما که می دانيد صدها نفر وبلاگتان را می خوانند. ولی من شخصا ترجيح می دهم افراد اصلا نظر ندهند تا اينکه فقط بنويسند :خوب بود. حتی اگر احساس خلاء داشته باشم. ولی با آنچه در مورد وبلاگ نويسان حرفه ای و بحث های سياسی نوشته ايد کاملا موافقم.موفق باشيد.
۰۹:۳۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ خوابگرد عزيز در باره قسمت اول گفته ات همان دختر ميليون دلاری به نظر من از همه بهتر است و در باره کامنت هم بايد بگويم اين هم از ديگر بدبختی های ما است که بابا شده ملت کامنت بگذارند تا بازديد کننده و معروفيت پيدا کنند و کسانی هم که از اين رهگذر معروفيتی هر چند مجازی يافته اند کامنت گذاشتن را بی کلاسی تعبير می کنند و حرف خود را در گلو نگه می دارند اما حرفی نمی زنند ..خدا را شکر وبلاگ تو از پر بازديدکننده هاس .خدا را شکر را هم برای اين می گويم که وبلاگی اين چنين وزين و در خور توجه حيف است بی توجه از کتارش گذشت من هم که هميشه هر چه در ذهن داشته ام بر اين صفحه يادداشت کرده ام .شايد از بی کلاسی من باشد !!
۰۹:۴۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ خدايی يه وقتهايی پيش مياد که با خوندن يه مطلب خيلی دلم ميخواد که کامنت بذارم ولی ميبينم که اون وبلاگ سيستم کامنتش رو بسته و به دردسر ايميل زدن هم نمی‌ارزه و اون نظر عين عقده باد ميکنه روی دلم :(
۰۹:۵۴ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ من که بعد از دیدن مراسم اسکار حسابی حالم گرفته شد وقتی دیدم کسی مثل مارتین اسکورسزی که یکی از معدود کارگردانان درست و حسابی در جمع هالیودیهاست باید همچنان مجری یکی از بخش‌های این برنامه‌ی آبدوغ خیاریِ جوایز اسکار بشه بدون گرفتن یک جایزه‌ی درست و حسابی. البته فکر می‌کنم بردن نخل طلای کن برای فیلم راننده تاکسی به اندازه‌ی صدتا اسکار براش ارزش داشته باشه. اگه نگاهی به این لینک بندازید متوجه می‌شوید که اسکورسزی تنها آدم حسابی‌ئی نیست که هرگز اسکار کارگردانی را نبرده:
http://www.filmsite.org/noawards3.html#6
/و صد البته از همین‌جاست که اعتبار اسکار به اندازه‌ی جشنواره‌ی کن نیست (البته نزد اهل خرد، وگرنه این آمریکائی‌ها اصلا نمی‌دانند کَن را با کدام کاف می‌نویسند!!)/
تبصره : این هم از کامنت، رضا جان! خودت ربط‌اش به جیگر صد میلیون دلاری را پیدا کن!
۱۱:۰۹ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ سلام جناب خوابگرد :) راستش اتفاقا ديروز داشتم فکر می کردم که معنی کلمه baby که چند باری هم babe گفته شده، چی هست. جستجو کردم و معانی متفاوتی پیدا کردم و به قول معروف هر کسی هم به شیوه خودش این عبارت را ترجمه کرده است و برای همین ترجمه ها یک دست از آب در نیامده
۱۱:۱۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲
خوابگرد عزيز، بنده شخصن زمانی از گذاشتن نظر خودداری می‌کنم که موضوع مطرح شده برايم جالب نباشد.
۱۱:۳۹ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ در مورد نقدی که بر مکان بلاگ‌رولينگ گذاشته بوديد کاملاْ موافقم و از مدت‌ها پيش که آن را نوشتيد هم به عنوان دوست شما که این نقد را پذیرفته‌ام و هم به عنوان یک وبلاگ‌نویس خودم تصميم دارم قالب وبلاگم را تغيير داده و ليست لينک‌ها را به بالاترين مکان بياورم (هر چند به شوری کار بعضی دوستان نيست!) کاملاْ انتقاد شما در اين زمينه درست است.
فقط مشکلی که هست بعضی دوستان گاهی لينک‌ها را می‌گذارند بعد برمی‌دارند. مثلاْ يکی از يک مطلب شما سر ذوق می‌آيد و لينک‌تان را می‌نويسد بعد مطلب تازه‌تر شما با ديدگاه يا روحياتش سازگار نيست و آن را برمی‌دارد! کاش در اين زمينه هم نقد می‌کرد که ايهاالناس! چرا حتماْ بايد همه تمام فکرشان شبيه ما باشد که قبول‌شان کنيم؟
در مورد کامنت گذاشتن هم کاملاْ درست می‌فرماييد. ما مطلب می‌نويسيم که ديگران بخوانند وگرنه مکتوب می‌نوشتيم و در گوشه‌ی گنجه قايمش می‌کرديم. ولی هر کامنتی لزوماْ به آدم روحيه نمی‌دهد. من تا آنجا که ممکن است مطالب شما را دقيق می‌خوانم. چيزهايی را که نمی‌دانم ياد می‌گيرم و به حافظه می‌سپارم و چيزهايی را که وجه مشترک فکری و روانی و يا نظر و اختلاف نظری داشته باشم می‌گويم. اگر حتی یک نفر مطلب من را خوانده باشد ولو کامنت نگذارد از نظر روحی تا آن مقدار ارضا شده‌ام که فکر کنم اندیشه‌‌ام را در وب منتشر کرده‌ام و این اندیشه در رگ‌های وب دارد به تدریج جاری می‌شود. يکی مرد جنگی به از صد هزار! خود شما شاید هزاران نفر برایتان کامنت نگذاشته باشند اما بر افکار و دیدگاه آنان تاثیر گذاشته‌اید و این مهم است. بحث هزينه‌های اينترنت و زمان هم اينجا البته دخيل است.
۱۱:۴۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ هميشه نوشته هاتونو می خونم اما چرا کامنت نمی ذارم سواليه که از خودم دارم . شايد چون احساس می کنم کامنت های قبلی به خوبی و رسايی حرف من رو زدند. اما در مورد گله هات بايد بگم همين طوره و واقعا برای من لذت بخشه که شما اين قدر به پديده وبلاگ به صورت جدی و روشمند نگاه می کنيد . خيلی علاقمندم به مرتبه شما برسم و ارزش روزنامه نگاری اينترنتی رو بدونم . به اميد آينده ای اين چنين و البته به اميد بالنگی هر چه بيشتر همه دوستان وبلاگ نويس ووبلاگ هایشان به ويژه آباندخت خودم !!!
۱۳:۰۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ جناب خوابگرد ، گله وبلاگی من هم اینه که چه بهتر که لگه لینکی رو از جایی برداشتیم و در وبلاگمان معرفی کردیم اقلا نام آن وبلاگ بی نوا رو هم بیاریم ! چون در اول کاره دلیل نمیشه که تو سری بخوره ...
۱۳:۰۷ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ سید جان، جوری نوشتی برادرم حسین، که ناخودآگاه یاد حسین شریعتمداری افتادم. تبعاتش هم این که دیگر نتوانستم شعر را بخوانم.
۱۴:۱۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ با درود فراوان، :)
چندی است (درست از زمانی که به يکی از نوشته‌های من لينک داده بوديد و از جايی با نام خوابگرد آگاه شدم) که به وب‌لاگ شما سر می‌زنم و اگر از عنوان يا دو سه خط آغازين نوشته‌ای از شما خوشم بی‌آيد، آن را می‌خوانم و از لينکده‌ی شما هم بهره می‌برم. هر بار هم خواستم پيام بگذارم که چون به سختی می‌توانم خلاصه و جمع و جور بنويسم، اين خوست را پشت‌گوش انداخته‌ام.
