

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
حمزوی پس از رمان «شهری که زير درختان سدر مرد» و اقبالی که نسبت به آن ديد، انگار که بخواهد تلافی چهل سال سکوتش را درآورد، شروع کرد به رو کردن اندوختههايش. ابتدا مجموعهداستان «خشخش تن برهنهی تاک» را منتشر کرد که داستان «سفر» از اين مجموعه، يک شاهکار بود. سال گذشته هم «آسيابان سور» او چاپ شد که شامل سه داستان بلند بود و داستان «شمشاد پير» از اين مجموعه باز هم مرا شگفتزده کرد. با مطالعهی همهی اين آثار، خيلی راحت میشود فهميد که حمزوی به هيچ وجه دغدغهی فرمگرايی ندارد و در اين زمينه اصلا ناپرهيزی نمیکند. همين ويژگی کافیست تا شمار زيادی از نويسندگان ـ خصوصا جوان ـ آثار او را در مرتبهی بلندی ننشانند. اما حمزوی در روند انتشار رمانها و مجموعههايش، بهوضوح روندی يکدست را حفظ کرده؛ تا جايی که اکنون ديگر او صاحب يک «جهان داستانی» کاملا مخصوص به خود است؛ جهانی که هم جغرافيای کاملا خاصی دارد و هم شخصيتهای خاصی که متنوعاند و در عين حال در مجموع آثارش، مشابه. پيش از اين هم گفتهام که برجستهترين ويژگی آثار حمزوی علاقهی فراوان او به موشکافی موقعيتهای ساکن انسانی و انديشگی و به زايمان رساندن شخصيتهايش در درون است. او اين دغدغهها را با ظرافت و بدون فرمگرايی، در متن و نيز در ساختار داستانهايش پنهان میکند و برای اين کار، در هر داستان، مجموعهای از نشانههای کاربردی را طراحی میکند و پرورش میدهد. اما او با سومين رمانش با نام «از رگ هر تاک دشت سايهها» انگار که دچار ناپرهيزی شده و نتوانسته از پس ورودش به عرصهی فرمگرايی به سلامت درآيد.
«از رگ هر تاک دشت سايهها» رمانیست ۶۲۴ صفحهای که از نظر جهان داستانی حمزوی، همان ويژگیهای پيشين و هميشگی او را دارد؛ با اين تفاوت که او اينبار به روايتی شکسته و درهمرونده رو آورده و تلاش کرده رمانش را «چندصدايی» کند. اين تلاش او بيشتر به مغشوش شدن عنصر «روايت» انجاميده و گرچه خواننده را چندان آزار نمیدهد، ولی حاصلی هم از آن برنمیآيد. حمزوی در اين رمان يک ناپرهيزی ديگر هم کرده و آن وارد کردن رگههايی از فلسفهی عاميانه در متن گفتوگوهاست. در آثار پيشين او از چنين رويکردی هيچ خبری نبود و دغدغههای فلسفی او را بايد در لايههای زيرين متن پيدا و درک میکرديم. او در اين رمان بهرغم آفرينش فضا و جغرافيايی خيالی، آدرسهای گاه صريحی هم به تنشهای اجتماعی و سياسی روز میدهد و دقيقا در دل همين آدرس دادنهاست که به فلسفهپردازی رو میآورد و از لذت خوانش اثر میکاهد؛ چرا که اين تکهها، در کل به وصلهای ناجور بر تن اثر میمانند.
همچون رمان «شهری که زير درختان سدر مرد» رمان تازهی او هم آکنده است از آدمهای بسياری که هر کدام هزار و يک دغدغهی متفاوت دارند و دنيايی خاص خود. حمزوی باز هم به آرامی و به سادگی ما را با هر کدام آنها آشنا میکند و اندرونهشان را در محضر ما بيرون میريزد؛ اما روابط ميان اين آدمها چنان درهمپيچيده و بيمارگونه است که در مجموع بهنظر میرسد يا حمزوی بهعمد خواسته تابلويی چنين مغشوش از جامعهی مغشوشتر پيرامون ما ارائه دهد و يا بدبينانهاش اين که او نتوانسته همچون رمان پيشين خود به اين روابط عجيب و غريب، استحکام ببخشد و ساختاری منطقی برای آنها طراحی کند. بهتر است روی اين واژهی «منطقی» کمی تأمل کنم. منطق داستانی هر اثر بنا بر خود اثر و جزيياتش پی ريخته میشود؛ همچنان که اين منطق در رمان پيشين او بهرغم نامأنوس بودنش، پذيرفتنی بود؛ اما ساختار منطقی روابط و رويدادهای اين رمان چنين خصلتی ندارد. دليل آن هم شايد سرگردانی نويسنده ميان دنيای خيالی خود و دنيای واقعی پيرامون باشد. بهعنوان نمونه، خواننده تا میآيد خود را در فضای ديار غريبی به نام شارستان غرق کند و در کوچه پسکوچههای شهر موهومی به نام سومار پرسه بزند، ناگهان با اشارههای صريحی درمیيابد که مقصود نويسنده از سومار، همان تهران امروز است! در اين وضعيت است که قوهی نشانهشناسی خواننده تحريک میشود و ديگر نمیتواند منطق هر رويداد و هر رابطهای را در متن داستانی رئاليستی و کلاسيک بهآسانی بپذيرد.
خوب يادم است که «کيان» شخصيت اصلی رمان «شهری که زير درختان سدر مرد» بهخاطر بیعملیاش در برابر رويدادهای پيرامونش گاه آزارم میداد اما با آن کنار میآمدم. در «از رگ هر تاك دشت سايهها» شخصيت اصلی مردیست به نام «مهريز» که يک جورهايی انگار نمايندهی ذهنی نويسنده در اثر است. او تنها کسیست در رمان که شعر و داستان مینويسد. اما بیعملی او در برابر اعمال ديگران از حد آزاردهنده، به حد منزجرکننده میرسد. جالب اينجاست که بنای اين داستان حجيم از سکوت او در برابر يک اقدام ـ که کاملا هم به او مربوط است ـ پی ريخته میشود و تا آخر هم ادامه میيابد؛ اما خواننده هيچگاه دليل سکوت او را نمیفهمد. جالبتر اين است که اين ويژگی در کنشهای او در طول داستان بارها تکرار میشود و هر بار خواننده را عصبانیتر میکند. عصبانی نه لزوما بهخاطر سکوت او که بهخاطر بنبستی که نويسنده در شناخت اين بعد شخصيتی او در ذهن خواننده ايجاد میکند.
رمان «از رگ هر تاک دشت سايهها» به نظر من نسبت به رمان پيشين او، يک گام به عقب است؛ اما خواندنش لذتبخش است. با اين حال موضع سابق خودم را تکرار میکنم که خسرو حمزوی همچنان يکی از نويسندههای محبوب من است. نخست بهخاطر فضای داستانهايش که بسيار نمايشی و متحرکاند و آکنده از موقعيتهای داستانی محض و ديالوگهای فراوان و زنده. و ديگر بهخاطر غنای زبان او که ضعف آن در آثار متاخرين و بهويژه جوانها، بسيار ديده میشود. شايد بیجا باشد که رمان «شهری که زير درختان سدر مرد» را سنگ محک رمان تازهی او قرار دادهام؛ شايد هم اينطور نباشد و حمزوی واقعا زير درختان سدر جا مانده باشد.