بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

یادداشتی از حسین سناپور در باره‌ی شور اجتماعی این روزها و سکوت نویسندگان

سه چهار روز است اميدوار شده‏ام كه كار انتخابات در همين مرحله‏‌ی اول تمام مى‏شود و مردم در روز جمعه آن «نه» بزرگ را دوباره به روش‏هاى دولتمدارى قبلى خواهند گفت و رأى به تغيير خواهند داد. اين را به اغلب دوستانى كه با آن‌ها در اين چند روز هم‏صحبت شده‏ام هم گفته‏ام. همه فقط مى‏گويند اميدوارند كه اين اتفاق بيفتد، اما لحن بدبين‏شان مى‏گويد انگار هيچ‏كدام به اندازه‌ی من خوشبين نيستند. پس در اين چند روز يكى از مشغله‌هایم شده اين‌كه فكر كنم آيا من آدم خوشبينى هستم و نشانه‏هايى را بزرگ مى‏كنم تا خودم را به اين تغيير نزديك‏تر احساس كنم؟ پس تا واقع‏بين باشم، سعى مى‏كنم دوباره واقعيت‏هايى را كه به زعم دوستان ديگر وجود دارد و من هم از آنها باخبرم، دوباره پيش چشم بياورم.

مثلاً اين را كه روستاييانى كه كمك‏هاى نقدى و غيرنقدى اين دولت را در چند سال گذشته ديده‏اند، طبيعى است اگر به آن هم رأى بدهند و به اين‏كه تازه از امروز [يعنى از ۱۲ خرداد] تبليغات پرحجم‏تر ماوراى رسانه‏هاى ملى (كه از چهار سال پيش شروع شده بود و اين اواخر هم تشديد شده) تازه آغاز شده؛ از پلاكارد و پوسترچسبانى وسيع در سطح شهر گرفته تا فرستادن ايميل‏هاى به‏ظاهر يا حتا به‏واقع افشاگرانه درباره‌ی مسوولان دولت‏هاى قبل و باز اين واقعيت را مى‏بينم كه بمب‌گذارى و حرف از بمب و ناامنى اجتماعى خودبه‏خود مردم را ترسان مى‏كند و از تغيير، نگران (انگار كه قرار است اين‏طور القا شود كه حرف از تغيير خودبه‏خود باعث اين بمب‏گذارى‏ها هم مى‏شود) و پس عده‏اى ترجيح مى‏دهند به همان وضعيت باثبات گورستانى راى بدهند.

بله، همه‌ی اين‏ها را مى‏بينم، اما نمى‏توانم موج سبزى را نبينم كه از اواخر هفته‌ی پيش شروع شده، به‏خصوص در ميان جوانان (كه اين سال‏ها در ميان طيف خانواده‏هاى متوسط و امروزى گروه مرجع هم شده‏اند، برخلاف طيف‏هاى سنتى). نمى‏توانم نبينم كه اين روزها فقط پوستر موسوى را بر سردر بسيارى از مغازه‏ها ديده‏ام، و نه تقريباً هيچ نامزد ديگرى را. به‏واقع در رفت و آمدم در ميانه‏هاى شهر هيچ عكسى را از رئيس‏جمهور فعلى بر شيشه‏هاى هيچ مغازه‏اى نديده‏ام. آيا همين نبايد مرا قانع كند كه دست‏كم اين مردمى كه در ميانه‏هاى تهران مى‏بينم تغيير وضع موجود را مى‏خواهند؟ و شايد از آن مهم‏تر اينكه به‏صورتى خودجوش و بدون آنکه شايد علتش به راحتى قابل فهم باشد، درباره‏‌ی موسوى به توافق ضمنى و قاطع رسيده‏اند؟

به گمان من مسئله اين نيست كه امتيازات منفى و مثبت موسوى بيش‌تر است يا كروبى. يا حتا اين‌که كدام رئيس‏جمهور بهترى خواهد بود. به گمانم مساله اين است كه موسوى نامزد مناسب‏ترى است براى «نه» گفتن به همه‏‌ی آن‌ها كه مردم را دست‏كم گرفته‏اند و خيال مى‏كنند مردم دروغ و فرصت‏طلبى و هدردادن منابع ملى و رفتار آمرانه و غيره و غيره را نمى‏فهمند. به گمان من رأى مردم به موسوى است تا «نه» بزرگ‏ترى بگويند به تمام آن‌چه به‌خصوص در اين سال‏هاى نزديك بر سرشان آمده. شايد به دليل اینكه موسوى خودش را در بيست سال گذشته از قدرت دور نگه داشته. شايد چون مردم در رفتارش نشانه‏اى از آن رفتار آمرانه‏‌ی اهل قدرت نمى‏بينند. شايد چون وعده‏هاى دروغ نمى‏دهد. شايد چون خودش را دگرگون نشان نمى‏دهد و شايد همه‏‌ی اين‌ها و خيلى چيزهاى ديگر، كه مجموعش مى‌شود: دورى نسبى بيش‌تر از قدرت و نزديكى بيش‌تر به مردم.