اکنون هم، هرچند ديدگاه و رای شما را که در دو گله‌ی خود نوشته‌ايد، تا اندازه‌ای پذيرفتم، بدانها عمل کردم و سپاسگزار نيز هستم، با اين همه اگر پيش از اين به آنها نيانديشيده بودم هيچ کاری نمی‌کردم. تنبلی است ديگر! :)
برای نمونه چندی بود می‌خواستم تغيير دکوراسيون بدهم و پيوسته می‌انديشيدم اين بد است که لينک دوستان و دشمنان من چندان در چشم‌رس نيست که با اين فکر که برای وب‌لاگ ديگران هم همينگونه است، اين انديشه را ناديده می‌گرفتم و امروز به کمک شما يک نيمچه خانه‌تکانی‌ای کردم. تازه باید یک چند روزی بگذرد ببینم خوشم می‌آید یا نه! يا اکنون برای اين دارم برای شما می‌نويسم چون ديشب در انديشه‌ی نوشته‌ای بودم، هرچند شايد هرگز آن را ننويسم، و با خود گفتم بد نيست به بهانه‌ی آن برای شما پيام بگذارم تا اگر بشود ديدگاه خود را برايم بنويسيد. با توجه به موضوع نوشته‌ای که شايد بنويسم می‌گويم، زيرا برایم بسیار مهم است و گمان کنم برای شما نیز جالب باشد. :)
ديدگاه پيرامون بخشی از پست شما: من متوجه شده‌ام (دستکم درباره‌ی وب‌لاگ خودم و ارتباط آن با دیگران و بلعکس)، جز برخی دوستان که به ديدگاه ديگران اهميت می‌دهند، بيشتر بزرگواران وب‌لاگ‌نويس، هيچ توجه‌ای به ديدگاه ديگران و يا جز هم‌پيالگی‌های خودشان ندارند. نامه ‌هم می‌دهی، نمی‌گويند آن را دريافت کردند يا نه! اگر ايرادی هم گرفته باشی، يک «به تو چه مربوط است» خوشک و خالی را نیز نمی‌نويسند. بدتر از اينکه بيشتر آنها تنها زمانی پيام می‌گذارند که وب‌لاگ خود را بروز کرده باشند و تنها در جمله‌هايی کليشه‌ای خبر به روز رسانی وب‌لاگ خود را می‌دهند و گه‌گاه بدون اينکه نوشته‌‌ای را که برايش پيام می‌گذارند خوانده باشند، يک به‌به‌ی و چه وب‌لاگ قشنگی داری و از اين حرف‌ها می‌نويسند. آنهايی هم که براستی با توجه به موضوع وب‌لاگ چيزی می‌نويسند، بدون در نظر گرفتن شمار کمی، يا آنچنان قلمبه سلمبه می‌نويسند و يا پر از غلط و نادرستی که دريافت منظورشان، خود خبرگی می‌خواهد. بماند که بيشتر زمان‌ها، با نام و نشانی نادرست پيام می‌گذارند و اگر نياز بود پاسخی برای‌شان نوشت و به آنان پاسخ داد، نمی‌توان چنين کرد.
اين هم يک پيام يکم متفاوت که اميدوارم با همه‌ی طولانی بودن آن، لبخندی به دل و روی شما بنشاند.
پاينده و شاد باشيد.
۱۴:۲۳ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ اکنون که سرسری یک نگاهی کردم، دیدم «خشک» را نادرست نوشتم. همچنین حواسم نبود که اینجا هم پارگراف‌ها سر هم نشان داده می‌شوند و آنها را با علامتی جدا نکردم. اگر نادرستی دیگری هست، ببخشید. :)
۱۴:۴۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ دختر یک میلیون دلاری که خیلی اشتباه است. لال پیشنهاد بهتری داد (جیگر ...). ولی این هم یک اشکال دیگر دارد که به قول معروف کوچه بازاری ست. به نظرم عزيز جون يا عزيزک بهتر است. (نمی دونم چرا نمی توان اينجا با حروف لاتين نوشت) بيبی همان دارلينگ است منتها دارلينگ رسمی تر و بيبی صميمانه تر است.
۱۷:۳۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ حالا که اصرار دارید، بگذارید من یکی از آن "دست‌کم صد نفر"ی باشم که "یا می‌توانند ایرادی به متن" شما بگیرند. البته یک ایراد خیلی کوچک: من این ترکیب "برانگیز" را که بیش‌تر و بیش‌تر توی نوشته‌ها تکرار می‌شود، دوست ندارم. بعضی‌ها آن را به هر واژه فارسی یا بیگانه‌ای می‌چسبانند و ترکیب‌های بسیار زشتی می‌سازند. از آن نمونه‌های "ناب" در این لحظه چیزی دم دست ندارم، ولی فکر کنید به‌جای "شگفت‌آور" مثلاً می‌نویسند "تعجب برانگیز"، یا به‌جای "اشتها‌آور" می‌نویسند "اشتها برانگیز"! شما نوشته‌اید "مناقشه برانگیز" که می‌توانستید از آن صرفنظر کنید، یا آن‌که به‌جایش بنویسید "جنجالی" یا دست‌کم "بحث‌انگیز". زشت‌تر از همه هم همان "بر" قضیه است که هیچ لزومی ندارد و اگر در ترکیبی دیدید که ترکیب "انگیز" با یک واژه دیگر بدون "بر" می‌لنگد، بهترین کار آن است که آن ترکیب را دور بیاندازید و از واژه‌های دیگری استفاده کنید. وگرنه به جایی می‌رسیم که به‌جای "دل‌انگیز" می‌نویسند "دل‌برانگیز" (که به نظر من بیش‌تر "حال‌به‌هم‌زن" و تهوع‌آور معنی می‌دهد، تا چیزی زیبا)، یا باید رفت و آن خانم خواننده قدیمی را از گورشان بیرون کشید و نامشان را به "روح‌برانگیز" تغییر داد! اصلاً چسباندن این "انگیز" فارسی به واژه‌های خارجی خود از آن بحث‌های "فرح‌برانگیز" است!!
۱۸:۰۷ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ معمولا خوابگرد رو ميخونم و معمولا هم نظر نميدم ٬ ولی اين دفعه به قول خودتون روم نشد نظر ندم !
***
من خودم هم خيلی از لينک‌هی وبلاگ‌های ديگه استفاده ميکنم ٬ و با اين نظر موافقم که لينک‌ها رو بايد جايی گذاشت که همه ببينن .
۱۸:۰۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ معمولا خوابگرد رو ميخونم و معمولا هم نظر نميدم ٬ ولی اين دفعه به قول خودتون روم نشد نظر ندم !
***
من خودم هم خيلی از لينک‌هی وبلاگ‌های ديگه استفاده ميکنم ٬ و با اين نظر موافقم که لينک‌ها رو بايد جايی گذاشت که همه ببينن .
۱۸:۰۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ معمولا خوابگرد رو ميخونم و معمولا هم نظر نميدم ٬ ولی اين دفعه به قول خودتون روم نشد نظر ندم !
***
من خودم هم خيلی از لينک‌های وبلاگ‌های ديگه استفاده ميکنم ٬ و با اين نظر موافقم که لينک‌ها رو بايد جايی گذاشت که همه ببينن .
۱۸:۰۹ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ معمولا خوابگرد رو ميخونم و معمولا هم نظر نميدم ٬ ولی اين دفعه به قول خودتون روم نشد نظر ندم !
