بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

«یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» ـ سینا دادخواه
از داستان‌نویسان نوپا که نخستین کتاب‌شان رمان است نه مجموعه‌داستان، یکی همین «سینا دادخواه» جوان که رمان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» او به‌تازگی منتشر شده و نمونه‌ی خوبی را از آثار نسل جدید پیش روی‌مان گذاشته است. اگر در رمان ایرانی هم‌چنان پی روایت‌های پیچیده هستید یا سالادهای فلسفی را در آن‌ها می‌کاوید یا «قصه گفتن» را در پوشش بازیِ گاه افراطی با زبان و خفته در بستر ابهام در مکان و زمان می‌پسندید، خواندن این رمان لذتی به شما نخواهد بخشید، اما اگر خود از هم‌نسلان نویسنده (متولدان دهه‌ی شست) باشید یا دوست دارید رمانی بخوانید که «ماجرا» در آن قربانی فرم روایت نشده باشد، ریتم رمان قربانی کم‌توانی یا پرمدعایی نویسنده نشده نباشد، زبان داستان کاملاً امروزی باشد و در عین حال روان و بی‌دست‌انداز، جغرافیای داستان نه فقط مشخص باشد و تهران باشد که تهرانی باشد که شما هم می‌بینیدش و زندگی‌اش می‌کنید، آدم‌های داستان برای‌تان غریبه نباشند و کنش‌ها و واکنش‌های‌شان گیج‌تان نکند و اگر دوست دارید رمانی دست بگیرید که برای ادامه‌ دادن‌اش عذاب وجدان نگیرید، رمان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» سینا دادخواه گزینه‌ی خیلی خوبی ست.

از میان اشاره‌هایی که کردم، اشاره به داستان این نسل از زبان این نسل، برای خودم مهم‌تر است. به رغم همه‌ی بگیر و ببندها و محدودیت‌هایی که سانسور دولتی گریبان ادبیات را گرفته، دو سه سالی ست با آثار تازه‌ای روبه‌رو شده‌ایم که در آن‌ها نسل جدید دارند خودشان را می‌نویسند. برای ارزیابی ادبیات این نسل به‌خصوص جایگاهی که در سیر ادبیات نسلی ایران دارد، هنوز زود است بر صندلی تحلیل نشستن. من یکی ترجیح می‌دهم بی‌هیچ پیش‌داوری و خصوصاً واکاوی آن‌ها با عینک‌های قدیمی، اگر لذتم می‌بخشند، از خواندن‌شان لذت ببرم؛ هم‌چنان که از خواندن این رمان لذت بردم. زندگی در ایران، به‌خصوص در تهران ـ حتا در مقام نویسنده بودن ـ بیش‌تر زنده‌بودن است تا زندگی کردن. و این رمان، داستان زنده‌هایی ست که در تهران و در نزدیکی همه‌ی ما «زندگی» می‌کنند! بخوانیدش.

«پرتره‌ی مرد ناتمام» ـ امیرحسین یزدان‌بد
معمولاً نخستین کار هر نویسنده‌ای، به‌خصوص اگر مجموعه‌داستان باشد، مجموعه‌ای ست از چس‌ناله‌های شخصی که سال‌ها یقه‌ی آدم را گرفته‌اند و اولین کتاب بهترین و دم‌دست‌ترین جا برای خلاص‌شدن از آن‌هاست! مجموعه‌داستان امیرحسین یزدان‌بد اما نه تنها از این دست کتاب‌ها نیست که به نظر من مجموعه‌ای ست حرفه‌ای، با نقاط قوت و ضعفی که هر کار حرفه‌ای دیگر می‌تواند داشته باشد. با این پیش‌فرض، به این نکته می‌خواهم دست بگذارم که داستان کوتاه در ایران بنا به سنت ادبی ایران، هنوز بهترین بستر، هم برای آزمون سعی و خطا در فرم روایت است هم بهترین زمینه است برای نویسنده‌های حرفه‌ای که فارغ از بازی‌های تکنیکی، فضاهایی بکر و گاه هول‌آور و در برخی موارد ایده‌های ادبی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و حتا فلسفی را در قالب داستان کوتاه بپرورانند و ارائه کنند. با این حال، در چند سال اخیر کم‌تر داستان کوتاه‌نویسی بوده که در این کار موفق هم شده باشد. آخرین‌‌‌اش برای من در سال گذشته پیمان اسماعیلی بود با مجموعه‌‌داستان «برف و سمفونی ابری»، و تازه‌ترین‌اش  مجموعه‌ی «پرتره‌ی مرد ناتمام» امیرحسین یزدان‌بد است که اخیراً منتشر شده. مقصودم مقایسه‌ی این دو مجموعه نیست، چه، وجهی هم برای قیاس‌شان نیست؛ غرضم نورتاباندن بر مجموعه‌داستان‌هایی ست که در آن‌ها هم با داستان‌های خواندنی روبه‌روییم هم با تجربه‌هایی در دنیای خود داستان کوتاه ایرانی؛ هرچند متفاوت.

داستان‌های کتاب «پرتره‌ی مرد ناتمام» مستقل‌اند، ولی پیوند خاصی نیز میان آن‌ها برقرار است. پیوندی که صرفاً جنبه‌ی تزیینی ندارد و دست‌ِکم در چند داستان کمک خلاقانه و در عین حال فوق‌العاده‌ای ست به خواننده در درک بهتر موقعیت شخصیت‌ هر داستان و نیز فضای آن. در این مجموعه حتا داستانی هم هست که به شیوه‌ی وسوسه‌برانگیز «تمام دیالوگ» نوشته شده. برآمدن از پس این شیوه‌ی روایت به‌شکلی که هم ساختگی به نظر نرسد هم در جهت «فضاسازی» داستان به کار گرفته شده باشد، کار هر نویسنده‌ی نوپایی نیست. این فقط یک مثال بود برای ادعایم در حرفه‌ای بودن امیرحسین یزدان‌بد. از توجه دقیق و تقریباً موفق نویسنده به نقش زبان در داستان‌ها که بگذرم، این را هم بگویم و خلاص که به جز یکی دو داستان، در بیش‌تر داستان‌های این مجموعه، لذت این که سطر به سطر پیش بروم تا ببینم نویسنده بنایی را که در هر داستان از «ماجرا» پی‌ ریخته، چگونه به سقفِ تلنگر ذهنی می‌رساند، خوشایندترین لذت بود. بخوانیدش.