نمى‏دانم اين گرايش موج‏وار روزهاى اخير مردم به موسوى را بيشتر به اميدوارى ناگزيرشان نسبت بدهم يا به همان بدبينى و نه گفتن هميشگى. مى‏دانم كه ما مردم بدبينى هستيم، بس كه گول‌مان زده‏اند و بس كه وعده‏هايى كه داده‏اند و كارهايى كه كرده‏اند با هم تفاوت‏هاى بسيار داشته است. اين بدبينى تاريخى طبعاً به آسانى از بين نخواهد رفت. اما اين را هم مى‏دانم كه هر وقت كورسوى اميدى پيدا شده، فورى مردم جواب مثبت داده‏اند، مثل همين حالا و مثل دوم خرداد ۷۶.

حالا دلم مى‏خواهد رفتارى را كه من از مردم سراغ دارم، مقايسه كنم با رفتارى كه در اين سال‏ها و به‏خصوص اين روزها از ادبياتى‏ها ديده‌ام، ادبياتى‏هايى كه تا يكى دو دهه‏ پيش نوك پيكان روشنفكرى بودند و مهم‏ترين گروه مرجع آدم‏هاى تحصيل‌كرده. آيا در اين روزها از اغلب آن‌ها حرفى شنيده‏ايد؟ نه لزوماً حمايت از يك نامزد، نه حتا از رأى‏دادن يا ندادن، فقط اعتراض به وضع موجود؟ اعتراض به سانسور كتاب‏هایشان، گفتن خواسته‏هایشان، حرف‏هايى كه فضاى فكرى اين روزها را براى مخاطب‏ها اندكى روشن‏تر كند؟ نه، از اغلب‏شان چيزى نشنيده‏ايد. همه آسه مى‏روند و مى‏آيند و منتظرند ببينند وضع بهتر مى‏شود يا بدتر. حاضر نيستند هيچ از خودشان خرج كنند. شايد هم اصلاً حرفى براى گفتن ندارند. بله، آنها هم بدبين‏اند، و متأسفانه بدبين‏تر از مردم عادى حتا. بدبين‏تر از آن هنرپيشه‏اى كه اگر دولت تصميم بگيرد و بیکارش كند، ديگر بايد دست‏كم تا چهار سال ديگر با هنرپيشگى وداع كند. بدبين‏تر از آن كاسبى كه جرأت مى‏كند و عكس موسوى يا نامزدى ديگر را مى‏چسباند روى شيشه‏هاى مغازه‏اش، در حالى ‏كه مى‏داند اين كار ممكن است برايش هزينه‏هاى سنگينى داشته باشد.

نمى‏دانم اين دولت ديگر چه به روز نويسنده‏ها بايد مى‏آورد تا آن‌ها مى‏فهميدند اداى بچه‏هاى خوب را درآوردن و بى‏صدا بودن بى‏فايده است و اين نگاه حاكم بر دولت فعلى اصلاً نمى‏خواهد ما به عنوان نويسنده وجود داشته باشيم و تا حالا هم داشته جاپاش را قرص مى‌كرده. گمانم همه‏‌ی اين‏ها را همه‏‌ی نويسنده‏ها مى‏دانند، اما بدبينى مفرط و عافيت‏طلبى مفرط‌تر مانع است تا لااقل به سانسور كتاب‏شان و وضعيتى كه در اين چند سال از سر گذرانده‏اند، اعتراضى بكنند. مى‏دانم وقتى ازشان بپرسى چرا، با اين‏كه ته‏ِ دل‏شان اميدوارند، مى‏گويند كه با اعتراض كردن و نكردن آنه‌ا چيزى عوض نمى‏شود و بى‏فايده است و مانند اين. اما كافى ست سرشان را بياورند بيرون و توى شهرشان قدمى بزنند تا ببينند كه مردم چقدر اميدوارند و چقدر پر شورند و چه‏قدر از آن‌ها جلوترند.

