بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

فعلاً کوتاه می‌نویسم که: یعقوب یادعلی که به دلیل داستان‌هایش، بیش از ۴۰ روز در یاسوج زندانی بود، ۴ روز پس از رسانه‌ای شدن خبر بازداشت‌اش، امروز آزاد شد و پرونده‌اش نیز به تهران منتقل خواهد شد. قاضی پرونده در یاسوج، امروز صبح، برای او قرار کفالت صادر کرد و اعلام کرد که پرونده‌ی این داستان‌نویس، به تهران منتقل خواهد شد. تا ساعتی دیگر مخلفاتِ تلخ و شیرین خبر را در این‌جا می‌نویسم.

پی‌نوشت:
محمدحسن شهسواری و من، حالا می‌توانیم پس از چهل روز ِ دشوار و چهار روز ِ نفس‌گیر، یک نفس آسوده بکشیم. مقام‌های قضایی و امنیتی یاسوج که حتا حاضر نبودند با قرار وثیقه، یعقوب یادعلی را آزاد کنند، پس از این که متوجه شدند با این کار خود، که یک خطای قضایی و فرهنگی بود، ممکن است زمینه را برای پرداخت هزینه‌ای سنگین فراهم کنند، بلافاصله اقدام کردند و پیرو خواسته‌ی همه‌ی ما، هم او را (با قرار کفالت) آزاد کردند و هم پرونده‌اش را به تهران منتقل خواهند کرد. کاش می‌شد، خیلی زودتر از این‌ها متوجه‌شان کرد که بازداشت یک داستان‌نویس، به دلیل داستانی که با مجوز رسمی ارشاد چاپ شده، چه پیامدهایی ممکن است داشته باشد؛ اکنون هم امیدوارم پس از انتقال پرونده به تهران و رسیدگی در یک مرجع بی‌طرف، دریابند که این اتهامات تا چه اندازه بی‌اساس است.

رخداد امروز نشان داد که میزان درک و فهم مقام‌های امنیتی و قضایی در تهران را باید برای مقام‌های محلی در کل کشور نیز آرزو کرد! امروز و فردا قرار بود دو سه نامه‌ی سرگشاده نیز خطاب به رئیس قوه‌ی قضاییه منتشر شود با امضای شماری از نویسندگان و مترجمان ادبی ایران، و نیز برخی کارگردانان برجسته‌ی سینمای کشور، برای درخواست آزادی و انتقال پرونده‌ی او به تهران. می‌شود خوشحال بود که کار به این‌جا و جاهای دیگر نکشید.

یعقوب یادعلی دیروز می‌توانست آزاد شود، ولی برای امضای کفالت یک روز طول کشید تا دو نفر از اصفهان به یاسوج بروند و مراحل اداری را طی کنند. حال روحی یعقوب یادعلی، امروز اصلاً خوب نیست، در حدی که نمی‌تواند حتا حرف بزند. هنوز نمی‌دانیم در دو سه روز اخیر چه اتفاق احتمالی‌ای برای او افتاده و امیدوارم پس از چند روز، آرامش خود را بازیابد و باقی امور را به مرور زمان، خود با کمک وکیل برجسته‌اش دکتر صالح نیکبخت پی‌گیری کند.

از طرفِ  خودم، و اکرم کبیری همسر یادعلی، و نیز خانواده‌ی او وظیفه دارم از همه‌ی وبلاگ‌نویسان، و مدیران و خبرنگاران روزنامه‌ها و رسانه‌های اینترنتی و غیراینترنتی که با یعقوب یادعلی همدلی کردند، و حتا از نویسندگان و مترجمانی که ته دل‌شان لرزید، ولی نخواستند که از ادبیات و داستان‌نویس دفاع کنند، سپاسگزاری کنم؛ به احترام انسان، ادبیات، هنر، قانون و آزادی.
پیوندهای خبر آزادی: زمانه | فارس | بی‌بی‌سی | ایسنا | ایلنا | حیات نو | اعتماد | اعتماد ملی

نظرات خوانندگان
۱۰:۵۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ سيد!