***
من خودم هم خيلی از لينک‌های وبلاگ‌های ديگه استفاده ميکنم ٬ و با اين نظر موافقم که لينک‌ها رو بايد جايی گذاشت که همه ببينن .
۱۸:۱۴ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ جرا اینجا اینجوریه ؟ کامنت رو اول نمیفرسته ٬ بعد که میای میبینی ۱۰۰ تا فرستاده !
۱۸:۳۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ بی رمق هستيم. خون دررگ هايمان جاری نيست. روح فقط دنبال تماشای دنيای هيجانی ديگران است. خودش علاقه ای به شرکت درهيجان ندارد. شده است اينکه ديگران بکارندُ اوبخورد وباز ديگران...او... با انکه هفته ای يکبار سری به خانه(وبلاگ) شما می زنمُ ولی هم به دليل بالا وهم اينکه مطلب طوری نيست که مرا به نظر دادن برانگيزدُ يا مثل بعضی ها بگويم اقای شکراللهی دست شما درد نکند...
نمی دانم شايد شما چيزی داريد که شمارا به نوشتن تشويق می کند ومن چيزی ندارم ُ که مرا به اين نوع نوشتن ترغيب کند. به هرحال دست شما ندرد.
۱۸:۴۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ سلام
مطلب مرا در مورد مجموعه شعر آخر رضا چايچي در آخرين شماره مجله گوهران و شعرم را در مجله پاياب بخوانيد.منتظر مطلب آسيب شناسي شعر در شهرستان در مجله نافه و نقد آخرين مجموعه شعر لنگرودي در شماره بهار گوهران و شعر مرثيه نازنين در شماره آتي كارنامه باشيد.پايدار
۲۰:۲۳ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ اين را می‌نويسم چون واقعاً خيلی کم‌رو هستم و روم نمی‌شه ننويسم!
راستی از اطلاع‌دهی‌تان سپاسگذارم.
۲۲:۳۹ ۱۳۸۳/۱۲/۱۲ ها ها ها! می‌بینم که تا رفتم و برگشتم کامنت‌ها زده بالا! می‌خواهم از اين به بعد به جای کامنت يا نظر بدهيد بنويسم: «شما خجالت نمی‌کشيد نظر نمی‌دهيد»!؟ مث اين که آن جمله کارساز بود. ولی خب برای هر مطلبی مخصوصاْ اگر تخصصی باشد هر کسی نمی‌تواند حتی نظر بدهد. شما فقط نگاهی به وبلاگ‌ها بيندازيد مثلاْ طرف خاطرات جوراب خريدنش را نوشته يا سطحی‌ترين چيزها و بعد کانتر و تعداد نظردهندگانش را ببينيد! چرا چون طرفدار سطحی‌نگری بيشتر است. نمی‌خواهم به ديگران توهين کنم اين واقعيت دارد که جوانان امروزه کمتر مطالعه می‌کنند و نسل‌ها به جای اين که از نسل قبلی چيزفهم‌تر و حساس‌تر باشد (در مسائل اجتماعی و فرهنگی) بيشتر از عمق به سطح می‌آيد. گلايه‌ی شما باز هم درست است ولی دليل عمده‌اش برمی‌گردد به کيفيت نازل سطح فکر مخاطبين اينترنت در ايران و نه کميت آنها که الاماشالله چند ميليونی می‌شويم!
۰۱:۳۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ هر کاری کردم روم نشد نظر ندم! من ميگم اسم فيلم رو بذاريم <مرد ۶ ميليون دلاری> چطوره؟
راستی آقای شکراللهی ممنون ميشم اگر يک لينک به من هم توی وبلاگتون قرار بديد.
ارادتمند
۰۱:۴۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ رضای ارجمند!
برای اصطلاح (اغلب صفت) ‌Baby نمی‌شود معادل دقيقی در فارسی جُست. مثل اين‌که ما مثلاْ بگوييم فلانی عجب "ميخ" است يا "جوات" يا فلان دختر عجب "مال"ی است و مترجم "فارسی به انگليسی" در بماند که چه گفته‌ايم! در کل اين اصطلاح بار مونث دارد (البته اخيراً به پسرها هم می‌گويند) و دختر ناز، کوچولو، جيگر و ... معنی می‌دهد.
-- قبلاً يادم هست که مختصری راجع به پايين قرارگرفتن لينک‌ها در بعضی وبلاگ‌ها نوشته بودم و آن‌را به "رفع تکليف" تعبير کرده بودم. شوربختانه بعضی از دوستان به يکی از خاصيت‌های مهم وبلاگ عنايت چندانی نشان نمی‌دهند.
-- مسئله‌ی کامنت هر چند مهم است، امّا در اين احساس با شما شريک نيستم. فکر می‌کنم يک کامنت بی‌ربط (دوست داری تبادل لينک بکنيم!) در پای يادداشتی انديشيده، بسيار مخرّب‌تر و آزاردهنده‌تر باشد از اين‌که کسی بخواند و هيچ نگويد!
-- مشکلی که در پيامگير شما وجود دارد اين است که خطوط را نمی‌شکند و کل يادداشت را سر هم ثبت می‌کند. فکر می‌کنم تا حدودی به حسِ بيانی پيامگذار لطمه بزند و نتواند منظور دقيق او را برساند.
-- اگر در وبلاگ‌های ديگر پيام نمی‌نهيد، لااقل در فضای خودتان به بعضی از پيام‌ها پاسخ بدهيد. گاه اين تصور در ذهن مخاطب به‌وجود می‌آيد که به پيامی که گذاشته چندان توجهی نشده است و اين کار او را دلسرد می‌کند.
موفق باشيد.
۰۲:۰۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ آقا ما هم اومديم به خيل کامنت گذاران بپيونديم و اعلام حضور کنيم! اولا چشم. بخشی از انتقاد تو شامل سيبستان هم می شود اما بگويم که قرار نبود که لينکهای من همان پايين صفحه بماند. داستان دارد. حالا صاحب دو جور لينک داخل و خارج بلاگ چرخان شده ام. بايد يک فکری براش کرد. ولی جاش اونجا نيس. درست. خوب است که يکی در اين وبلاگستان هست که به نظم اين امور فکر می کند و راهنمايی می کند و آيين نامه ای تنظيم می کند و از اين قبيل. ممنون. در باره بی بی هم فکر کنم دختر بد نيست. دقيق ترش در فارسی بايد چيزی مثل اين باشد: نازنين يک ميليونی. تيکه اصلا پرت است چون در نازنين چيزی هست که در تيکه اصلا نيست. تيکه نگاه بيرونی دارد و جنسی ولی نازنين درونی و صميمی و آشنا. نوزاد هم که گويا در يکی از خبرگزاری ها آمده البته از سر همان ايراد معروف معنای اول است. اصطلاح اصطلاحی است آمريکايی و طيفی از معانی را با خود دارد از همين نوزاد و نازنين تا دلبر و معشوقه و الخ. آخر هم اينکه جواب سلام عليک است! بسم الله.
۰۲:۰۳ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ چقدر خوبه که يک نفر اين رو ابراز ميکنه که به خوانندگانش و کامنتهای اونها احتياج داره! من هم همين رو ميگم: من نمي فهمم کسانی رو که ميگن برام مهم نيست کی نوشته هام رو ميخونه و مهم نيست که کامنت داشته باشم یا نه...اگر اینطور باشه، وبلاگ نویسی به نظر من معنایی نداره. من هم همصدا هستم باهاتون که به خوانندگانم و کامنتهاشون احتياج دارم!