چند روز ديگر سالگرد درگذشت گلشيرى است. روز ۱۶ خرداد. يادش بخير. كاش بود و باز از آن شور و اميدش در اين آدم‏ها مى‏دميد. كاش بود، كه اگر بود به جاى صد تا از اين خاموشان حرف داشت.

این یادداشت را سناپور  در روز ۱۲ خرداد نوشته و روزنامه‌ی یاس نو، امروز آن را  چاپ کرده است.


نظرات خوانندگان
۱۵:۲۸ ۱۳۸۸/۰۳/۱۷ ممنون آقای سناپور و تشکر از شکراللهی عزیز که این مطلب را در وبلاگ‌اش گذاشت.
در ادامه‌ی متن شما ۲ نکته را اضافه می‌کنم.
در جریان تغییر رژیم قبلی و انقلاب اسلامی گروه‌های زیادی فعالیت می‌کردند اما چرا سرانجام روحانیت پیروز میدان بود و زمام امور را در دست گرفت؟ فارغ از هر گونه سوءِ‌تعبیرها یک دلیل‌اش نزدیکی این قشر به مردم بود. با وجود نقدهای جدی که به روحانیت وارد بود اما به دلیل اینکه آنها در بطن جامعه بودند سرانجام تمام رقبا را کنار زدند و معتمد مردم شدند.
دوم اینکه این دوستانی که مورد خطاب آقای سناپور بودند را به بررسی زندگی و فعالیت‌های سیاسی ژان پل سارتر دعوت می‌کنم. روشنفکری که بسیاری از دوستان مورد خطاب شما که اتفاقاً دوست‌شان داریم به لحاظ دست‌آوردهای فکری با این فیلسوف قابل قیاس نیستند.
اما آقای سناپور می‌دانم که می‌دا‌نی که نباید فراموش کرد که همه خسته‌ایم، از کودکی که به دبستان می‌رود تا استادی که به دانشگاه اما نباید از پای نشست.
این جمله‌ی شما را زمزمه می‌کنم:
نمى‏دانم اين دولت ديگر چه به روز نويسنده‏ها بايد مى‏آورد تا ...
مرد مختصر.
۱۵:۳۹ ۱۳۸۸/۰۳/۱۷ سيد بزرگوار جناب شكراللهي!
اين مطلب در وب سايت چراغ هاي رابطه به نقل از خوابگرد منعكس شده است
نصرت درويشي/خرداد ماه /1388
۰۰:۲۴ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ اقای سناپور عزیز بدون شک شما نوک پیکان انتقادات جامعه ادبی نسبت به وضع موجود هستیدکه هزینه زیادی هم بابت ان پرداخت کرده اید. درود بر شجاعت شما و افسوس به حال این نویسندگان خاموش .
۰۲:۵۲ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ برای من هم سکوت نویسندگان خیلی عجیب بود . اما کمی که فکر کردم دیدم غیر از آقای سناپور و چند نفر دیگر - البته به جز دولت آبادی که در همان ابتدا مواضعش را روشن بیان کرد - کسی در ایران نیست . آن هایی که هستند یا چنان تاثیر گذار نیستند و یا نویسندگان دولتی اند که هرکاری هم کردند نتوانستند به جمع نویسندگان روشنفکر پیوند بخورند . اما در این میان سکوت عده ای شاید خسارات سنگینی باشد که تاکنون پرداخته اند برای قلم و نوشتن . اما هر چه باشد این سکوت خیلی خیلی معنادار است .
۰۸:۵۸ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ جناب اقای سناپور
فکر میکنم باید کسی کار جمع اوری امضا و بیانیه در این مورد را انجام دهندمثل خود اقای شکراللهی.من اماده این اعلام هستم اما به کی و کجا نمیدانم.
۰۹:۵۸ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ سلام
فقط خواستم بگم اين همه تفريط براي شركت در امور اجتماعي از سوي روشنفكران، نتيجۀ افراطي بود كه در دهۀ پنجاه از سوي آنها انجام شد...كي به تعادل برسيم خدا عالم است!