خوش خبر باشی هميشه
۱۱:۱۳ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ اوه، خدا را شکر، نفسمان جا امد کمی، اندکی هم سبک تر شود شاید آن تعذب وجدان خرد کننده .
۱۱:۱۶ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ درود بر قلم توانای شما و این حس صميمي و قشنگي که رسانه‌اي كرد خبر بازداشت نارواي يعقوب ياد علي را...
همين‌كه قرار موقت بازداشت شكست و پرونده به تهران آمد، خود پيروزي بزرگي است براي ۲ گروه:
۱- اهالي هنرمند و زجر كشيده‌ي ادبيات ما.
۲- مردم به‌تنگ آمده‌ي ياسوج و استان محروم‌اشان.
۱۱:۲۲ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ آخیش. حداقل پاسبونای تهرون سال‌ها کلاس نقد ادبی رفتن و می‌تونن هزارتوی متنای اونو بهتر بفهمن... توصیه می‌کنم پلیس یه دوره فراگیر نقد ادبی برا همه پاسبونا تو همه شهرها بزاره... شما هم باید کمک کنید آقای خوابگرد... برا این که دوستاتون به این درد سرا نیفتن لازمه...
۱۱:۴۶ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ حق دوستی را خوب به جا آوردی.خیالمان تخت،غمی هم نیست با این اوصاف اگر کارمان به زندان کشید.دوستی چون تو می رهاندمان.آداب بی قراری در دوری دوستی را خوب به جا آوردی.ممنون
۱۱:۴۷ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ خبر دستگیری شون رو شنیدم ناراحت شدم. داب بی قراری شون رو ۲ بار خوندم و به همه توصیه کرده بودم. نمی دونستم ۲ تا کتاب دیگه هم دارن. هنوز نتونستم گیرشون بیارم.
والان خیلی خوشحالم که ازاد می شن.
آقای یادعلی متاسفم که قرعه هزینه ی دمکراسی این بار به نام شما افتاد و ممنون که صبور بودید.
۱۲:۴۸ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ خوش خبر باشی، آقا.
پوبلیک کردن خبر تنها راه کنترل خودکامگی ست. خطای خانواده ی یادعلی را خانواده ی جهانبگلو هم مرتکب شدند. نمی دانم چرا این اشتباه هر بار تکرار می شود.
۱۳:۲۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ سلام يعقوب
تو مرا شايد ديگر به ياد نياوري. اين سه چهار روز با بدترين دقايق(ياد کلام شاملو افتادم که گفت: در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي!) ممکن در اين چند سال اخير سپري شد برام.
۱۶:۴۱ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ جدا خسته نباشید و ممنون.مثل روز روشن است که این آخرین بار نخواهد بود که چنین اتفاقاتی می افتد. به امید روزی که تمام نویسندگان و روشنفکران در همه جای دنیا آزاد شوند و به امید روزی که همه مان تحمل حرف های مخالفانمان را داشته باشیم.
۱۶:۴۱ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ خبر خوشایندی بود و بی شک تلاش شما و دوستانتان در این رخداد بی تاثیر نبود.
۱۷:۲۷ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ «سید رضا شکرالهی» توانست، آداب آزادي «یاد علي» بي‌قرار را ، به‌جا آورد...
وفاداری به«قلم» و «روایت» بي‌عيب و نقص «سید» ، ستودني‌ست.
...
آواز خوش!
دي دلي دلي دلي
دي دلي دلي دلي
من از آن روز كه در بند توام، آزادم
دي دلي دلي دل‌ل‌ل لي لي
دي دلي دلي دلي...
۲۰:۳۸ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ واقعا خسته نباشی. امیدوارم یعقوب یادعلی عزیز هر چه زودتر به مشکلاتی که این اتفاق برایش پیش آورده غلبه کند و مثل همیشه خوب و پر تلاش بنویسد.
شاد باشید.
۲۱:۳۲ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴
1 دوستی داستان نویس گله می کرد که امکان مسافرت و سیرالارض برای قصه نویس ها مهیا نیست به همین خاطر دچار فقر ایده ایم . دوستمان مزاح کرده بودند . در کدام مملکت قریب و غریبی چنین ایده بکری نصیب یک داستان نویس می شود . در بند کردن یک نویسنده به دلیل ....