۰۲:۱۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ سلام خوابگرد جان... نوشته‌ت رو آفلاين خوندم و به خاطر کامنت گذاشتن آنلاين شدم:) می‌شود هزار تومن. قابل شما رو نداره:)
اصلا می‌شه کلمه‌ی ميليون دلار رو بدون عدد نوشت. حالا کلمه‌ی گای سرشو بخوره.
مثلا دختر ميليون دلاری يعنی چه؟ چند ميليون دلار؟. انگار دختر ميليون ريالی. به نظر من بايد فيلمشو ديد بعد معنيشو نوشت.
مثل فيلم سونت سيل که يه جا مهر هفتم معني شده بود و جای ديگه ماهی سيل هفتم:)
خوابگرد جان در مورد بلاگ رولينگ يه بار در وبلاگم نوشتم که بعضيا تا وبلاگ می‌زنن شروع می‌کنن چپ و راست به ديگران لينک دادن و با ای‌ميل منت گذاشتن که لينکتو گذاشتم لينکمو بده! و تا خرشون از پل می‌گذره و معروف می‌شن يهو تمام لينکا رو يا مخفی می‌کنن يا اصلا بالکل برش می‌دارن. اين يه نوع خودخواهيه.. يه نوع سوء استفاده‌ست...
۰۲:۱۳ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ پس خوابگرد هم از کامنت خواننده هاش انرژی می گيره؟ چه خوب! من هم همين جوری هستم... و البته اگر نظری داشتم معمولا نوشتم يا به قول خوابگرد با لينک دادن ابراز کردم.
۰۲:۱۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ سلام و درود بر خوابگرد عزيز... گله‌هايتان حرف دل بود! در مورد کامنت کاملا با شما موافقم؛ وقتی برای مطلبی زحمت می‌کشی و ۳ تا کامنت می‌گيريد که دو تا از آن‌ها هم تبليغ وبلاگ خودشان را می‌کنند و شايد اصلا مطلب‌تان را هم نخوانده‌باشند کمی دلسرد‌کننده است! البته اين‌را هم اضافه کنم که به نظرم از سويی کامنت‌گذاشتن تنها به بهانه «کامنت‌گذاشتن» و بدون توجه به موضوع هم پديده متداولی است!
۰۲:۱۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ خلاصه٬ جونم واست بگه که....
يکی از دلايل کامنت نگذاشتن در اينجا جو بسيار فرهنگيشه:) من که هميشه خسته و خوابالود آنلاين می‌شم می‌ترسم چيزی بگم که اشتباه باشه و يا غلط بنويسم و... که هميشه هم از اين اشتباه‌ها پيش مياد و...
يه بار ديگه می‌گم:
لينک ندادن به ديگران از نظرمن يعنی فقط اينجا رو بخون و بعد اینترنت رو قطع کن که جای ديگه‌ای خوندنی نيست:)
اینکه آرشیو من بالاتر از لینکامه دلیلش اینه که اصلا پسورد قالب دست خودم نیست. حتی اون تبلیغی رو که تازگی‌ها صاحب هاست به جای شهریه‌ (!) گذاشته اون بالای بالا دوست ندارم:( ولی خود صاحب گذاشته:)
۰۲:۳۳ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ آقای شکر اللهی عزيز. از ميل که زديد ممنونم. بسيار خوشحالم کرديد.
۰۳:۰۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ نه خیر . روم نشد . سبب خیر هم شدی سیدجان! یه چیزایی راجع به این چیزا تو وبلاگم نوشتم .بالاخره بعد از چندین روز آپ دیت شد .
۰۵:۲۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ سيدجان! اينبار دلم نيامد مثل هميشه، بخوون و برو باشم. نه اينکه فکر کنی نوشته ات منو کامنت گير (بر وزن نمک گير) کرد؟ نه ! ديدم سی و نُه نفر نظر دادند، گفتم چهلمی باشم شايد به تونی چله ات را تمام کنی!
۰۵:۵۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ خوب، من بار اول است که به وبلاگ شما سر میزنم. خودم روزنامه نگار نخونده ملا هستم در خارج کشور. یعنی از اینها که درس روزنامه نگاری نخوانده اند اما هر هفته یکی دو مقاله سیاسی اجتماعی دارند. من میدانم که برای روزنامه نگار مهم است که بداند که مخاطب دارد. اما من به یک تجربه خیلی مهمی دست یافته ام و آن اینکه وقتی کامنت زیادی دریافت نمیکنی، به آن معنی نیست که کسی اهمیت نمیدهد، بلکه معنایش این است که همه در سخن را سفته ای و چیزی برای نظر دیگران نگذاشته ای. و خوب، وقتی حرفی برای گفتن نباشد، مردم از پر گویی خوش شان نمی آید. میتوانید برای امتحان هم که شده، به موضوعی بپردازید و قسمتی را که جای یاد آوری دارد، ناگفته بگذارید، آنگاه سیل کامنتها از هم میهنان نکته سنج سرازیز خواهد شد. یا موضوعی را در نوشته تان باقی بگذارید به این مفهوم که خودتان نمیدانید با این موضوع چه کنید و پاسخی برایش ندارید ، انگاه سیل یاری دهندگان خواهد آمد
۱۰:۵۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ راستش من از خوانندگان دایمی این وبلاگ هستم و مثل تو دلم میخواهد نظرات بازدیدکنندگان وبلاگم را بدانم، اگر چه بنده چرت و پرت نویسی میکنم. بهرحال وبلاگ تو برای منی که دور از ایرانم پلی است که مرا به رویدادهای ادبی ایران وصل میکند. پیرشی
۱۲:۰۹ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ خوابگرد عزيز :
همونطور که می دونی با افت وضعيت اقتصادی کشور و سطح خريد مردم نزديک عيد سطح کامنت گذاری هم کاهش پيدا کرده !!!
من هم متوجه اين موضوع شدم من که هر پستم کم کم ۳۰ يا ۴۰ تا کامنت مرتبط داشت اين روزها به کمتر از ۱۰ تا رسيده .
فکر کنم با نزديک شدن عيد بلاگ خونا حواسشون پرته !!!
با انرژي گرفتنت موافقم شديد .
قربانت
بامهر/ علی
۱۳:۵۵ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ دوست نادیده عزیز! اولین بار است که این‌جا نظر می نویسم. به وبلاگ تو و دوستان دیگری تقریبا هر روز سر می‌زنم.خیلی وقت‌ها خیلی حرف‌ها هم برای گفتن دارم و دوست دارم بنویسم اصلا له له می زنم برای نوشتن اما نمی‌توانم .چون دوست دارم با نام خود نظرم را بنویسم و خب نمی شود.... تو به دلیلی که نوشته ای کامنت نمی‌گذاری و من به دلیلی دیگر... در صفحه‌ای که در اینترنت دارم ده‌ها لینک وجود داشت یکی دو تا از آن‌ها داشت برایم مشکل‌ساز می‌شد؛ همه را حذف کردم .... یادم می‌اید در یکی از نوشته‌هایت اشاره کرده بودی که گاهی با هزار تردید لینکی را در لینکده قرار می دهی ( مضمون) خب پس در این مورد هم با مشکل مواجهی و این‌جا مشکل من و تو دلیل تقریبا مشابهی دارد... حرف زیاد است شاید روزی از طریق دوستی که هر دو می‌شناسیم فرصت ملاقاتی پیش آمد و حرف‌ها را از نزدیک گفتم. سربلند باشی.
۱۴:۲۴ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ من فکر کنم همون *محبوب يک ميليون دلاری از همه بهتر باشه* !