۱۳:۰۳ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ بله آقای سناپور شما نمی‏ترسید. چون وقتی خبر لغو مجوز کتابتان منتشر شد، همه یک صدا خروشیدند. رئیس جمهور سبز هم حتا در رسانه ملی به این موضوع اعتراض کرد. شما نمی‏ترسید آقای سناپور چون تا پیش از خبر لغو مجوز سکوت کرده بودید. دو کتاب در ارشاد داشتید در انتظار مجوز؛ و سکوت کرده بودید. حنما دچار وانهادگی و دلزدگی و ناامیدی بوده‏اید مثل ما، مثل آن‏ها، مثل همه. و حالا امید از راه رسیده است و شما دیگر نمی‏ترسید. حمایت همکاران و دوستان و همگان از نیمه غایب و نیمه حاضرتان سرمایه بی‏باکی‏تان شده است. نترسیدن چیز خوبی است. همچنان در نترسیدن پایدار باشید. اما به آن نویسنده‏ای که اولین کتابش دو سال در ارشاد مانده و بعد غیر قابل چاپ اعلام شده و به یاد می‏آورد تلخی‏های پس از دوم خرداد را، حق بدهید کمی بدبینانه به این خشم و هیاهوی انتخاباتی نگاه کند. «نویسنده جوان تنها» حق دارد که کمی بترسد و بسیار غمگین باشد. او نه سرمایه حمایت همگانی را دارد و نه پختگی یک نویسنده کارکشته را که امیدوار است پایان شب سیه سپید باشد و شاید سبز. آقای سناپور شما نمی‏ترسید. من اما می‏ترسم. معنی بی‏باکی برای من تعطیل شدن است. جایی فضایی، مجالی بود به نام سایت والس که در آن، مثل امروز شما که گهگاه انتقاد و اعتراض می‏کردیم. گاهی اوقات نترسیدن یعنی مردن. و آن وقت‏ها هنوز اوضاع این قدر شلوغ و امن نبود که بشود با جسارت اعتراض کرد. و آن وقت‏ها آن قدر تعطیل شدن و مردن امر ساده‏ای بود که همین دوست خوبمان رضای شکراللهی _ که همیشه به اعتراض‏های ما لینک می‏داد در این خوابگرد بیدار _ یادش رفت به تعطیلی‏مان هم لینک بدهد! امروز اعتراض آسان‏تر است. دست روزنامه‏ها بازتر است برای چاپ متن انتقادی شما که دیگران را به برخاستن و فریاد کشیدن فرا می‏خواند. امروز کسی را به خاطر توهین به رئیس‏جمهور و وزیران محترم توبیخ نمی‏کنند. امروز رئیس جمهور سبز خطاب به رئیس جمهور قرمز غایب فریاد می‏زند: «خجالت نمی‏کشد این آقا!» امروز «شب» انتخابات است. چیزی شبیه شب عید و شعار کی به کیه. البته به این جا که می‏رسیم من هم با شما موافق می‏شوم آقای سناپور. در روزها و شب‏های «کی به کیه، تاریکیه» زیاد ترسیدن کمی عجیب است. بله حق با شماست. اما با این ترس دیرپا که در رگ‏های من و همنسلانم جریان دارد کاری نمی‏شود کرد. برای ما زود است. هنوز برای ما کمی زود است که نترسیم. برای ما که هیچ وقت طعم اتحاد و پشت هم بودن را نچشیده‏ایم و آنچه در روزگار ممنوعیت و محدودیت دیده‏ایم پشت هم اندازی ‏های متقابل دوستان بوده است.

با احترام به نیمه غایب و ترس و لرز
شهلا زرلکی
-----------------
>>>> خوابگرد
شهلای عزیز
نوشته‌ی دردآلود و دردآوری بود؛ هم‌چنان که این درد همه‌ی جای اندام نحیف‌مان را گرفته است.
اما شهلای عزیز،
در مورد حسین سناپور اشتباه قضاوت کردید. او یادداشت‌های انتقادی‌اش را خیلی پیش‌تر از انتشار خبر توقیف شروع کرده بود. آن‌قدر زودتر که حتا یک‌شب تلفنی به او گفتم: این طور که پیش می‌روی، باید منتظر خبر بدی باشیم حسین. و خندیدیم، تلخ. و درست فردای روز خبر توقیف نیمه غائب، دوباره تلفنی با هم حرف زدیم و به او گفتم: فکر نمی‌کردم این‌قدر زود واکنش نشان دهند! و باز خندیدیم، و باز هم تلخ البته!
فعلاً همین...