2 یعقوب یادعلی و ماشاالله افسر را در جشنواره متیل یاسوج زیارت کردم و از محضرشان درسها آموختم ُ میهمانشان بودیم و چه میزبانان صمیمی و گرمی بودند . گمانم نبود روزی یاسوجی ها که هنوز میهمان نوازی اشان رامثل می زنم با مهمانشان چنان کنند . الحق آن خیرخواه قوم لر با رفتارش یکی از بزرگترین صفات زیبای لرها را مخدوش کرد. کاش نویسنده های لر با قلمشان آن دوست خیرخواه قوم لر را به محاکمه بکشانند . گو اینکه تاریخ از من و شما اجازه نمی خواهد .
3 یادعلی بیرون آمد. نمی دانم جواب جفایی که بر شان یک نویسنده می رود را که می دهد .
4 دوستان نویسنده در داستان های بعدی لطفا بی مکان بی زمان بی وطن بی زبان و با بی چیزهای دیگر شوید . لطفا
5 پیامی شفاهی یا نوشته ای از نویسندگان مشهورتر ایرانی ندیدم . حتما دقت نکرده ام ۰۲/۰۲/۸۶
6 برای همسر یعقوب یادعلی روزگاری خوش می خواهم می دانم که شاید همین فردا با هم به قصه ای که با یعقوب رفت می خندیم .
شیراز ایمان اسلامیان
۲۱:۵۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ همیشه خوش خبر باشید آقای شکراللهی! به شما، آقای شهسواری، خانواده‌ی آقای یادعلی و همه‌ی کسانی که پیگیر و نگران این ماجرا بودند خسته نباشید می‌گم! امیدوارم زودتر حال روحی آقای یادعلی هم بهتر بشود.
۲۲:۰۱ ۱۳۸۶/۰۲/۰۴ در دورانی که دوستی با هرکه می‌کنی خصم مادرزاد می‌شود، و همه ابزاریم برای رسیدن دیگران به مقصود، داشتن يارانی چنان موافق که به گلستان بسنده نکنند و همراهت باشند حتی تا دم زندان که نه، تا دلهره‌های پشت ميله‌های زندان لطفی‌ست بزرگ. نمی‌دانم چرا خانواده يعقوب کوتاهی کردند برای انعکاس و شايد هم نکردند و اگر اقدامی زودتر از اين صورت می‌گرفت وضعيت به اين ترتيب پيش نمی‌رفت.اما اين بار هم سيدرضا نشان داد که می‌توان با حربه قلم به مقابله با زورگويی و جهل مرکب رفت. پوشش خبری اين روزها و اين ساعت‌هايت نشان از دغدغه‌ات برای يعقوب داشت و او بايد به خودش ببالد که دوستی چون تو و ديگرانی دارد که برايش بی‌تاب و بی‌خواب و بی‌قرار شده‌اند.
اين ماجرا ثابت کرد که می‌توان حتی بر سانسور خبری فائق آمد و جريان‌هايی اينچنينی را با درايت رهبری کرد و به سرمقصدی رساند. می‌دانم بر شمايانی که بيش از چهل روز است از دستگيری يعقوب باخبريد، چه گذاشته است اما کنون وقت فراغت است و شما نيز بايد در کنار او آرامش خود را بازيابيد.
اميد که يعقوب‌يادعلی با بحران‌های روحی‌اش کنار بيايد و نه کناره و اميد که باز هم بنويسد و باز هم بخندد و خوشحال باشد که دوستانی دارد که در تلخی ترکش نکرده‌اند گرچه رسم اين روزهای زندگی اين است!
۰۰:۰۱ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ خسته شدم از اين همه بگير و ببند و گرفتاری ، دلم ارامش می خواد ، ثبات می خوام ، دوست دارم بدون دغدغه بخوابم ...
۰۰:۲۶ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ سرمست شديم از اين خبر خوش. شاد و پيروز باشيد.