نظرات خوانندگان
۱۳:۰۱ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ همان طور كه همه ي ما اين روز ها ميدانيم، براي نويسنده ي خوب شدن بايد روابط خوب داشت... چيزي كه مسلم است [...] نان روابط شان را ميخورند.... تازه اگر ناني از اين راه(نوشتن) گير كسي بيايد.... اما در كل كتاب هايي كه معرفي كرديد... كوچكتر از اين حرفهاست و اين تكنيك كه فقط در اين وبلاگ و آن روزنامه يك ستون چهار خطي به معرفي و نقد ابلهانه و مثبت كتاب رفيقمان بپردازيم ديگر كهنه شده و كتاب را به چاپ بعدي نميرساند.
۱۳:۵۷ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ آقای شکراللهی کاش به همه مجموعه داستانهای که بیرون می آیند یا بیرون آمده بودند همین طور بپردازید. عجیب است که داستانهای خوبی که معرفی می کنید که خوب است اما با خواندن آنها می فهمیم که مزخرف است یا کاری که دوست ندارید و می فهمیم که چقدر خوب است. ادبیات را پس کی معرفی می کنید یعنی بعد از دوستانتان ادبیات جایگاهش کی پیدا می شود؟ مثلا این کار یزدان بد چقدر کار ضعیف و حتی در حد معرفی نیست.
عجیب است آقای شکراللهی. شما دارو مسابقات هم می شوید. شاد باشید.
از طرف یک دوست.
۱۸:۴۲ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ متاسفم برای این مغزهای متوهم که توی همه چیز دنبال توطئه و تبانی می گردند.
کسانی که خودشان را پشت یک اسم الکی قایم می کنند و در آخر به خودشان لقب دوست هم می دهند. به راحتی و با خیال راحت درباره کار دیگران نظر می دهند بدون اینکه معلوم باشد خودشان چند مرده حلاجند.
من نمی دانم حالا فرضا که آقای شکراللهی به خاطر دوستی با این دو نویسنده جوان کارشان را اینجا معرفی کرده باشند و فرضا که نظر درست هم نداده باشند. این کارشان چه ضرری به ادبیات این کشور می زند. نگرانید که چند جلد از این کارها بیشتر فروش برود؟ متاسفم برای این تنگ نظری که ظاهرا علاجی هم ندارد.
فقط به این فکر کنید که هر دو این کارها ، کار اول نویسنده هاشان بوده . اینست خوشامد شما به نویسنده های جوان و نوپا ؟
۱۹:۰۶ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ کاملا تابلوِ اون کتاب اولیه رو چون خودت ویراستارش بودی تبلیغ کردی... چی بود تو رو خدا؟ بیست صفحه خوندم پرتش کردم کنار. صد رحمت به کافه پیانو
۱۹:۵۳ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ به نظر من اینطور برخوردکه درکامنتهای بالا آمده نه کار درست بلکه احمقانه است فکرکنیم یکی باید همه کتابهایی که چاپ شده را معرفی کند.هرکسی در فضای شخصی خود که خوابگرد هم فضای شخصی نویسنده است هر طور که خواست میتواند کار کند. اما دو کتابی که معرفی شده کار یزدانبد را خوانده ام و در اینکه کار کار حرفه ای است شک نیست و ضعف قوتهایی هم داردکه میشود درباره اش صحبت کردوگفت که مثلا یزدانبد داستان جنوار را نوشته و دستش درد نکند که باز بنویسد و مانند همین داستان بنویسدکه به نظرم داستان قابل تاملی بود وضعف هایی هم کل مجموعه داردکه میتوان از به هم پیوسته بودنشان که خوب جا نیفتاده حرف زد و باز برای مثال گفت گاهی یک شخصیت مشخص در دو داستان طوری حرف میزنند که انگار یک نفر نیستند واین از مشکل لحن است. برای کسی که کتاب اولش است این کار کار قابل قبولی است و از خیلی کارهایی که اینروزها از نویسنده های مثلا چند کتابه چاپ میشود بهترهم هست که هست و باید گفت نمی توان از ویراستاری خوب آقای شکرالهی هم گذشت که در قابل قبول بودن کار یزدانبد نقش به سزایی داشته.
۲۰:۴۶ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ ای آقا این ادبیات ایران اینطوری معرفی کردن بیشتر شما رو خراب می کنه و دیگه چیزایی که معرفی می کنی بیشتر به یه شوی تبلیغاتی افتضاحترین مایع ظرفشویی میمونه تا کشف شاید یه آن داستانی یا لحظه ناب یا یکی دوتا داستان خوب توی یه مجموعه. یا دیدن یه آینده خوب واسه نویسنده رمان. گیریم که فروش رمان برای چارتا وبلاگ نویس درب و داغون شاعر بالا ببرید. دیگه این دوستان نویسنده که نمی تونن خودشونو خر کنن. گرچه امیر حسین یزدان بد رو میشناسم. توی جلسه ای دیدم خیلی رودروایستی نداره و میدونم شعور داره ولی بهتره جلوی اینجور تبلیغات رو بگیره. تا کار خراب نشه. و دیگه اینکه سید رضاجان کی گفته شما واسه این نسل تعیین تکلیف کنی که چی چیش خوبه چیچیش بده. برادر من از سلیقه خودت موکدا و با تکرار که این چی چی خوبه سلیقه ی منه با این سن و سال و نسلم حرف بزن. نسل جدید شنا و یکی دوتا هم نسل شما که مطبوعاتی هستند دست از سرشون بردارید اینقدر وقت دارند که وقتی به سن شما رسیدن راه خودشونو پیدا کنن. مام تا اونموقع تاوان رشدشونو میدیم. فقط بهشون خط ندید. خواهش می کنم. التماس میکنم. همون جایزه ها رو خط بدید کافیه. میذاریم به حساب سلیقه نسلتون. آقا خواهش کردما! به دور از هیاهو و جتجال و حاشیه. یکی از دوستان شما.