۱۳:۴۳ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ در جواب شما و یادداشت آقای سناپور در روزنامه‌ی یاس نو می‌نویسم. یادداشتی با عنوان بدبینی ملی، بدبینی روشن‌فکری. آقایان و خانم‌ها، خوش‌بینی ایرادی ندارد ولی واقع‌بینی عاقلانه‌تر است. من و شما که نکبتِ دهه‌ی ۶۰ را هم دیده‌ایم به چشم خودمان چرا باید به این راحتی دل ببازیم به آزموده‌ای که همه می‌گویند دوباره آزمودنش خطاست؟!
یا لااقل اگر ناگزیریم به این دل بستن، جایی هم باقی بگذاریم برای خطا که ناامیدی ِ بعد از این دل سپردن ِ بی‌چون و چرا، خیلی دردناک است. من و شما هیچ، آن جوان‌های هجده، نوزده ساله چه گناهی کرده‌اند که به دنباله‌روی استادشان همه‌ی امیدشان را می‌گذارند در طبق اخلاص؟!
گلشیری هم اگر بود... یا تا حالا خسته شده بود از این‌همه دل بستن و دل بریدن یا سر به نیست کرده بود خودش را از سر ناچاری. موفّق باشید.
۱۴:۰۵ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ حسن سناپور عزیز راست می گوید،حق با اوست و من دستش را می فشارم .و از رضای عزیز سپاسگذارم به خاطر حساسیتهایش که ماهها جلوتر از همه شروع کرده است.از طرفی من هم مثل سناپور عزیز خوشبینم و تا آنجایی که یادم می آید از بین همه دوستانم(که کم هم نیستند شکرخدا)تنهادو نفر نمی خواهند در انتخابات شرکت کنند،دوستانی که بیشترشان ،که خودم یکی از آنه بودم،در انتخابات دوره قبل رای نداده بودیم(البته من در مرحله دوم رای دادم)و امسال همه رو دروایستی را کنار گذاشته ام و مچ بند سبز بسته ام و برای همه آنهایی که روشنایی سبزی در چشمشان پیداست دست تکان می دهم.من با کمال افتخار به میرحسین رای می دهم و همین دیروز عکسش را زدم به دیوار خانه ام(عکس هیچ کسی بر دیوار خانه ام نبود)و هیچ هم سر در گریبان عالمانه فرو نمی برم که سیاست بازی را دون شان هنر و ادبیات بدانم .رای می دهم تا پیش وجدانم شرمگین این همه نقی نشوم که در طول این چهار سال ،روشن و آشکار بر سر دولت زده ام.
من امیدوارم و این تنه سلاح من است و به صداقت موسوی ایمان دارم و دیشب و قتی که او از دروغ و فتنه سالاری می گفت، گریستم.
۱۶:۲۸ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ من فقط به یک دلیل به موسوی رای می‌دهم.
یولسیس ِ جیمز جویس
۱۹:۳۶ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ دوستان سبز من آيا مي شود در اينجا سخن گفت و مشمول مميزي اين روزهاي خوابگرد عزيز نشد ؟ آيا مي شود ؟ يانه شما در اين روزهاي خطير و نفسگير به اين نتيجه رسيده ايد كه دمكراسي خوب است البته فعلا نه براي همسايه ؟ بهرحال اگر زير اين درخواست اجازه دهيد من هم نظرم را در مورد ديدگاه داستان نويس دوست داشتني جناب سناپور عزيز خواهم نوشت.
-----------------
>>>> خوابگرد
آقای کامیار عزیز، شما چه کامنتی در این‌جا به نام خودتان ثبت کرده‌اید که مشمول ممیزی من شده است؟ ضمن این که این‌جا، یعنی خوابگرد، وبلاگ من است نه وبلاگ دیگران که اجازه‌اش را از دیگران می‌گیرید! با این حال، در ِ کامنت‌دانی این‌جا به روی شما باز است برادر.
۱۹:۵۸ ۱۳۸۸/۰۳/۱۸ یادداشت شهلا زرلکی هرچند با توضیحی که خوابگرد داد،دامن سناپور را نمی گیرد،اما هوشمندانه و تکان دهنده بود ،ولی با این همه اینقدر شجاعت هم-شجاعت حداقلی- باز خیلی بیشتر از هیچی است.ولی از خانم زرلکی عزیزممنونم که هشدارش به جا بود.اما نکته ای هم با خواندن یادداشت زرلکی به ذهنم رسید این که:بعضی وقتها بین ترس و بی تفاوتی پل متزلزلی ایجاد می شود،اینکه با خود بگوییم ،حالا من اعتراض کنم که چی بشود.شاید یکی از دلایل نمود نترسی-به قول زرلکی-بیداری امید اندکی در دلهاست،اینکه احساس کنیم حرفمان شنیده می شود .به نظرمیرسد بی تفاوتی و ناامیدی که در دورانهای خاصی در دل مردم می روید خطرناکتر از ترس باشد،چیزی که الان دامن خیلی ازتحریمی های انتخابات را فرا گرفته است.