۰۱:۱۳ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ باید هم این نویسنده که ما نمی دانیم از کجا آمده است، کسی را نداشته باشد که یک کلمه درباره اش بنویسد و تنها کسان اش شما آقایان باشید که داوران مسابقات آش نذری هستید. این آقای یادعلی که از قضا در یک حرف اختلاف داریم از دل مردم که بیرون نیامده تا امروز، نوشته های اش توسط مردم خوانده شده و تحسین شده باشد، جان کلام این که مردمی نیست. این آقا از گروهک های چند نفره ی داستانویسی حالا به فرض بنیاد گلشیری، یلدا، مطبوعات و نویسنده گان و ... یا گروه سلام و علیک و چاکرت ام و نوکرت ام و دست ات را ببوسم و پاهای ات را ماچ کنم و خم شدن ها و و و به این نام رسیده بود و همان طور که می بینید حتا برای این روزهای اش هم تماشاچی ندارد و اگر کسی هست از کسانی می باشند که خودشان این مترسک را روزی علم کرده اند. در خاتمه این که چرا صدای مخالفین را بر نمی تابید ای کسانی که ادعای مخالفت با سانسور را دارید.
۰۲:۲۹ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ يكي نيست به اين برادر (يا حاج آقا ناد علی) که کامنتش بالاست و بی‌ادبانه و با ادبيات پشت وانتي نوشته است :«که خودشان این مترسک را روزی علم کرده‌اند»؛ بگويد كه اخوي! از چاپ كتاب يعقوب يادعلي ( که با مجوز رسمي و كتبي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي خودتان و خودمان چاپ شده) ۲ سال و اندي‌ست كه مي‌گذرد.
در مملكت سوتفاهمات عجيب زندگي مي‌كنيم! يعقوب يادعلي كه جاي خود دارد، ما مردم عامي ( و نه شماي خودي)، از صبح كه از در خانه بيرون مي‌آييم تا شب كه به منزل برسيم (البته با اما و اگر ، اگربرسيم)،بايد هزاران بار قسم بخوريم و به ۱۴ معصوم متوسل شویم و به افرادي شبيه به تو ، اظهار كنيم:كه بي گناه هستيم برادر!
راستي!
صدای مخالف شما بر تابید ۲ بار و سانسور هم نشد تا همه بدانند و بخوانند عيار و جنس نا خالص ادبيات برخي را كه اين‌طور بهترين محك است ...
مرحوم اخوان ثالث يك ۲ بيتي دارد كه شديدن وصف حال اين‌روزهاي شما و ماست:
هركه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي‌نصيب
و آن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
وين چه حاصل جز فريب و جز فريب
خير پيش!
۰۵:۰۹ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ سلام و خسته نباشيد. واقعا خسته نباشيد
۰۷:۵۸ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ اعتراض به دستگيری يک نويسنده به خاطر نوشتن داستان
۰۹:۳۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ رخداد امروز نشان داد که میزان درک و فهم مقام‌های امنیتی و قضایی در تهران را باید برای مقام‌های محلی در کل کشور نیز آرزو کرد!
شايد اگه کسانی بودند در پايتخت که پيگير روزنامه های توقيف شده ی محلی می شدند ....شايد....ای کاش....دريغ و افسوس
۱۱:۰۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ خیلی خوشحالم از شنیدن این خبر و از تلاش های ارزشمند همه حامیان ایشون.
۱۴:۲۱ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ سلام
بقول استاد معروفی این سُمکوب کردن هنرمندان تا کی ادامه دارد؟
ضمنااگر هنگام باز كردن وبلاگ من با پيام فيلتر مواجه شديد www را در ابتداي آدرس حتما" وارد كنيد ، براحتي باز خواهد شد.