۲۱:۰۲ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ ‫«مخاطبم نویسنده‌های این دو کتاب نیستند به خود نگیرند. کار امیرحسین یزدان بد کاری درخور بود»
« اگر در رمان ایرانی هم‌چنان پی روایت‌های پیچیده هستید یا سالادهای فلسفی را در آن‌ها می‌کاوید یا «قصه گفتن» را در پوشش بازیِ گاه افراطی با زبان و خفته در بستر ابهام در مکان و زمان...» یا به عبارت رساتر آقای شکرالله هی‌ عزیز! اگر دنبال سطحی گرایی و مفت نویسی و رواج میانه بارگی هستید( که الحق دیگر از میانه هم گذشته رسیده به پایین‌تر از کمرگاه) اگر درصدد هستید و تلاش می‌کنید به بهانه‌های مختلف بتازید و تازیانه برکشید به گرده‌ی ادبیاتی که میراثی رسیده از هدایت و ساعدی و صادقی و گلشیری و حتی دولت آبادی بگیر بیا تا آبکنار و پروین روح و مندنی پور و محب علی و تا امروز است بشتابید و درنگ نکنید و بروید سراغ نوشته‌هایی که مفت‌اش هم گرانه‌. نوشته‌های خام دستانه‌ای که حاصل قهر ننه از قمری است که تنبانمان را روزی روزگاری تا سرمان کشیده بود... بشتابید و بخرید و ببرید و بکنیدش در بوق و کرنا و بدمید... شبها هم بگذارید زیر سرتان و خواب جهانی شدن و نوبل را ببینید و کرکر بخندید به آن همه خون دلی که هدایت خورد و صادقی را دق داد و گلشیری را کشت و باقی را خانه نشین کرد... بنویسید ای جوانان و فراموش کنید وقتی بهرام صادقی ملکوت را نوشت تنها بیست و پنج سال بیشتر نداشت...
۲۲:۱۵ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ شکی نیست که هر کسی در بلاگ شخصی ش حق دارد دو تا کتاب را معرفی کند. بسیاری از این نظرات غرض و مرض هم سالان این دو جوان را نشان می دهد. معلوم است بدجوری صدای دیگران را درآورده اند. تا به حال پنج شش یادداشت در مورد جموعه ی یزدان بد خوانده ام که همه با دلیل و استدلال تمجید کرده اند و یک کرور کامنت توهین آمیز که همینجوری بی خودی بهش تاخته اند. این جور شلوغی ها اتفاقاً به نفع کتاب است. من که به شدت تحریک می شوم در اولین فرصت بخوانمش. به این جوانها هم می گویم بروند بنویسند و بهتر از این دو نفر بنویسند. این حسادتها بیشتر به موفقیت و دیده شدن این جوانها کمک می کند.
۲۳:۰۸ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ ببین سید باز یه مدت در این کامنت‌دونی رو باز کردی این‌طوری شد ها!
بیش‌تر کامنت‌ها که اسم مستعاره و ارزش توجه کردن نداره، اما یه کامنت این وسط هست که به یه وبلاگ پرمحتوا و باارزش آدم رو راهنمایی می‌کنه که می‌خوام به نویسنده‌اش بگم اتفاقاً دومین کتاب رو هم ایشون ویراستاری کرده‌ان! حالا حال‌تون چطوره؟ دو نقطه دی
۲۳:۵۷ ۱۳۸۸/۰۹/۰۷ همین الان که مطلب شما رو که خوندم خیلی مشتاق شدم که این دو کتاب رو تهیه و مطالعه کنم. اما به صفحه‌ی نظرات که آمدم کمی گیج شدم. در هر صورت نظرم عوض نشده، فکر می‌کنم هر کتاب ارزش یک با خواندن رو داره. حتی اگر بد هم باشه چه ایراد داره معرفی آن؟ چه ایراد داره خریدن آن؟ من در هر دو برای کلیت ادبیات جز منفعت نمی‌بینم. ممنونم
۰۰:۲۱ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ یک این‌که آفرین به تازه‌کارها و جوان‌ها و امیدوارم ادامه بدهند و نه جّو‌گیر بشوند و نه ناامید! و آفرین به کسانی که کارهایشان را می‌خوانند و نقد و معرفی می‌کنند. دو این‌که کاش، کاش فارغ از رفیق‌بازی یا دشمنی و عقده باشد همه‌ی نقدهایمان.
یک جوابی هم برای ساقه زمانی دارم. ساقه جان، شاید ظاهرأ تعریف از یکی، دو کتاب ضربه‌ای به ادبیات هیچ کشوری نزند، ولی این فقط ظاهر قضیه است. واقعیت این است که ادبیاتِ واقعی فرق می‌کند با خاله‌بازی و پارتی‌بازی و رفیق‌بازی و این یکی دوست منه پس هواش رو دارم و از اون یکی نویسنده خوشم نمی‌آد پس یا حالش رو می‌گیرم یا از اون بدتر ندیده‌اش می‌گیرم! ادبیات واقعی به نظر من یعنی شوق دیده شدن، خوانده شدن و نقد منصفانه. مخصوصأ از طرف آدم‌هایی که ما به عنوان حرفه‌ای می‌شناسیم‌شان و خواه ناخواه انتظار داریم ازشان.
ادبیات واقعی و اصلأ هنر واقعی یعنی فارغ از روابط و ناشر و همه‌چیز اثر را، خودِ خودِ اثر را بخوانیم و ببینیم و بشنویم و آن‌وقت صادقانه قبول یا ردّش بکنیم. موفق باشیم همه!
۰۲:۴۶ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ آقای شکرالهی لطفا به بعضی افراد احساساتی و مغرض گوش ندهید و کار خودتان را بکنید. شما حق دارید در سایت خود به معرفی هر که دلتان خواست بپردازید این به کسی مربوط نیست. من این دو کتاب را نخوانده ام و هیچ قضاوتی در مورد آنها نمی توانم بکنم ولی می دانم باید به نظر و انتخاب صاحب یک سایت احترام گذاشت. لطفا همچنان این کامنت دانی را باز بگذارید و امکان نشر نظرات مخالف و موافق را بدهید . ممکن است عده ای نظر نگذارند اما می توانند تشخیص دهند کی درست حرف می زند کی غلط. موفق باشید.