۰۱:۰۰ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ در هيابانگِ بی دليلِ اين همه دلقک
دانايان به کنجِ کتاب وُ خلوتِ خاموشِ خود پناه برده اند.
راه گريزی از غم نان و نقابِ اين قصيده نيست.
تنها تنبوره زنانِ خسته ی ری میدانند
که در گسستِ آدمی از اعتمادِ آدمی ...
ديگر کسی به نَقلِ هر قولِ معلقی قسم نخواهد خورد.
اينجا حوصله ی منِ صبور نيز
از سنگينیِ سکوتِ شما سررفته است.
بايد کسی بيايد
و از خوابهای حضرت او
غزلی تازه
از تکلمِ اتفاق بياورد..
.
.
.
.
دلم خواست برايتان اين ها را بنويسم
:
يك از ابنا السوق در زي اهل فسوق ، اميري گشته و هر مزدوري ،‌دستوري و هر مزوري ،‌وزيري و هر مدْبري دبيري و هر مستدفي مستوفيي و هر مسرفي مشرفي و هر شيطاني نايب ديواني و هر كون خري سر صدري و هر شاگرد پايگاهي خداوند حرمت و جاهي و هر فراشي صاحب دورباشي و هر جافيي هر كافيي و هر خسي كسي و هر خسيسي رئيسي و هر غادري قادري و هر دستار بندي بزرگوار دانشمندي و هر جمالي از كثرت مال با جمالي و هر حمالي از مساعدت اقبال با فسحت حالي .. .
پشت هنر آن روز شكستست درست .. كين بي هنران پشت به بالش دادند
.
.
و در ادامه
هر آزادي بي زادي ، هر رادي مردودي ،هر نسيبي بي نصيبي و هر حسيبي نه در حسابي و هر عاقلي اسير عاقله اي و هر كاملي مبتلي بنازله اي و هر عزيزي تابع هر ذليلي باضطرار و هر تمييزي در دست هر فرومايه اي گرفتار ... و من هي فكر مي‌كنم كه تاريخ مغول با تمام آسيب ها دوباره و دوباره اين بار به دست خودي تكرار مي‌شود
۰۶:۵۶ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ اگر اینقدر که من به شما علاقمندم شما به من علاقمند بودید تا حالا صد دفعه به من پیشنهاد ازدواج داده بودید و من رد کرده بودم
۰۸:۲۶ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ پیش تر از این؛در همان بگیر و ببند لغو مجوز نیمه غایب، یادداشتی نوشتم با این عنوان که : دلم برای حسین سناپور نمی سوزد! از صمیم قلب هم آن چند خط روی کاغذ که نه، روی صفحه ای مجازی سرو کله اش پیدا شد. همان روزها بود به گمانم که یادداشتهای تند و تیز آقای سناپور را می خواندم و البته کیف می کردم و باز هم البته به شدت به این نتیجه رسیدم که این واکنش عالی چیزی شبیه بازی بزرگان است و همان خط فرضی معروف میان تازه کارها و کهنه کارها کاملا پررنگ به نظر می رسید. بخش زیادی از حرفهای مرا خانم زرلکی عزیز گفته اند. واقعیت هم همین است. چه کسی دلش برای رمان یا مجموعه داستان اول دوستی می سوزد که به ظن خود با تمام وجود زور زده تا دستی از دور هم شده بر آتش داشته باشد؟ این سکوت به معنای منفعل بودن نیست. حالا فرض کنید که حافظ خیاوی اینجا نظرش را ننویسد و نگوید مچ بند سبز می بندد و عکس میرحسین را به دیوار اتاقش زده است. چه چیزی عوض می شود؟ مهم این است که مچ بند او سبز است و این به معنای سکوت و بدبینی نیست. می توانید بعدها در داستان هایش موج سبز این روزها را ببینید. این رسم نویسنده هاست، همان طور که خیلی پیش تر از ما موج جریان های سیاسی در داستان ها سرک کشیده است.