۱۵:۴۲ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ خبر خيلی خوبی بود عزيز! خوشحالم
۱۶:۲۸ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ salam be shoma dost aziz ke dar rastay defa az hoghogh dost va ham kar khod eghdamat lazem ra anjam dadeh eid
dar sourat tamayol va darj akhbare jenab aghay yad ali amadeh hamkari va enekas akhabar shoma dar web log kanoon defa az hoghoghe bashar hastim
۲۳:۳۲ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ خدا خیرتان بدهد که در این روزگار کوفتی اهل به هر حال نوشتن را تنها رها نمی‌کنید. از همین نوشتن‌هاست که آدم پشتش گرم می‌شود حرف‌هایش را قرص و محکم بزند و بگوید گناه نکردیم آخر که آدمیم.
دست مریزاد آقای شکراللهی و از دست شما هم مریزاد آن‌هایی که آمدید و امضا کردید و دلگرمی دادید.
نفستان گرم و آرزوهایتان برآورده.
به خدا آدم احساس خوبی می‌کند که تنها نیست.
باز هم ممنون و کاش همه‌مان خوب و همه خبرهایمان خوب‌تر.
۲۳:۳۴ ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ خدا خیرتان بدهد که در این روزگار کوفتی اهل به هر حال نوشتن را تنها رها نمی‌کنید. از همین نوشتن‌هاست که آدم پشتش گرم می‌شود حرف‌هایش را قرص و محکم بزند و بگوید گناه نکردیم آخر که آدمیم.
دست مریزاد آقای شکراللهی و از دست شما هم مریزاد آن‌هایی که آمدید و امضا کردید و دلگرمی دادید.
نفستان گرم و آرزوهایتان برآورده.
به خدا آدم احساس خوبی می‌کند که تنها نیست.
باز هم ممنون و کاش همه‌مان خوب و همه خبرهایمان خوب‌تر.
۰۰:۳۳ ۱۳۸۶/۰۲/۰۶ خواب‌گرد عزيز
خسته نباشی دير رسيدم و دو خبر را با هم خواندم .این روزها اضطراب و درد آفریدن کارشان شده
سربلند باشی و آزاد
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همين گناهت بس
۰۰:۳۷ ۱۳۸۶/۰۲/۰۶ ما مانده بودیم دادمان را ازمقامهای امنیتی و قضائی تهران پیش کی ببریم که حالا فهمیدیم به مرگ که بگیرند باید به تب راضی شد انگارُ.
سرتان به سلامت
دلتان پرامید
۱۱:۱۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۷ به یعقوب یاد علی:
چون صبر نیست ، صبر به‌ناچار مي‌كنيم.
اوحدي مراغه‌اي
۱۶:۴۶ ۱۳۸۶/۰۲/۰۷ پاسخ به جناب آقای ح. ش
سلام آقای ح.ش!
اولن پشت ماشین شعرهای زیبا ـ که اتفاقن بر اثر جا باز کردن در قلوب مردم ـ نوشته می شود نه داستان یا دعواهای لفظی.
دومن شما هم چند باری متن مرا پاک کردید ولی از آنجایی که با یک آدم سمج طرف بودید، ناگزیر شدید متن را در سایت بگذارید، چون در آن صورت من به طور مداوم ارسال می کردم و شما پاک می کردید و این موجب از بین رفتن آبرویی که نداشته اید، می شد. (به یاد بیاورید فحش هایی را که به همکارتا ن دادید و ایشان هم که سرشار از فحش بودند، به شما دادند، و شما آن حرف های شنیع و منفور را پیش چشم خواننده گان تان گذاشتید، تا آن ها هم به دوستی ناخالص شما، لعن بفرستند.)
سومن با برچسب حاج آقا زدن به این جانب نمی توانید مرا به طیف فکری اصول گرایان منتسب کنید چرا که افکار و رفتار خودتان به نوعی حاجی آقایی است.
۲۲:۵۹ ۱۳۸۶/۰۲/۰۷ حضرت اجل اشرف جناب آقای نادعلی
گمان حقير بر اين امر مترتب است که در زبان فارسی ما دومن و سومن که هيچ، دوما و سوما هم نداريم. همچنين اولن در هيچ زبانی چه فارسی و چه عربی مسبوق به سابقه نیست. برای آنکه لعن بفرستيد و طعن بگوييد و محکوم کنيد بهتر آن است که ابتدا مطالعه کوتاهی در ريشه‌شناسي واژگان فارسي بکنيد که ما بيش از اين از فرمايش‌ درربار و گهربار شما لذت ببريم.