۰۷:۱۰ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ بعد می گید جنبش سبز؟ واقعا ما قدرت درک یک نظر مخالف و نظر شخصی یک آدم را هم نداریم. بعد میگید دموکراسی؟ آزادی بیان؟ وقتی کسی حق نداره توی فضای شخصی خودش دو تا کتاب را که معرفی کنه گور بابای هرچی جنبش و ادای روشنفکرها را درآوردن. ضمنا چرا این دوستانی که اینقدر سنگ دیگران به سینه می زنند به جای توهین و تحقیر شهامت باز کردن یک وبلاگ را ندارند برای معرفی شاهکارهای امروز ادبیات که از دست خوابگرد و این و آن دررفته است؟
نه جان من مشکل کتاب دادخواه و یزدان بد نیست. مشکل حقارت ما در همه ابعاد زندگی است که تمامی هم ندارد. چنان جیغشان از معرفی دو کتاب درمی آید که فکر میکنی نکنه تبلیغ مواد مخدر یا داروی ضدباداری است در یک وبلاگ ادبی. ذهن ها بیمار است بیمار و تا وقتی تا این حد بیماریم بهتر از این هم نمیشود ادبیات این مملکت. یکی نیست بگه آقا اگه با نویسنده هاش حال نمیکنی خب نخون برادر من نخون خواهر من دیگه چرا اینطوری می پری بالا و پایین تو؟
۰۷:۱۲ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ ضمنا شما اشتباه میکنی که همه نظرات حتا با کمی سانسور منتشر میکنی. اینها منتظر دیده شدن اند. باور نمیکنی؟ این ها با هر چیز که معرفی کنی مخالف اند.
۰۹:۰۶ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ کاش اگر کسانی معتقد به رفیق‌بازی و باندبازی هستند کاری می‌کردند که هم خدا را خوش آید هم بندگان خدا را. کاش به جای ناله کردن و کارهایی ازین دست می‌آمدند یک نقد جاندار و محکم روی همین دو کتاب به قول خودشان زیادی بزرگ شده می‌نوشتند. من نمی‌گویم رفیق‌بازی هست یا نیست اما کاش دعواهای ادبی ما سطحش از اینی که هست بالاتر می‌بود و سودی به مخاطبان می‌رساند.
۱۰:۱۸ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ از محتوای تبلیغاتی متن که بگذریم، نظرها را که خواندم، کلی ذوق کردم! توی کله ام، از نویسندگان آلامد و انتلکتوئل کامنتها، تصویر ضعیفه هایی لچک به سر که چادرشونو بستن به کمرشون، یه کفگیر گنده تو یه دستشونه،وسط حیاط خونه ی قمرخانم ، یه دست دیگه به کمر، لا لوی چند تا قل چماق جاهل با کلاه مخملی با ابروهای تا به تا و سبیلهای از بناگوش در رفته، که با یه دستشون زنجیر تاب می دن و با دست دیگه شون با پشم سینه شون که از یقه ی تا سینه باز بلوزشان بیرون زده، بازی می کنن، وایسادن و دارن این کامنتها رو داد و هوار و عربده می کشن و تو سرو کله ی هم می زنن.
دَم این سید که نمی شناسمش گرم که چنین تصویر با حالی از اهل ادب و هنر به دست می دهد! البته که (همان حرفهای «سهراب» البته به همین زبان خانه ی قمر خانمی، که نمی دونم چرا نمی تونم از این فضا خارج بشم! ) این ادبیات در پیتی، همین خانه ی قمر خانم را هم می طلبد.
آق سهراب، بی خیل داش!بیست و پنج ساله های اون وَخ کوجا، بیست و پنج ساله های حالا کوجا؟ حالا بیا اینو بزن رووشن شی...
کاری از دست کسی ساخته نیست. نه فقط نقشه ی وسعت ایران به بعد از قاجار، نه فقط صفحه های گرامافون به ام پی تری، نه فقط ... همه چی کوچیک شده، متاسفانه.
۱۲:۴۳ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ خانم مهتدی
دستتان بابت معرفی وبلاک خانه ای ان سوی رودخانه درد نکند. داشت از دستم می رفت. حالا فهمیدم کسانی که بعضی جاهایشان از معرفی این کتابها سوخته چه ادیبان و فاضلین بزرگی هستند.
۱۴:۴۰ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ واقعن نيمه غايب حسين سناپور مجوز چاپش لغو شده؟ من چهارشنبه هفته پيش تو نمايشگاه كتاب براي فروش ديديمش !!!!
۱۵:۰۷ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ چيزي كه من ميدانم اين است كه ادبيات ما با اين كتاب ها به جايي نميرسد.... اين [...] هم حق دارد... با معرفت است پشت دوستانش در ميآيد خوب... در ضمن مني كه يك آدم عادي اهل كتاب و مخاطب اصلي اين ادبياتم چه فرقي ميكند اسمم چيست؟ مهم اين است كه نظر مهمتر نظر منِ مخاطب است نه توي دوست و آشنا... حالا حالتون چطوره؟دو نقطه دي
۱۵:۲۵ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ معرفیِ یک کتاب در این سایت و یا هر سایتِ دیگر، چه پیوندی دارد به بی‌انصافی و نادادگری صاحبِ سایت؟!! این‌که چاپِ خوب و فروش بالای کتاب، بستگی به پیوندهای دوستی در رسانه‌ها و روزنامه‌ها و نشست‌های ادبی‌ دارد، کم یا بیش درست است، اما این هیچ پیوندی به انصاف و بی‌انصافی کسی ندارد. قانونِ نانوشته‌ای‌ست که کم یا بیش، در همه‌جا و بیش‌تر در کشور ما برقرار است. کار خوابگرد عزیز، بی هیچ کم و کاست، کاری‌ست در جای خودش. ایشان حق خودشان می‌دانند که هر کتابی را که می‌پسندند، معرفی کنند؛ چه ویراستار، خودشان باشند و چه دیگری باشد.