در مورد کامنت هم در کمال پررويی موافقم!
۱۶:۰۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ آقای شکراللهی عزيز؛ در مورد نوشتن نظر٬ بايد عرض کنم که بعد از خواندن بسياری مطالب٬ دست برای نوشتن نظر می رود ولی عقل منع می کند. يک دليل اين که٬ دريافت کننده ی نظر٬ «گرفتار» پاسخ گويی به «برادران» نشود که مثلا چرا نظر فلان کس را در سايت ات باقی گذاشتی و چرا آن را پاک نکردی و غيره. گيرم نظر٬ زیر فلان مطلب ادبی يا زبان شناسی يا غير سياسی گذاشته شده. دليل دوم اما٬ پاسخگو شدن نظرگذار به خاطر نظرهايی است که ديگران به نام او گذاشته اند. اين مسئله می تواند باعث رنجش و دلگيری بسياری شود و شخص٬ بی خبر از نظری که به نام او گذاشته اند٬ مسئول قلمداد گردد. به نام او - به فرض - به مقدسات دینی مردم اهانت شود و مواردی از اين قبيل. حتی تعريف و تمجيد ها می تواند واقعی نباشد و شخص به گمراهی بيفتد. زير دو سه نوشته از خود من٬ چند بار به نام نويسنده ی شناخته شده ای تقريظ نوشته شد که به دليل نداشتن تماس مستقيم با ايشان مجبور شدم آن ها را حذف کنم چون از اصالت شان اطمينان نداشتم. اينها و موارد ديگری از اين قبيل به قلم فرمان می دهد که خوددار باشد و اظهار نظر را در صورت امکان - و اطمینان از «امنیت» گیرنده - از طرق ديگری به دست نويسنده برساند. موفق باشيد.
۱۶:۵۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ حق با شماست. نوشتن در خلأ اصلاً مزه نميده! اما از يه طرف خوشحالم که اين نکته رو مطرح کرديد. تعداد کامنتهای من هم اخيراً خيلی کم شده و داشتم به اين نتيجه ميرسيدم که لابد دارم هی بدتر و مزخرفتر مينويسم! اما وقتی حتی شما هم نسبت به اين موضوع گله داريد، پس بايد خيالم راحت باشه. تقصير از کمبود وقت و حوصلهء دوستانه!
۱۸:۰۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ جناب خوابگرد عزيز!
نگاهی به کامنت های این مطلبتان انداختم و دیدم هیچ کس به دلیل مورد نظر من برای پنهان کردن لینک ها، اشاره نکرده! چند باری هم دیدم دوستان دیگری از قبیل زیتون ، چنین گله ای کرده اند. پس واجب شد دلیل دیگری راهم برایتان بگویم که مورد استفاده خودم بوده.
زمانیکه تازه وبلاگم را راه انداخته بودم ، لینک چند تا از وبلاگهایی که معمولاً به آنها سر می زدم را هم کنار وبلاگم گذاشتم. بنده خدا ها آنهایی که لینک وبلاگشان در وبلاگم بود ،خودشان هم شاید از این موضوع مطلع نبودند چون یا هیچ وقت من برایشان کامنت نگذاشته بودم که از وجودم مطلع باشند و یا اینکه هیچوقت کنجکاو نشده بودند که به وبلاگ من بیایند و احیاناً لینکشان را ببینند. واقعیت این بود که من هم انتظار این را نداشتم که اقدام متقابلی از آنها ببينم. در واقع لينکشان را برای راحتی خودم کنار وبلاگ گذاشتم که دسترسی آسانتری داشته باشم. بعد از مدتی که بلاگرولینگ مد شد ، به کمک دوستی از امکانات آن هم براي خودم استفاده کردم اما غافل بودم از اینکه هر جاوا اسکریپتی که داخل وبلاگ باشد ، باز شدن صفحه را کند تر می کند! از آنجایی که وبلاگم هم بیشتر به یک فوتوبلاگ شبیه هست ، و شاید ۹۵ در صد پست های من فقط از یک عکس تشکیل شده اند ، خود به خود وبلاگم خیلی دیر بالا می آمد. خیلی از بازدیدکننده ها گله داشتند که چرا اینطور است؟ از طرفی عوض کردن پی در پی قالب وبلاگم هم کمکی نکرده بود. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که تعداد پست های صفحه اول را کم کنم و جاوا اسکریپت های اضافی را هم پاک کنم. اما برای بلاگرولینگ تنها راهی که به نظرم رسید این بود که لیست وبلاگ ها را در صفحه دیگری بگذارم و فقط لینک آن صفحه را داخل وبلاگم بگذارم.
نمیدانم . شاید هم از ضعف دانش فنی من باشد که راه دیگری پیدا نکردم. ولی دلیل پنهان کردن وبلاگ دوستان ، باز هم راحتی کار خودم بود. همانطوری که اساساً وجود لینک دوستان هم برای همین هدف بود.
غرض از این گفته ها اینکه هیچ بعید نیست خیلی ها مثل من به دلایلی غیر از خود بزرگ بینی یا کسر شان و از اینجور اتهامات به چنین کار هایی دست زده باشند. دلایلی که می تواند از آگاهی فنی کم ، یا دسترسی نداشتن به آدم های متخصص نشات گرفته باشد.
در باره ی کامنت هم گرچه بودن کامنت پای مطلب ، بسیار انرژی بخش هست. اما آفت دید و باز دید های همراه با رودربایستی و یا اجبار در موضعگیری و وارد شدن به جنجال های بعضاً خاله زنک یا سیاسی که زندگی اجتماعی ما را ممکن است تحت الشعاع قرار بدهد یا باعث اتلاف وقت و هزینه بشود ، خیلی وقت ها مانع از کامنت گذاشتن میشود. ضمن اینکه مطالب محققانه و مفصل هم کامنت های در خور لازم دارند. که ممکن است هم خواندن مطلب و هم کامنت گذاشتن پای آن زمان زیاد تری را لازم داشته باشد. اینکه با کامنت گذاشتن صرفاً اعلام حضوری کرده باشیم ، و یا چیز بی ربطی بنویسیم ، برای نویسنده وبلاگ می تواند آزاردهنده تر باشد تا اینکه چیزی ننوشته باشیم.
گاهی می شود که فقط نصف کامنت های پایین یک مطلبم ، مرتبط با آن مطلب هستند!
به همه اینها اضافه کنید:
هزینه استفاده از اینترنت را برای کسانی که داخل ایران هستند و از اینترنت رایگان هم استفاده نمی کنند.
-----------------------
برای جولوگیری کردن از تبدیل نظرم به تبلیغ وبلاگ خودم ، از گذاشتن آدرس وبلاگ خود داری کردم. امیدوارم پوزشم را بپذیرید.
۲۱:۳۰ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ خدا وکيلی اطاعت شد. حالا چرا شلوغ‌اش می‌کنی؟!
۲۲:۱۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ پنجاهم. چه رتبه خوبي. ديگه هر وقت بيام اينجا يه چيزي مي نويسم. حتي اگه مثل الان حرفي باسه گفتن نداشته باشم.
۲۲:۳۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ روی بنده بسیار زیاد است و اگر خودت را بکشی این جا کامنت نمیگذارم.
۲۲:۴۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ شرم حضور را بگذاريد دليل ننوشتن کامنت اینجانب.
۲۳:۳۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۳ رضای عزيز سلام.
با اين عنوانی که نوشته‌اي خدائی دلم نيامد به بحث شيرينت وارد نشوم.