اما نکته اینجاست که شمابه جای آنکه به اصل مطلب بپردازيد، در حاشيه مدفون شديد. يعقوب يادعلی يک سوژه است در پروسه بگير و ببندها. شما اگر با خود اين فرد مشکل داريد نمی‌توانيد به کل فر‌آيند سرکوب معترض باشيد و اگر هستيد که خب می‌توانستيد روشن‌تر بگوييد.
قرار نيست تمامی مردمان دنيا باب ذائقه ما باشند اما چقدر خوب است که اگر کسی را دوست نمی‌داريم حداقل حقيقت را کتمان نکنيم و سکوت کنيم. اتفاقی نمی‌افتد. قول می‌دهم.
۰۱:۰۵ ۱۳۸۶/۰۲/۰۸ آقای ح. ش سلام!
لابد بنده اولن، دومن، سومن را از فرهنگ لغات انگلیسی درآوردم. به آرشیوتان مراجعه کنید و ببینید که بارها و بارها خودتان از آن استفاده نموده اید، فکر کنم باید کافی باشد که اولاً، ثانیاَ، ثالثاً در زبان عربی متداول است و برای اطمینان بیش تر مراجعه کنید به فرهنگ فارسی معین (شش جلدی) جلد اول، صفحه ی ۴۰۵، ستون اول، سمت راست، سطر دهم، کلمه ی اولاً.
شما که زبان فارسی نمی دانید بهتر است درباره ی زبان های دیگر اظهار نظر نکنید. خوب است به خاطر بیاورم که چند کامنت قبل، این جملات را خودم به شما نوشتم. اما شما این حرف ها را دوباره به خودم تحویل دادید. اتفاقن من می گویم نباید صدای مخالف را خاموش کرد، چیزی که شماها عمدن در سایت تان انجام می دهید. من با آقای یادعلی نه مشکل شخصی دارم و نه ایشان را می شناسم. مشکل اصلی من با طیف فکری شماست که با انواع و اقسام رشوه ها باید کسی بتواند در حلقه ی رندان شما جا باز کند. شما دقیقن کار رژیم های مستبد را انجام می دهید، اما در کسوت روشن فکری مثلن.
برای من هر کسی که واقعن نویسنده باشد قابل احترام است (گلشیری، معروفی، روانی پور، بیژن نجدی، ابوتراب خسروی و...) من حرف ام این است که شما از حلقه ی کوتوله های ادبی ـ به تعبیر گلشیری ـ کسی را علم نکنید که واقعن حق اش نیست. ما نویسنده هایی داریم و داشته ایم و خواهیم داشت که در انزوا نوشتند و مُردند و یا می نویسند و هیچ کس از حال و روز آن ها خبر نداشته و ندارد و نخواهد داشت، چرا؟!!! چون امثال شماها حق آن ها را تضییع می کنند و اجازه ی سر بلند کردن را به آن ها نمی دهند. شما گنجشک را رنگ می کنید و به جای قناری به مردم قالب می کنید. جایزه های ادبی این سال ها گواه روشنی بر حرف من است.
در خاتمه می خواهم خواهش کنم که ضمن مطالعه ی دقیق زبان فارسی، ما را بیش از این از فرمایشات دُرربار و گُهربار محظوظ فرمایید. ضمنن درباره ی زبان های بیگانه؛ تا تسلط کامل به زبان مادری از اظهار فضل خودداری بفرمایید.
۰۱:۲۴ ۱۳۸۶/۰۲/۰۸ جناب نادعلی چندان عصبی نشوید آن پاسخ را آقای ح.ش به شما ندادند. من دادم که هرگز از اولن و دومن که هیچ از اولا و دوما هم استفاده نمی‌کنم دوست عزیز!
در ضمن محض اطلاع خدمت شما عرض کنم که فرمایشات هم نادرست است و فرمایش‌ها صحیح. من معتقد نیستم که شما موظف‌اید سره بنویسید شما مکلف‌اید که درست بنویسید و شیوه‌های من‌در‌آوردی خود را به اجبار به زبان فارسی وارد نکنید.