۱۵:۴۲ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ متاسفانه هیچکدام کتابها را نخوانده ام. بنابراین راجع به آن فعلا نظری ندارم. فقط میخواهم بگویم یادمان نرود که وزارت ارشاد با چماق بالای سر ایستاده تا ننویسند. و همینکه جوانهای ما باز هم مینویسند خیلی خوب است. حتما کارشان ایراد دارد و حتما باید بهتر بشود. تجربه خیلی مهم است. ولی همین که عوض خیل چیزهای دیگر قلم دست گرفته اند مهم است.نیست؟
۱۵:۵۶ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ دان جان! دست کم این اسم مزخرف را عوض کن تا یادم برود که تو در پست‌های قبلی خوابگرد و جاهای دیگر هم از این شلنگ تخته‌ها می‌اندازی. جداً پشت کارت قابل تحسینه. من فقط کار یزدان‌بد را خواندم و بر خلاف آقای دردار(!) معتقدم که جنوار اتفاقاً در مقایسه با مارسیای رذل و سونیا در همین مجموعه قابل مقایسه نیست.
۱۶:۱۰ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ طبیعی است که بعضی دوست نداشته باشند اسم و رسمشان را معرفی کنند. اما در مورد نظراتی که اینجا دیدم باید بگویم که یزدان بد یک داستان خیلی خوب در این مجموعه به تاریخ داستان ایران اضافه کرده و آن هم برای مارسیای رذل عزیز بود. به دوستانی که فکر می کنند این مجموعه ارزش معرفی ندارد یادآوری می کنم همین داستان قبلاً در رادیو زمانه از میان هزار و پانصد داستان برگزیده شد و قلم زرین گرفت.
۱۶:۳۱ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ من که حالم با خوندن جفت این کتاب‌ها، و خوندن این معرفی خیلی خوب بود؛ الان با خوندن این کامنت‌ها و دیدن آینه‌ای که سید گذاشته جلوی رومون، بهتر هم شده‌ام. :دی
۱۶:۵۶ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ من این کتابها را نخوانده ام و نویسندگانشان را هم نمی شناسم. آقای شکراللهی هم البته کار بدی نکرده که این دو کتاب را در اینجا با نظر مثبت معرفی کرده، حتی اگر ویراستار هر دو کتاب خودش باشد. یعنی ایشان حق ندارند در سایت خودشان برای خودش و دوستانش تبلیغ کند؟ حتی در این حد ناچیز؟ به بعضی از سایتهای دیگر یک سری بزنید. تازه این بیچاره که در انتقاد را هم باز گذاشته است. کمااینکه می بینید کسانی با ماهیتهای ناشناخته هم نظرات مخالف و حتی توهین آمیز خود را گفته اند. این را از این جهت عرض کردم تا بگویم مگر در بین ما کسی هم هست که برای خودش تبلیغ نکند. فقط یک مقدار توجه می خواهد تا ببینید همگی مان از پیر و جوان چه تبلیغهایی که برای خود نمی کنیم. حتی در مواقعی هم که دوستمان را تمجید می کنیم آن هم درواقع به خاطر خودمان است. مثلا می خواهیم بگوییم من هم دوست و همتای چنین شخص هنرمند و بزرگی هستم. در بعضی مواقع هم که نانی را که قرض گرفته ایم پس می دهیم یا قرض می دهیم که بعدا آن را پس بگیریم.
درهرحال، منکر نمی توان شد که متاسفانه بزرگترین افراد ضدفرهنگ خود اهل فرهنگ هستند. کداممان هستیم که لااقل یک بار به خاطر غرض های شخصی به فرهنگ و ادب ظلم نکرده باشیم؟ کدام منتقد است که دوست و دشمن را به یک چشم ببیند و یا فقط اثر را ببیند و نه صاحب اثر را؟ واقعا چنین منتقدی هست؟ کدام داور هست که فقط اثر را داوری کند و نه صاحب آن را؟ حالا بگذریم از اینکه اصلا چنددرصد از کسانی که امروز کار نقد و داوری می کنند اصلا صلاحیت علمی و ذوقی این کار را دارند... آیا طبیعی نیست که در چنین وضعی وزیر ارشادمان هم آقای حسینی و معاون فرهنگی شان دکتر پرویز و جایزه ی دولتی مان هم کتاب سال و جلال آل حمد باشد؟ من که فکر می کنم اتفاقا همه چیزمان طبیعی است. البته طبیعی از نوع خودش.
۱۷:۳۹ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ براي من جالبيش اينه که اينا هرچي هم اينجا دري وري بگن خودشون خوب ميدونن که معرفي کتاب تو خوابگرد چقدر رو فروششون اثر ميذاره . شايدم واسه همين حرصشون درمياد!!
۲۲:۴۸ ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ قابل توجه عمو یحیا!! دوست عزیز! چند کلاس در تهران وجود دارد که سال هاست نهضت سوادآموزی نام دارد. در زمان شاه هم، نام شان کلاس های مبارزه با بی سوادی بود. مبدعش هم پرویز ناتل خانلری بود... القصه. سرت را درد نیاورم. همین فردا صبح، حتا قبل از این که از خواب بیدار شوی، شده است روحت را هم بفرستی، می روی و در یکی از این کلاس ها ثبت نام می کنی، تا بعد از چندین سال مرارت و دود چراغ خوردن، بتوانی چند جمله ی عادی فارسی بنویسی که حداقل فحش هایت را بفهمیم. نه این که اسطرلاب بیندازیم، یا لغت الفرس اسدی را دست گیریم بلکه حالی مان شود شما چه تراوش کرده اید؟؟؟ دلبندم! اصلا مسخره ات نمی کنم. هم لحن الکن تو و هم نگاه حاسدانه و فرومایه ی موجودی به نام دان!! و یقه درانی ها و مرثیه سرایی های سهراب (که گویا رستم هنوز روی سینه اش نشسته است) و حضراتی از این دست، به من که سال هاست داستان نویسی این کشور را تعقیب می کنم، نشان می دهد حسادت از رگ و پی تان بیرون زده است. حتا شما هم می توانید رمانی را دوست داشته یا نداشته باشید. اما دیگر این نوع نظرهای مفنگی مآب، مالیخولیایی و حقارت بار نمی تواند نه کسی را مرعوب کند، نه کسی را تشویق به خواندن کتاب هایی که در این سایت، سایت های دیگر و یا همین یکی دو روزنامه ی نیم بندِ باقی مانده معرفی می شوند. من هردوی این کتاب ها را خوانده ام و به نظر من از بهترین های امسال هستند. چه من بخواهم و چه نخواهم، و همچنین چه دان جان بخواهد، یحیا بتراود و سهراب زنجموره کند، این کتاب ها و تمام کتاب های دیگر راه خودشان را می روند... دوستان عزیز! تو را به خدا بیایید دست از این تئوری توطئه و خواب دیدن برای این و آن برداریم، که زمان و لذت شخصی هر مخاطب، خود ثابت می کند که چه چیز می ماند و چه می رود.