بحثی که در مورد نظردادن گشوده‌ای بحث گسترده و وسيعی است و با گوشه‌هائی دیگر از مسائل وبلاگستان فارسی همپوشانی و اشتراک دارد که یکی از آنها بحران مخاطب است و دیگری شتاب‌زدگی و کمبود وقت و حوصله خوانندگان. اما می‌خواهم اينجا نکته‌ای بگويم. صاحب این قلم به عنوان يک نويسنده و وب‌نگار که تازه‌کار نيست و البته در حد خود از ارئه یادداشت‌های پیش‌پا‌افتاده پرهیز می‌کند يک گام از شما عقب است. اگر شما با احساس ناخوشايندی دست و پنجه نرم‌ می‌کنی که ناشی از کم بودن تعداد کامنت‌هاست آن هم در پای مطلبی که وقت برایش گذاشته‌ای و چون نور دیدگان برایت عزیز است من با معضلی به نام تعداد بازديدکننده روبرويم. خوب می‌دانی نوشته‌ی پرمحتوا و وقت‌گیر برای يک نويسنده چه ارزشی دارد. برای کسانی که خود را در چنبره ادبیات سخت و فیلسوف‌مابانه و اصطلاح‌هائی که برای یافتن معنای فارسی و امروزی‌شان باید چند لغت‌نامه را زیر و رو کنی اسير نکرده‌اند و به وبلاگ به عنوان رسانه‌ای با مخاطب عام می‌نگرند و از تبدیل حلقه دوستان و خوانندگان به یک محفل نخبه‌گرای روشنفکری گریزانند و می‌کوشند پيچيده‌ترين تحليل‌ها و مطالب نو و بديع (حال در هر زمينه‌ای) را با کلماتی ساده و شيوا و به کمک نثری روان در کام تشنه و عطش‌زده‌ی مخاطبان بريزند ديدن تعداد اندک مراجعان چنان تاثر برانگيز است که گاه حتی برای مدتی نوشتن را کنار می‌گذارند و مایوس و منزوی به کنجی می‌خزند.
يادداشت نوشته می‌شود تا خواننده شود تا نقد شود تا تحليل شود و اين رابطه مستقيم با تعداد خواننده دارد و البته کيفيت و سطح دانش خوانندگان. حال اگر نويسنده بخت‌برگشته‌ای اهل جنجال‌آفرينی‌های وبلاگی (چه از نوع توهين‌های مستقيم به عقايد مذهبی مردم و چه از نوع افشاگری‌ها و هدف قراردادن‌های وبلاگی و چه بکارگیری کلمات تحریک‌کننده) نباشد و به مدد اينترنت بسيار مزخرف و افتضاح ايران برای ثبت هر کامنت و نظر بايد وقتی حدود ده دقیقه تلف کند (تا حضور و نظرش را بازتاب دهد) و برای بازديد از اندک سايت‌ها و وبلاگ‌های برگزيده‌اش روزانه باید وقتی حدود يک و نيم ساعت را صرف کند و در پايان ماه با قبض تلفنی معادل يک‌سوم حقوق ماهيانه‌اش روبرو شود چاره چيست؟ نویسنده را به کم‌عملی متهم کنیم و از او تلاشی دو چندان مطالبه کنیم یا او را در کاستی‌هایش یاری دهیم و دست افتاده و ضعیف امروزینش را بگیریم.
من اين نکته را برای دفاع و تبليغ خودم نمی‌گويم. در اين انديشه‌ام که چه کسی پاسخ اين همه استعداد و توانائی وبلاگ‌نويسان گمنام را که کمتر کسی در پی يافتن‌شان انرژی مصرف می‌کند می‌دهد؟ دوای درد نااميدی و ياس وب‌نگاران خوش‌قلم و نجيب که با معضلی به نام خواننده مواجه هستندد چيست؟ حذف شمارنده وبلاگ؟ که صورت مساله پاک شود و نه شیر شتر نه دیدار عرب! نگارنده خود بارها از طریق همین شمارنده‌ها فعل و انفعال‌های تمایل خوانندگان را با توجه به تغییرات قالب وبلاگ و محبوبیت یک مطلب را دنبال کرده است.
اينکه خوابگرد عزيز ما گوشه‌ای از وبلاگش را به معرفی وبلاگ‌ها و لينک به برخی مطالب اختصاص می‌دهد کافی است؟ آيا بهتر نيست در حجم و اندازه و کيفيت چنين بخش‌هائی تحول صورت گيرد؟ چه عیبی داشت لینکده خوابگرد ما چون الپر پربارتر و متنوع‌تر بود؟
خوابگرد عزيز تا کنون به چند ايميل از درخواست‌های معرفی وبلاگ پاسخ مثبت داده است؟ نگارنده خود فراموش نکرده است که سال گذشته ایمیلش بی‌پاسخ ماند و حتی ارزش یک پاسخ منفی را نیافت!خوابگرد عزيز ما ابله نیست. او چون نگارنده مجنون نام دارد چون وبلاگ را جدی می‌گيرد و نوشتن را جدی‌تر. خوابگرد عزیز ما تا کنون پاسخ کامنت‌های چند نفر را ولو با ايميل داده است؟ ... روزی که برای فرورفتن منحنی زندگی به زیر نقطه صفر خداحافظی کردی دلم گرفت. به امید روزی نشستم که بازگردی. امروز نه تنها منحنی زندگی بسیاری از ما که منحنی تنها دلخوشی لحظات تنهائی‌مان و یکتا پنجره بازتاب‌دهنده‌ی دغدغه‌های دلسوزانه‌مان رو به سوی باتلاق بی‌مهری و انزوا و مرگ دارد. خوب می‌دانی در میان هزاران وبلاگ تعداد وبلاگ‌های حرفه‌ای به زحمت به دویست می‌رسد (و در نگاه من از ۱۰۰ تجاوز نمی‌کنند) اما اسیر شدن این نویسندگان در زنجیر معضلات وبلاگستان شور و شوق آنان برای تحلیل و نقد را فرومی‌شکند. گفته‌ام و بازهم می‌گویم: همت وبلاگ‌های پرمخاطب در این میان کافی نیست.
۰۳:۲۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ سلام
فرصتی شد و مطالب شما را خواندم. در مورد کامنت حق باشما است . هیچ چیز مثل یک پیام مرتبط با مطلب وبلاگ نویس رو خوشحال نمی کنه. ما هم دچار این درد هستیم پس فراموش مان نکنید.
۰۶:۱۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ من و کامنت. عمرا.
۰۸:۳۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ اگرچه در کتب روانشناسی ذکر نشده است ولی من معتقدم وبلاگ نويسی مثل روش تداعی آزاد يکی از راههای تخليه و اطلاع از ضمير ناخود آگاه است مشروط به اينکه اولا با اسم مستعار بنويسی و ثانيا کامنت گذاران جسوری باشند که مسخره ات کنند!!
جدی می گويم...بهترين دوستان من کسانی بوده و هستند که مرا مسخره می کنند و با اين کار نمی گذارند که در ورطه خود بينی و خودخواهی غرق شوم...شايد برای همين است که دوستان زيادی دارم!!