ولی در بازی بزرگان معمولا کوچکترها خیلی وسط ماجرا نمی پرند، خیلی هم سروصدا نمی کنند تا حواس بزرگترها پرت نشود. این قاعده بازی است. اما چه کسی از حال دختربچه ها و پسربچه های داستان نویس خبر دارد که پشت درختهای باغچه نشسته اند و می نویسند و می نویسند و منتظر می مانند؟ اگر هم وسط بپرند و شلوغ کنند و داد بزنند که جمعه قرار است روی تکه کاغذ سفیدشان چه بنویسند، آیا برای کسی تفاوتی دارد؟ شاید فرق اصلی حمایت بازیگران و نویسنده ها در همان دیده شدن باشد. حضور نویسنده و حتی یادداشتش وقتی پررنگ است که قبلا جایی دیده شده باشد . مگر چند نویسنده خیلی پررنگ و خیلی تاثیرگذار و خیلی مردمی می شناسید که تا اسمش به زبان بیاید کسی غیر از رده روشنفکرها هم کف بزند همان طور که مردم یقه شان را می درند وقتی اسم عزت الله انتظامی و فاطمه معتمد آریا به میان می آید؟ مگر چند نویسنده شانس این را دارند که در مناظره ای تلویزیونی کاندیدای محبوب، مشخصاتش را به زبان بیاورد؟
اگر به این معتقدیم که نوشتن پوست انداختن است، پس به این هم ایمان داشته باشیم که همه پوست می اندازند، حتی کوچکترها در بازی بزرگان!
یادداشت اول آقای سناپور را خیلی پسندیدم، همان که نوک تیز پیکانش به سمت جماعت روشنفکر و نویسنده ای بود که به روی خودشان نمی آورند کتاب اصلاحیه خورده است. چرا؟! جواب این چرا در آن یادداشت به گمانم به شوک لغو مجوز نیمه غایب می ارزید.
به این فکر می کنم که آیا ترسیدن یا نترسیدن دهه پنجاهی ها و شصتی ها چیزی را عوض می کند؟
آقای سناپور عزیز! مدتهاست که همه ما ویران آمده ایم... شاید خانه از پای بست ویران است
۱۲:۳۲ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ با درود! به كلمه! به حسين حالا از نوع موسوي اش باشد يا سناپورش!
آرمان گرايي در اين مملكت، جان ما را گرفت، اين قدر آرمان گرايانه به قضايا ننگريد دوستان نويسنده ي من! آرام آرام بايد تغيير داد. مي دانم كه آقاي سناپور عزيز براي به فكر فرو بردن ما، اين سطرها را نوشته است. پس به فكر فرو رويم و پيش از طلوع آفتاب روز جمعه 22 خرداد 88، از حفره هاي فكرمان بياييم بيرون!
با سپاس!
۱۳:۵۳ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ سری اول از مجموعه عکسهای مسیر سبز امید ( زنجیره انسانی حامیان میر حسین موسوی) که دیروز عصر (دوشنبه ۱۸ خرداد) در سطح شهر تهران از ميدان تجريش تا ميدان راه‌آهن برگزار شد.
آدرس: http://ehsansabbaghi.blogfa.com/post-60.aspx
۱۵:۲۳ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ 1- اول از همه هيچ گاه هيچ كامنتي ازمن در كامنت داني خوابگرد مشمول مميزي نشده و منظورم از مميزي اين روزهاي خوابگرد اين نبوده . اما من خوابگرد را يك سايت فرهنگي دمكراتيك مي دانم به خاطر همين انتظارم اينست كه لينكده ي خوابگرد كه در تسخير حال و هواي اينروزها به شدت انتخاباتي شده به روي همه ي طيف هاي فرهنگي و ادبي صاحب نظر باز باشد نه اينكه تنها در تسخير يك عده چطور است شما به اعلام حمايت آقاي سناپور از موسوي لينك مي دهيد اما
اعلام حمايت فرزانه طاهري ودلايل حمايتش از كروبي لينك نمي دهيد ؟ ( منظورم فقط لينك دادن بوده نه درج كل متن خانم طاهري در سايت )
2- من به دلايل عديده اي معتقدم كه آقاي موسوي كسي نيست كه بتواند خواست هاي ما را در عرصه ي فرهنگ نهادينه كند و با همه ي احترامي كه براي نظر آقاي سناپور قايلم ولي استدلالشان را براي راي دادن به موسوي قبول ندارم . در اينجا هم نمي خواهم از پيشينه آقاي موسوي عملكرد شان و يا بيست سال سكوت ايشان و عدم شفافيت شان صحبت كنم واقعيت اينست كه برنامه هاي اقتصادي آقاي موسوي است كه مرا مي ترساند من فكر مي كنم برنامه هاي اقتصادي موسوي به رشد وتثبيت هرچه بيشتر بورژوازي غير مولد كمك خواهد كرد و بورژوازي غير مولد محل ارتزاق كساني است كه اعتقاد ي به كار هاي من و شما ندارند ........