آقای شکراللهی عزیز! هر وقت کتاب های معرفی شده در این سایت را خریده ام، در اکثر موارد از آن ها لذت برده ام. از شما ممنونم و دعا می کنم خداوند همه مان را از جمله دوستان فحاش و در عین حال ترس خورده را شفا دهد و در پناه رحمت خود گیرد! آمین!
۰۰:۰۳ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ در احکام معرفی و نقد کتاب:
1- کسی کتابی را که ویراستاری کرده حق ندارد معرفی و نقد کند.
2- هیچ کس حق ندارد کتاب کسی را که می‌شناسد معرفی و نقد کند.
3- کسی که در یک موسسه کار می‌کند نمی‌تواند کتاب‌های آن موسسه را معرفی و نقد کند، مگر این که یک سال از خروج او از موسسه گذشته باشد.
4- اگر کتابی در کتاب‌خانه‌ی کسی باشد آن کس نمی‌تواند آن را معرفی و نقد کند.
5- اگر کسی در جایی باشد که در آنجا کتابی باشد آن کس نمی تواند آن کتاب را معرفی و نقد کند.
6- اگر کسی در جایی باشد و کتابی وارد آنجا بشود آن کس نمی‌تواند آن کتاب را معرفی و نقد کند.
7- اگر کسی قبل از چاپ اولین نسخه از کتابی از حد ترخص شهری که چاپخانه در آن قرار دارد خارج بشود می‌تواند آن را نقد کند به شرطی که شامل موارد 6 گانه بالا نشود.
۰۰:۰۵ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ بیشتر کامنت ها بو دار و جهت دار است. من نمی فهمم چرا یک عده با نام مستعار بدون آنکه حتی یک خط از این دو کتاب( که دومیش, حداقل یک داستان شاهکار دارد ) را خوانده باشند این حرف ها را می زنند. اینکه این ها از کجا آب می خورند ؟ خدا می داند !
آقای شکراللهی ! من وبلاگتان را همیشه می خوانم و قویا پیشنهاد می کنم این نظر های جهت دار و با نام مستعار را منتشر نکنید. به هر حال اختیار وبلاگ های خودمان را که داریم !
۰۷:۳۰ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ من یک پرسش دارم. به فرض که شما دو کتاب که چه عرض کنم چند صد کتاب هم این جا معرفی کردی. مگر تفنگ گذاشتی روی شقیقه حضرات که باید بخوانید که جیغ شان به هوا رفته است. ضمنا طرف می آید ادعا می کند که در ادبیات داستانی این سرزمین فلان است و فلان. بابا دست برداریم از این کوچک بودن ها. بد نیست یک بار برای همیشه ترمز این حقارت لعنتی را بکشیم. من با شما موافق هم نباشم حق ندارم که سلیقه شخصی شما را زیر سوال ببرم که چرا گفتی این دو کتاب را بخوانم. ضمنا به گمانم این رفقا لینکده خوابگرد را اصلا جزئی از آن به حساب نمی آورند وگرنه با یک نگاه سرانگشتی کلی کتاب از این طریق معرفی شده اند که لابد همه آن ها را هم نباید بخوانیم. اصلا آقا یک کاری کنیم شما بعد از این هر ماه درباره سلیقه فرهنگی خودت بنویس ما هم تمام آثاری که معرفی می کنی می سپاریم به سطل آشغال و راحت. این طوری حتما نود درصد در این مملکت مزخرف تولید می شود طبق فرمایش حضرات!
۱۳:۵۴ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ کسرا پورمتین
دمت گرم برادر با این نثر جاندارت .
۲۱:۱۲ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ کامنت آینه های دردار رو من گذاشتم. اینکه چرا با نام مستعار دلیلش معلوم است. مدام این اسم تکرار شود بهتر است و در رمانهای ایرانی رمان محبوب من است و خانم متعمدی چون اشاره به کامنت من کرده بودند این کامنت را می گذارم تا فکرشان جای دیگری نرود و از این پس اگر کامنتی به اسم آینه های دردار دیدند نویسنده اش را هم بشناسند. در ضمن به نظر من هفتان موقعیت خوبی بود تا از احوالات مریض ادبیات ایران اطلاعی کسب کنیم و حالا نیست و خوابگرد هست که انشالله همبینطور بماند. لااقل جایی هست که آدم بیاید ببیند چه خوب چه بد چه خبر است. پس بهتر است به جای فحش دادن کسانی که فکر می کنند این دو اثر کاری در خور توجه نیست دلایلشان را بنویسند و کسانی که نقد دارند نقدهایشان را بنویسند. البته بیشتر دوستانی که فحش می نویسند شاید نمی توانند مطلبی در تایید یا رد اثری بنویسند. به هر حال همه خسته نباشند...
۲۲:۳۳ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ یحیی نه توهین کرده بود، نه حرف بی‌ربطی زده بود که جناب کسرا پورمتین آن‌قدر برخورده بود بهش! چه خبر است؟ چرا همه‌ی ما انقدر کم‌تحمّل هستیم نسبت به نظزات مخالفِ خودمان؟
۲۳:۵۷ ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ نمردیم و یحیا را این بار در هیأت صبا دیدیم... خوب می نوشتی همان یحیا. اسم مستعار، اسم مستعار است دیگر...
۱۱:۳۳ ۱۳۸۸/۰۹/۱۰ من كتاب سينا رو خوندم و در مجموع خوشم اومد.بهتره به جاي حسادت، همديگه رو حمايت كنيم.
۱۲:۵۱ ۱۳۸۸/۰۹/۱۰ بحث حسادت نيست، خباثت نيست... من از دوستان اميرحسينم... حرف من اين است كه چرا فقط كتاب آشنايمان را معرفي ميكنيم؟ چرا كتاب دوستمان را حمايت ميكنيم؟... در خوابگرد و شهر كتاب و اين ور و آن ور فقط نويسندگان محفلي تحويل گرفته ميشوند... دعوت ميشوند.... آخر "احتمالا گم شده ام" مال اين حرفها بود كه برايش جلسه ي نقد و بررسي بگذارند؟ من كه حالم از اين بابت خيلي بده خانم مهتدي... دو نقطه بي دي
۱۳:۲۹ ۱۳۸۸/۰۹/۱۰ آقاي شكرالهي
ضمن احترام به شما بايد بگويم من همواره اين روزها يك علامت سوال بزرگ گرد كله ام مي چرخد و باعث مختل شدن عبور و مرور و حتا ايجاد شبهه در ديگران مي شود.