خوشحال مي شوم اگر نقدي بر روشنفكري ديني را در وبلاگ من بخوانيد
۱۲:۱۳ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ آقای شکرالهی عزیز از اول این متن می‌آمدم بنویسم نمی‌شد. یعنی نمی توانستم. یعنی حرف‌هایم زیاد بود. صراحتن می‌گویم من انتقاد زیادی به این دوره‌ی سوم خوابگرد دارم. اما تا به‌حال فکر می‌کردم هنوز زود است. باید بگذارم کمی بگذرد. اما حالا که خودتان گله‌ها‌تان را مطرح کردید، شاید بتوانم یک اشاره‌ای کنم. می‌دانید وقتی دوم خردادی بودم(می‌شود مثل آن‌که بگویی وقتی هشت ساله بودم! یا وقتی عقل نداشتم یا وقتی مالیخولیایی بودم!) تنها یک سیاست‌مدار بود که شیوه‌ی عمل‌اش را دوست داشتم آن‌هم عبدالله نوری بود و به خاطر همان شیوه‌ی عمل‌اش هم بود که رفت و دیگر برنگشت و زندان را هم تحمل کرد و... اصطلاحن "دین‌اش را به دنیایش نفروخت." هنوز هم به خوابگردی که در پرشین‌بلاگ خانه داشت سرمی‌زنم وقتی هنوز جمعیت وبلاگستان زیاد نبود. صداقت و صراحت داشت. خب دوره‌ی اول بود. دوره‌ی دوم کمی (خیلی کم) از آن صراحت کم شد و به بار علمی افزوده شد و دوره‌ی طلایی بود. برگزاری مسابقه، پنجره پشتی، گزارش کتاب، غلط‌‌نامه، بحث ابتذال و... اما دریغ که دوره‌ی سوم که همین باشد با جنجال شروع شد... حتا لینک‌های کنار صفحه هم دیگر رنگ و بو ندارند دو روز پیش در پی نام کتاب لینکی داده بودید که...(این‌ها خودسانسوری است نه خوابگردسانسوری!)یک متن 5-6 خطی بود که می‌گفت فلان کتاب را بخوانید چون نویسنده‌ی وبلاگ خوانده و خوشش آمده! یا متنی بی‌ربط که ... نه شعر بود نه یادداشت ادبی و تازه اقتباسی بود از گفته‌های یک ادیب یا درپی اظهار نظر یک دوست جوان منتقد(!) درباره‌ی دوست دیگر(!) داستان‌نویس و منتقد... چرا باید شما نقش میانجی آن‌هم با لحن پدرسالارانه بگیرید؟ به قدر کافی این و آن خود را پدران وبلاگستان معرفی می‌کنند بدون آن‌که چیزی در چنته داشته باشند! یا سیاست به نعل و به میخ زدن ... این‌ها روش‌های سیاست‌مدارانه‌ای است که در این آزادی و دمکراسی نسبی فضای مجازی، کمی زیادی محافظه کارانه است. تمام این‌ها را گفتم برای این‌که بگویم چرا دل‌ام نمی‌آید گاهی نظر بدهم. اما باور کنید اگر بدانم ، که می‌دانم نقد را با روی باز خوابگردی می‌پذیرید می‌آیم و اعتراض‌ام را هم می‌کنم. و این فقط من، یک نفر بودم در این دنیای بی‌کران مجاز. /ضمن این‌که در بقیه‌ی موارد(جای‌گاه لینک‌ها در صفحه و مشکلات دیگری که صفحه‌ي شخص من دارد) با شما موافق‌ام و البته اگر وظایف شیرین زندگی و والدی و تک والدی و خانه تکانی و امکانات مادی اجازه بدهد قصد ایجاد یک رفرم در صفحه‌ام را دارم! و حتمن از راهنمایی‌های شما استفاده خواهم کرد./ مورد اول هم فکر می‌کنم اصولن برای آن لغت معادل فارسی نیست چون غیر از زبان رایج کنونی جوانان که برخی اصطلاحات مخصوص دارد، برای دوستان هم‌جنس و غیر هم‌جنس واژه‌هایی نداریم. گایguy و بیبbabe در واقع دو اصطلاح خیابانیstreet talk و یا نوعی اسلنگslang هستند. به نظر من میان “جیگر” و “دلبر” باید یکی را انتخاب کرد که من دومی را بیشتر می‌پسندم چون نگاه توهین‌آمیز کمتری به زن دارد، آن ‌هم در آستانه‌ی هشتم مارس!
۱۵:۴۷ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ با درود
من از وب سایت (بیلی و من) میام اینجا.
یادم نمیاد که پیش از این به اینجا آمده بودم یا نه ولی شاید که بله.......
بسیار زیبا و روان می نگارید.
خوب خیلی ها هم هستند که من همیشه برایشان کامنت می نویسم ولی هیچگاه برای بازدید پس دادن سری کوچک به سایت من نزدند.
از جمله برخی از این آقایانی که برای شما در همین پست پیام نوشتند.
به گفته یکی از ایشان؛ حالا شاید نزدیک نوروز است و وقت نمیکنند(چشمک)
ولی برای برخی همیشه نزدیک نوروز است و با کمبود وقت مواجه هستند.
ما ایرانیان باید در هر جای دنیا که هستیم برای حضور یکدیگر ارزش بگذاریم.
من یک غربتی هستم و البته نا گفته نمونه که با این وبلاگ در دنیای مجازی دوستان بسیاری یافتم.
ولی پس ندادن بازدید دلیلی برای ننوشتن پیام برای من نیست تنها خرسندیم از این است که نظر خواننده ها را بدانم و ببینم که زحماتم تا چه حد بار داشته است.
و اما در فرهنگ اروپایی و آمریکایی واژه ‌<بی بی> مانند هنگامیست که ما به طرف مقابل مون میگیم *جیگر*.......
تا درودی دگر بدرود.
۱۷:۱۷ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ خدا وکيلی خجالت کشيدم سلام ندم و برم . زياد فکر نظرات چون بنده حقير نباش . من اکثرا بهت سر ميزنم ولی بقول بالاييا . آدم ميترسه نظر خوبی نده يا خواب آلود باشه . خب يه جوری ضايع ميشه ديگه .اينم از اين
۲۰:۲۸ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ سلام...در موردِ برابرِ فارسی نامِ Million Dollar Baby فکر می کنم گفتنِ‌ چند نکته بد نباشد.
- با نظرِ زیتون موافقم. عنوانِ‌ فیلم به نوعی شناسه فیلم است و انتخابش معمولاً به دقت صورت می‌گیرد. ترجمه‌هایي لفظ‌ به لفظ شاید نتوانند بارِ معنایی موردِ‌نظرِ کارگردان را منتقل کنند. شاید بهترباشد از نقدها و برداشتهایِ صاحب‌نظران هم برایِ پی‌بردن به بارِمعناییِ‌ کلمه‌ها کمک گرفت. همانطور که زیتون به برداشتِ من اشاره‌کرده لفظِ 'میلیون دلاری' برایِ خواننده و بیننده فارسی نامانوس و در بهترین حالت 'وارداتی' است.