امیدوارم شما حداقل در میان ادبای ایران چنان قدبلند باشید که بتوانید کوتوله‌های ادبی را از قله‌های ادبیات بازشناسید. شکی ندارم که در این مملکت هستند نویسندگانی که در گمنامی می‌میرند اما هرگز دوست ندارند شمایانی گلوی فریادشان باشید که هربار که دهان می‌گشایید به جای استدلال و منطق توهین می‌کنید.
اما آن طور که از فحوای کلام‌تان برمی‌آيد اين‌همه ناشکيبايی ناشی از اندکی تجربه و سن است که اگر جز اين بود حداقل می‌توانستيد سبک آقای ح.ش را از سبک من بازشناسيد. به هر روی اميد است اندکی بلوغ جايگزين هياهو شود. صورت مسئله را هم پاک کنيد و فرياد هم بکشيد مسئله کماکان به قوت خود باقی است.
در ضمن شما که در نظر پيشين خود هرچه توانستيد به يعقوب يادعلي گفتيد چگونه مي‌توانيد بگوييد که او را نمي‌شناسيد؟ آيا قضاوت بدون شناخت يعني روشنفکري و روشنگري؟
۰۲:۱۱ ۱۳۸۶/۰۲/۰۸ با آن‌که نمی‌دانم موضوع «اولا و دوما»ها از چه قرار است، اما توضيح مي‌دهم:
فرض را بر آن می‌گذاريم که همانند فيلم‌های هندی (و باچاشنی عنصر اتفاق)، اسم اين دوست‌مان (!) «نادعلي» و بر وزن «يادعلي» باشد و اصلا قصد مبارزه (ببخشید نصیحت) هم ندارد!
ولی ای‌کاش به‌جای گرفتن قیافه و لحن حق به جانب و فاکت دادن به «فرهنگ فارسی معین» ، پليسي بازي درنمي‌آورد و آدرس تارنمايي، نشاني ايميلي، چيزي ، كوچه‌اي ، خياباني، روزنامه‌اي و... را از خود به‌جاي‌مي‌گذاشت تا مي‌رفتم آن‌جا تا چشم در چشم با او «حرف» بزدم و ...
ناد علی جان!
اگر شما رفرنس دادی به «فرهنگ فارسی معین» (۶جلدی) جلد اول، صفحه ی ۴۰۵، ستون اول، سمت راست، سطر دهم، کلمه ی اولاً ، من راه دور نمي‌روم و شما برادر و اخوي را ارجاع مي‌دهم به نوشته‌هاي گهربار و«ستون ویژه‌ای» خودتان(یا به‌تر بگویم ادبیات تازه متداول شده‌ی «پشت وانتي»‌اتان) كه در چند کامنت بالاتر فرموده‌اید:
«...جان کلام این که مردمی نیست. این آقا از گروهک های چند نفره‌ی داستان‌نویسی حالا به فرض بنیاد گلشیری، یلدا، مطبوعات و نویسنده گان و ... یا گروه سلام و علیک و چاکرت ام و نوکرت ام و دست ات را ببوسم و پاهای ات را ماچ کنم و خم شدن‌ها ...»
داداش!
کوتاه بگویم: فقط به اعتبار و احترام نام بزرگ«علی»، جلوي قلم خود را گرفتم تا« ناد علي» بي‌هويت را چيز ديگري خطاب نكنم.
آقایان/ خانم‌ها!
خود قضاوت کنید فرق بین اين« نادعلی» و مظلوميت «يعقوب ياد علي» را.
«ابوسعيد ابوالخير» مي‌گويد:
گر چشم خداي بين نداري باري
خورشيد پرست شو ، نه گوساله پرست
ياعلي و شاد باشيد.
۲۲:۲۶ ۱۳۸۶/۰۲/۰۸ بیچاره خوابگردها! دلم برایتان می سوزد! منهم اگر بودم به اینهمه سوادم می نازیدم!!!

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.