حمل كردن اين علامت سوال همچون حمل كردن صليب مصائب خود را دارد اما فارغ از دردهايي كه هست مي خواستم به چند نكته اشاره كنم
اول اينكه همين چند روزپيش بود كه توي انقلاب آقاي امراللهي را ديدم. علامت سوال من مي خواست جلويش رابگيرد و بگويد چرا هر كتابي كه بيرون مي ايد از ان تعريف مي كنيد!!!!
واقعن آيا تمام كتاب هايي كه اين روزها نشر چشمه همچون نان لواش بيرون مي دهد اصلن قابل بحث كه هيچ قابل خواندن هست....يادم هست كتاب كافه پيانو را هم همين شما بزرگش كرديد
بعد چه شد؟
واقعن اگر تمام كتاب ها - مجموعه داستان ها و رمان ها را مي گويد- خوبند و شاهكار پس چرا وضعيتمان اين است؟
چرا جهاني نشديم باباجان....چرا در حد مراكش و بنگلادش هم نيستيم....
من مي دانم
چون كار از جاي ديگري مي لنگد
كار در محافل خوانده مي شود و همان محفلي ها كه دوستان آقا هستند تعريف و تمجيدش مي كنند در روزنامه ها و سايتها كه برويد ببنيد شاهكار ادبيات ايران را و ما هفته اي يك شاهكار داريم
مبارك است
و متاسفم براي اين نان قرض دادن ها و حالا هم كه اين كتاب را خواندم و حالم بد شد از اين يوسف آباد و روابطش و متاسفم.....آيا اين ادبيات است؟داستان با خاطره فرق مي كند...نويسنده گان ما هنوز اين را نفهميده اند.....نگرالن نباشيد...به كار خود ادامه دهيد گور ادبيات را كنده ايد.
۱۵:۴۵ ۱۳۸۸/۰۹/۱۰ آقای یزدان بد سه تا دوست این‌طوری داشته باشن دشمن لازم ندارن! همین طوری عرض می‌کنم البته. الان برای من روشن شد که آقا یا خانم دان ناراحت هستن که چرا به خودشون توجه نشده و ناراحتی‌شون را با فحش دادن به کتاب‌های پرمخاطب چند ماه اخیر نشون می‌دن. به اینجا که می‌رسه از نظر من بحث تمامه! نگارنده‌ی این سطور هم سوت زنان دست از کیبورد بر می‌دارد و خنده‌کنان «زیرچشمی» این بلبشوی تاسف‌بار را تماشا می‌کند.
۰۰:۰۱ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ یحیایی صبایی چیزی! من صبا هستم جنابِ شکاّک. همه‌مان انقدر کم‌تحملّیم و آن‌وقت از این دولت و حکومت و زمانه‌ی کم‌تحمّل می‌نالیم!
۰۰:۰۳ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ شدیدأ با سید رضا موافقم.
۰۰:۵۵ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ من تحت تاثیر تبلیغات شما این کتاب (یوسف آباد...) را خریدم و پشیمان شدم. البته اپیزود اولش بدک نبود، ولی سه تای بقیه چیزی جز مهملات نیست. با دیدن نام متبرک سرکار به عنوان ویراستار، متوجه دلیل این تبلیغات پوچ شدم. به دلایلی معتقدم حتی به عنوان ویراستار کارتان را خوب انجام ندادید. به یقین دیگر با طناب شما به چاه نخواهم رفت و تحت تاثیر تبلیغات شما کتابی را نخواهم خرید. گفتم که متوجه باشید این جور نان قرض دادن ها، غالبا کارکرد معکوس دارد
۰۸:۵۱ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ ...همه مون تو حیاط خونه ی قمر خانم بودیم! (همه ما که اینجا کامنت گذاشتیم) نه دادی بود و نه هواری. دورتادور حیاط میز و صندلی های ارج گذاشته بودن و خونه یه جورایی متروکه بود. همه داشتیم از مهرداد ناصری و زنش، سهیل و زن حامله اش، دادزن کلاه قرمزی، مارسیای رذل، سونیای چاق و سونیای لاغر، اون سرباز وظیفه ها و بقیه آدمای توی اتوبوس، عنایت الله خان و آیدین و دایان و حسین قلی و بازپرس و عاشیق فتاح و جعفر پیشه وری و حتی خود جنوار... پذیرایی می کردیم. مهمونا داشتن دیالوگهای توی کتابتو می گفتن، ما ولی ساکت بودیم و فقط از اینور و اونور وارد کادر می شدیم و هی سینی کتاب بدست جلوشون خم می شدیم تا نفری یه دونه وردارن... بعد یهو باد شدیدی بلند شد، از اون بادهایی که تو فیلم «هامون» بود. دیدی فیلمشو؟ خلاصه باد زد زیر برگای خشک وسط حیاط، میز و صندلی های ارج و همه چیزو برد رو هوا. کتابات ورق ورق شدن و تو هوا تاب می خوردن. حتی مهمونا رو هم باد برد. ماها فقط وایساده بودیم مات و مبهوت ، حیران این صحنه بودیم. وقتی که طوفان تموم شد، کف حیاط خونه قمر خانم با کاغذهای کتابت انگار فرش شده بود و ماها از اینور و انور کادر ، سینی خالی بدست میآمدیم و میرفتیم و مثل ورورجادو داشتیم همون دیالوگهای مهنمونا رو بلند بلند تکرار می کردیم... پریروز کتابتو خریدم. خوندم و شبش این خوابو دیدم. فرداش رفتم 10 جلد دیگه خریدم که به اونایی که دوستشون دارم یادگاری بدم.
امیر حسین جان ببخش که تو رو مثل بقیه کوچیک دیدم! کتابت فوق العاده بود. دست بکار شو، منتظر بعدیشم.