- در مثلث شخصیتهایِ‌ این فیلم (دخترکِ‌ مشت‌زن، مربیِ‌ کهنه‌کار و مشت‌زنِ قدیمیِ همدمِ مربی) رابطه عشقی، به معنیِ‌ متداول به چشم‌نمی‌خورد. به نظر من رابطه بیشتر نوعی فرزند‌خواندگی معنوی است. نقدِ یک منتقدِ‌معروف آمریکایی در موردِ‍‌ این فیلم بر این مسئله تاکید دارد. برابرنهاده‌هایی مانندِ‌ 'جیگر' و 'تیکه' بارِ شهواني دارد و چندان درست به نظر نمی رسند.
http://rogerebert.suntimes.com/apps/pbcs.dll/article?AID=/20041214/REVIEWS/41201004/1023
- شاید کلیدِ معمایِ بارِ‌معنایی نام این فیلم در جمله های و صحنه‌هایِ کلیدی فیلم باشد (به نقدِ‌ بالا نگاه کنید). وقتی همدمِ‌ مربی می خواهد مربی را که از به شاگردی پذیرفتنِ دختر اکراه‌دارد راضی کند می‌گوید: "او[دختر] فقط با آموختنِ یک چیز بارآمده است. این که یک آشغال است'. جمع‌بندیِ‌ منتقدِ‌ آمریکایی از فیلم هم به این صورت است:"Million Dollar Babe در موردِ‌ زنی است که مصمم‌است چیزی شود؛ و مردی که در ابتدا نمی‌خواهد هیچ کاری برایِ این دختر انجام دهد ولی در انتها همه کاری برای او می‌کند". کلمه babe به نظرِ‌من در اینجا اشاره‌ای به استفاده ابزاری از جاذبه جنسی زنانِ زیبارو و خوش‌اندام برایِ استفاده‌هایِ‌ تجاری است (بعنوانِ‌مثال به زنان زیبارویی که در نمایشگاه‌هایِ تجاری و غیره برایِ جلبِ مشتری در غرفه می‌گذارند booth babe می‌گویند یا مثلاً در موردِ خدمتکارهایِ کافه‌هایِ سطح‌پایین که به همين ترتيب از آنها استفاده مي‌شود هم این اصطلاح به کار می‌رود). شاید در این نوع استفاده منظور زنِ زیبارو و معمولاًً سهل‌الوصولی باشد که زیبایی‌اش را برایِ استفاده دیگری به فروش می‌گذارد و جز این استفاده 'دستمالِ‌کاغدی' استفادهء دیگری ندارد (نگاه کنيد به شغلِ‌دختر)
با توجه به موردهایِ بالا براىِ برابرنهاده عنوانٍ فیلم به نظرِ من "خوشگلِ آشغالی که یک دنیا ارزش داشت" یا چیزی در این مایه مناسبتر است.
۲۱:۲۰ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ درود. درباره‌ی سوال اول من عزيز ميليون دلاری را پيشنهاد می‌کنم٬ نظر شما چيه؟ در اين باره کمی مفصل‌تر در وبلاگم نوشته‌ام ( البته بعد از خواندند مطلب شما) خوشحال می‌شوم بخوانيد و نظر بدهيد که البته با اين مطلبتان ديگر بر خود شما هم واجب است که هر جا رفتيد نظر بدهيد! پاينده باشدی.
۲۳:۲۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۴ غرض از اين کامنت نه گله دومت که اين بود که بگم آقا جان چرا به لينک وبلاگ من دست می زنی؟! اون hamidreza.com چش بود که کرديش hamidn.com؟ (دونقطه دی!)
۰۱:۰۶ ۱۳۸۳/۱۲/۱۵ سلام خوابگرد عزيز!
از وقتي دوباره برگشته‌اي هميشه به وبلاگ‌ات سر مي‌زنم، يك بار كامنت گذاشتم كه فقط از سر ذوق‌زدگي بود و حتي بعد از آن پشيمان هم شدم كه اين چه حرف‌هايي بود كه نوشتم! مخصوصاً وقتي دفعه‌ي بعدش( كه باز هم ذوق‌زده شده بودم) نوشته‌بودي اگر كامنتي غلط ويرايشي داشته باشد و... پاكش مي‌كني، من هم به خودم گرفتم و ديگه نظر ندادم! اما خداييش تقصير خواننده نيستش، انقدر توي وبلاگ‌ات جدي هستي كه آدم ياد ناظم‌ها مي‌افته و به خودش مي‌گه كه مبادا الآن خوابگرد مچم را بگيرد! مخصوصاً اينكه وبلاگم تو جوادي و غلط ويرايشي و... رو دست نداره و البته تقصير خودم هم نيست چي كار كنم جوادي ِ و هزار درد!
چندتا اشكال ويرايشي داشتم كه چون طولاني است و البته بي‌ربط به موضوع اگر اشكالي نداشته‌باشه بعداً بهت ميل مي‌زنم.
۱۶:۳۷ ۱۳۸۳/۱۲/۱۵ خداوکيلي چه نظری بدهيم !! ... هم صورت سوال هست٬ هم جواب .. روی نوشته های شما ٬ انسان نميتواند دراز بکشد و فکر کند ... دليلش شايد آنست که بيشتر تحکيم است تا مکاتبت ...
۰۸:۵۲ ۱۳۸۳/۱۲/۱۶ سلام؛ راستش بايد بگم هميشه نظراتت برام جالب بوده چه درست چه غلط؛ چون هميشه استدلالی پشتش هست. و جالبتر اينکه بالاخره کسی هم هست که هنوز يه چيزايی از اين دست مطالب براش جديه تو اين وانفسا. در مورد کامنت هم که بايد بگم مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست.....
۰۹:۰۱ ۱۳۸۳/۱۲/۱۶ اکثر مواقع وقتی خوندن نوشته شما تموم می‌شه هنوز فکر کردن روی اون ادامه داره .
می‌رم به لينکهايی که از توی نوشته می‌شه بيرون کشيد سر می‌زنم وقتی تموم مطلب دستگيرم می‌شه که معمولا صفحه شما ديگه باز نيست .
در ضمن خيلی از خواننده های شما برای اطلاع گيری می‌يان دقيقا مثل سوختگيری روزانه. و به جاش چيزی ندارن که بدن!
۲۰:۵۸ ۱۳۸۳/۱۲/۲۰ فکر کنم چند موضوع هست که دوستان هم به آنها اشاره کردند. در درجه اول حجم مطالب خواندنی است که از دنيای قبل از نت بسيار بيشتر شده و اگر مردم واقعاً بخواهند بنشينند و مطلبی را از اول تا بآخر بخوانند، ديگر به کار و زندگی نمی رسند. موضوع ديگری که می خواستم پيشنهاد کنم، ساده نويسی است. بعضی ها فکر می کنند دارند شاهکار ادبی خلق می کنند. اينقدر از واژه های نامانوس استفاده می کنند که حتی خواننده تحصيلکرده را مستأصل کرده و از خواندن منصرف می کنند. البته منظور نوشته های شما نيست که بسيار متين و با زنان عامه پسند نوشته شده. بعضی وبلاگ نويس ها هم از دماغ فيل افتاده اند، چيزهايی می نويسند که نصفش فلسفی است و برای از ما بهتران نوشته شده و اگر هم به آنها گوشزد کنی يا بهشان بر می خورد ويا با نگاه عالم اندر سفيه به خواننده نگاه می کنند. اين چندتا دليل. بهرحال کساني مثل من که خواننده ندارند خيالشان تخت تخت است و نه عصبانی مي شوند و نه دلخور.
۱۸:۲۶ ۱۳۸۳/۱۲/۲۳ من دير رسيدم! هميشه دير رسيده‌ام!
۰۰:۳۷ ۱۳۸۳/۱۲/۲۶ ممکن است نظراتتان را درباره اسم فيلم Sideways هم در میان بگذارید؟
۲۲:۵۹ ۱۳۸۴/۰۱/۲۴ فقط اين رو ميدونم که اگه کلينت ايستوود و مورگان فريمن اسکار نميگرفتن من رسما اسکار رو بايکوت ميکردم !!!!!!!!!! (خسته نباشی)
۰۳:۰۴ ۱۳۸۴/۰۲/۲۱ خيلی جالب بود دستت درد نکنه
۰۸:۱۷ ۱۳۸۴/۰۶/۱۰ سلام :
خسته نباشيد . اگه ممکنه لينک من رو اضافه کنيد .
سرزمين غزل در انتظار شماست .
۱۴:۱۷ ۱۳۸۵/۱۲/۱۲ سایتتان خیلی خوب ومفید است متشکرم محمد

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.