-----------------
>>>> خوابگرد
سپاسگزارم از نظر لطف‌ات و به‌خصوص صراحت‌ات در نقد رفتار خوابگرد. در مورد مطلب فرزانه طاهری هم حق با شماست؛ لینکش را در لینکده می‌گذارم.
درود بر تو.
۲۰:۱۵ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ سيد رضا اگه صلاح دونستي به اين مطلب لينك بده
http://www.philnama.com/?p=393
۲۰:۳۱ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ می بینم که بوی بهار میر حسین چنان همه را مست کرده که عارف و عامی به رقص برجسته اند.
نویسنده ای که سالیان طولانی فقط در باب "ما قال" سخن می گفت عنان اختیار از کف داد و صفحه اینترنتی اش را تبدیل به ستادی برای من قال ِ میرحسین کرد!
حبذا به فرهنگ غیر دولتی و دولت فرهنگی!
۲۱:۲۴ ۱۳۸۸/۰۳/۱۹ آقای سناپور گرامی
اتفاقا کاش نویسندگان خودشان را قاطی این بازیهای سیاسی نمی کردند. سکوتشان می ارزد به طرفداری از این یا آن کاندید. کاش روشنفکران ما به معنی واقعی آن آوانگارد بودند، کاش به جای تبلیغ رأی به انتقاد روی می آوردند، کاش شور مردم را دلیل حقانیت نمی دانستند و کاش های بسیار دیگر.
شاید بگویید خارج کشور نشسته ام و حرف میزنم و یا شرایط را نمی فهمم. کم بیراه هم نیست! بله من نیمی از عمرم را در آلمان زندگی کرده ام و به این خاطر هم می توانم روشنفکران آلمان را با همتایان ایرانیشان مقایسه کنم. با نویسندگانی که کارهایشان را دنبال می کنم، از جمله خود شما که دو نقد بر کارهایتان نوشته ام. (نمیدانم اما شما آیا داستان هایی از ما خارج کشوری ها که کارهایمان در ایران منتشر نمیشود خوانده اید یا نه؟!)
...
با مهر و دورد
۱۱:۱۱ ۱۳۸۸/۰۳/۲۰ روز روز بحران است . من مخلص و کف پا بوس کسي هستم که بتواند شر امپراطور دروغ را از سر مملکتم کوتاه کند . هر که باشد . حال که در همه جا مي بينيم و حس مي کنم که راي ميرحسين نسبت به ديگر رقباي احمدي ن‍ژاد بيشتر است ، پس ديگر ترديد و تامل جايز نيست .
۱۴:۱۷ ۱۳۸۸/۰۳/۲۰ من نه نویسنده ام و نه ناشر، یه جوون ام که دارم به این ماجرا ها نگاه میکنه. من حق میدم به اون سکوت ها. مگه همین افرادی که شما سرزنششون میکنین تو سال های دهه ۵۰ کلی حرف نزدن؟ اعتراض نکردن؟ چی شد؟
من که فکر میکنم این افراد دیگه شک دارن به این مردم. این مردم رو از خودشون نمی دونن. احساس میکنن که بهشون خیانت شده، و شده.
۰۵:۳۲ ۱۳۸۸/۰۳/۲۱ آقای سناپور بدبینی شما نسبت به سکوت نویسندگان شاید از بی اطلاعیتان باشد.
ما دو روز گذشته بسیاری از نویسندگان را در زنجیره انسانی دیدیم. و تعجبمان از این بود که برخلاف همیشه، نویسندگانمان بدون ترس و واهمه از برچسب های سیاسی با مواضع روشن حضور علنی پیدا کرده اند. از جمله آقای جعفر مدرس صادقی، خانم ارسطویی, آقای عبدی, و حتی آقای سپانلو با عصا در جمعیت بودند و خیلی های دیگر. امیدوار باشید و کمی منصف تر.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.