۱۲:۰۸ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ برای سید رضا! شما لطف کن نشری معرفی کن که نان سنگکی بربری ای به خورد ما بدهد که مثل نان لواش بیخ گلوی مخاطب هایی مثل شما گیر نکند. اگر واقعا کتاب خوبی این روزها خوانده اید، بد نیست شما هم در این کامنت های سراسر بد و بیراه نظرتان را بگویید تا ببینیم اصلا کتاب می خوانید، یا نه، فقط هوارش را می زنید...
۱۳:۲۵ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ خب دیگه به نظر من بسه. یکی اومد دو تا کتاب معرفی کرد یه عده هم اومدن به وبلاگ صاحاب و دو تا نویسنده ها فحش دادن و عقده گشایی کردن. حالا دیگه جمعش کنید برید انرژی تون رو ذخیره کنید برای دفعه ی بعدی. مجبور نیستین همه ی فحش هاتون رو همین الان بدین. این دو تا نویسنده هم قطعا خیالی شون نیست و کارشون رو می کنن و خدا رو شکر با این فضای پر از گند و کثافت هم اشنا شدن. خوابگرد هم که دو تا پست نوشته خیالی اش هم نبوده که یه عده دارن اینجا خودشون رو رشته رشته می کنن. تموم اش کنید این مسخره بازی رو.
۱۴:۰۷ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ آقاي علي
بايد ذكر كنم كه كار خود مرا نيز نشر چشمه در حال بيرون آوردن از تنورش است.
من خود را نيز هدف قرار داده ام. مال من هم يكي لواش مثل بقيه.
من از شرافت حرف مي زنم.
چيزي كه زماني در ادبيات و آدمهاش بود و حالا ظاهرن برعكس شده و صداقت و شرافتي موجود نيست.
و بايد بگويم كه ان نان سنگك هايي كه شما فرموديد در زيرزمين ها در حال بيات شدنند...
مثال يزنم:
رمان كورش اسدي......باز هم بگويم...
ادبيات باشرف ها اين روزها در هارد كامپيوتر ها خاك مي خورد....با زد و بند ادبياتي به وجود نمي ايد...
معذرت از همه.
۱۵:۵۹ ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ خدمت سید رضا عرض کنم خیلی بعید است چشمه از شما کتابی چاپ کند. احتمالا شما از کسانی هستید که این نشر کتاب تان را رد کرده است...
دوم این که کورش اسدی رمانش فضایی خسته، درمانده و جدا از ادبیات پر ریتم و زنده امروز دارد.[...] استادش گلشیری، به خاک سپرده میشد. این را من باب توهین نمیگویم. ولی اگر دنبال ادبیات کورش اسدی و این طور نویسنده ها هستید، قفسه کتاب فروشی ها پر است از کارهای خاک گرفته شان. قبول دارم. نان سنگکهای بیاتی هستند. عزیزم. بفهم. ادبیات ایران دارد پوست میاندازد. و تو در شعله و پیله ی حسادتت از یک سو و دست انداختن به نوعی ادبیات بیمار و ملال آور دهه 60 و 70 از سویی دیگر باقی مانده ای. در ضمن، مثالهایت را بیشتر کن. این که از جناب اسدی.
اگر میخواهی من جایت مثال میزنم؛ چه طور است که ما همان نان لواش مان را بخوریم و تو سنگکهای بیات که اتفاقا نه در زیرزمین هستند و نه در پشت بام. دوست عزیز، کتاب خوب دیده میشود. این نوع زنجموره ها و اشاره به کشوهای خاک گرفته و هاردهای ویروسی و ذهنهای خزه بستهء کسانی که فکر میکنی نویسندگان بزرگی هستند، دیگر افاقه نمیکند... سنت صندوق و پشتو را سالهاست تجربه کرده ایم. میراثش بماند برای شما.
۰۲:۵۷ ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ آقایان همیشه ناراحت مفت گو اگر میتونید خودتون بنویسید...باشد تا تنویر شویم.
۱۵:۱۲ ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ من كه نويسنده نيستم كه به كسي حسادت كنم.... كتاب ننوشتم كه بخوام كتاب من رو معرفي كنين... اين چه طرز تلقي از حرفهاي منه؟
۱۸:۳۳ ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ عجب! بالاخره یه دهه شصتی پیدا شد که باعث تهوع و استفراغ شما نشه.
یادتون که هست؟
میخواستم نگم ... دیدم نمیشه!
۱۵:۱۹ ۱۳۸۸/۰۹/۱۶ سلام مجدّد‍! همین امروز این کتاب را خواندم. ۳۴ صفحه‌ی اوّل و روایت سامان را دوست داشتم. (هرچند خیلی فاصله داشت با فضای فکری و ذهنی من ِ سی و چند ساله!) ولی زبان بقیّه‌ی راوی‌ها را نپسندیدم. زبان همه شبیه به هم بود و فقط اسم‌ها به من می‌فهماند که راوی‌ها عوض شده‌اند. دیگر این‌که برایم عجیب بود که نویسنده از قیافه و شکل و شمایل ظاهری راوی‌ها و شخصیّت‌های داستان، هیچ‌گونه تصویری نداده بود. قشنگی یا زشتی‌شان، عیب و نقص‌های ظاهری‌شان و... چرا؟
بعضی از روابط عاشقانه مثل عشق لیلا جاهد و حامد نجات خوب در نیامده بودند و نمی‌فهمیدم چه‌طور این‌ها انقدر عاشق همدیگر شده‌اند ، آن‌هم عشقی که بعد از سال‌ها دوری هنوز زنده است... به‌نظرم نیاز به پرداخت بیشتری داشت.
ولی... ولی خسته نباشید می‌گویم به سینا دادخواه که روایتی تقریبأ روشن از نسل خودش داده و امیدوارم در کارهای بعدی موفق‌تر باشد و کم نقص‌تر.
راستی، دوست دارم آقای شکراللّهی تعریف خودشان را از رمان و داستان بلند بگویند. چون من شک دارم که یوسف‌آباد، خیابان سی و سوّم رمان باشد و بیشتر به داستان بلند شبیه بود. یک سؤال دیگر: به نظر شما آوردن اسم خیابان‌ها و کافی‌شاپ‌ها و... کتاب را دارای تاریخ مصرف و زمان‌دار نمی‌کند؟ ممنون.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.