

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
تازگيها بهواسطهي محمدحسن شهسواري، با يك قصهنويس جوان آشنا شدهام كه البته سالهاست او را ميشناسد. اين قصهنويس جوان، برادرِ كوچكِ اوست. اسمش محمدحسين است. هفده سال دارد و البته قد و بالايي بلندتر از من حتا كه بالاي 180 سانت قد دارم. قصههايش هرچند بوي خامي ميدهد اما بعيد ميدانم خودِ محمدحسن در هفده سالگي چنين قصههايي نوشته باشد. خواستم كه يكي از قصههايش را در اينجا منتشر كنم؛ هم از بابِ خوشآمدِ خودم و هم از روي رفاقت. محمدحسن اما گفت كه از بين چند برادري كه هستند، اين حسين، برعكسِ همه درسش خوب است و از وقتي بچه بود، كِرمِ اين را داشت كه قصه بنويسد و البته او هم با همهي تواني كه داشته، مانعش ميشده تا بلكه رستگار شود. اما سماجتِ حسين بالاخره كار خودش را كرده است. و حالا برادر بزرگِ قصهنويس يك شرط براي ادامهي كار او گذاشته كه به گمانم شرطِ جالبيست. اگر حسين با اسم كاملش قصهنويس شود، بايد از اسم محمدحسين شهسواري استفاده كند كه شباهت بسياري با اسم محمدحسن شهسواري دارد. براي همين شرط گذاشته كه به اسم حسين شاهسواري قصه بنويسد. اين شرط را براي آن گذاشته كه كسي فكر نكند، داستانهاي او مال برادر بزرگ است و آبرويش برود! ولي انگار برادر كوچك از اين تغيير اسم راضيتر باشد، روزگار است ديگر!
چشمش كه به كفِ لخت و موزاييكي خانه افتاد، هوس يك سيگار كرد. يك نخ سيگار گوشهي لبش گذاشت. رو كرد به بنگاهدار كه داشت با مشت، آرام به ديوار ميكوبيد.
بنگاهدار وقتي فندك را از جيبش درآورد، گفت:"نماي داخلياش هم بدك نيست، فقط يه كم..."
بعد دو سه بار فندك زد تا سيگار مرد روشن شد.
يه كمي ديوارا خالي شدن. عجيبه. اين منطقه زياد هم مرطوب نيست."
و دوباره شروع كرد به مشت كوبيدن.
موزاييكها جابهجا ترك خورده بودند و روي ديوارهاي سبز خمار، جاي چند قابِ عكس رو به زردي ميزد. جايي كه مرد ايستاده بود، وسط پذيرايي،ميشد بهراحتي سبكي جاي خالي يك قاب عكس و چهار نوار چسب را روي در تنها اتاق خانه ديد. توي اتاق، نور از پشت شيشههاي آبي زده بود روي ديوار روبرو؛ مثل نور مهتاب. اتاق خوبي براي مرد بود؛ ميشد كتابهايش را روي تاقچه بچيند. جاي اضافه هم داشت.
از اتاق كه بيرون آمد بنگاهدار را ديد كه از مشت كوبيدن دست كشيده بود و چراغها را خاموش و روشن ميكرد.روشني چراغها به چشم نميآمد. هنوز زود بود.
- براي شما خيلي خوب شد. پاسيو هم داره .يك فيلتوس همين جور رفته بالا.
حلقهي دود سيگار مرد همينطور بالا ميرفت و آخر هم لامپ را حلقآويز كرد. دنبال جايي ميگشت كه خاكستر سيگارش را خالي كند. همزمان متعجب، بنگاهدار را نگاه كرد. بنگاهدار كلاه لبهدارش را بالا داد: "ﻫ... كار ما همينه. اگه ما نفهميم، كي بفهمه؟ از همون جعبههاي كتاب كه آورده بوديد بنگاه، شستم خبردار شد كه سرتون به تنتون ميارزه."
مرد رفت توي اتاق و خاكستر سيگارش را لاي موزاييكِ گوشهي اتاق خالي كرد كه متوجهِ لكههاي چرب روي زمين شد كه نقطههاي سياهِ رويش نقطهچين شده بود. وقتي داشت بوي تندي را كه از لكه متصاعد ميشد، از سوراخ تنگِ دماغش بالا ميداد، بنگاهدار را بالاي سرش احساس كرد كه پوزخندي زد و گفت: "قبلا بهتون نگفته بودم، نه؟ حتما يادم رفته. ميدونيد اينجا قبل از شما، يعني تا همين چند وقت پيش يه خانوم زندگي ميكرد كه شاعر بود. خوب بعدش هم ديوونه شد."
بنگاهدار رفت و فلاكس چايش را آورد و دو تا چاي ريخت توي ليوانهاي شيشهاي بيدسته.
- خودم اونا رو ريختم. از بنگاه آوردم.
بعد سرش را روي بخار چاي خم كرد و بو كشيد: "چاي كله مورچه است، مال كنيا."
مرد سيگارش را توي نعلبكي روي تاقچه خاموش كرد. پاكت سيگارش را از توي جيب كتش درآورد كه يك نخ بيشتر نداشت. اين دفعه سيگار با يك بار فندكزدن روشن شد. بنگاهدار به ليوان دست زد كه هنوز داغ بود. دستش را كشيد.
- خلاصه... اين خانم شاعر توي اين خونه تنها سرميكرده طفلي. يك كتاب شعر هم نوشته بوده. اسم كتابش سر زبونمه؛ مورچهها در خيابان؟... خيابان و مورچهها؟...
مرد گفت: "بزرگراه مورچهها؟"
بنگاهدار يك بشكن محكم زد: "آره... آره... بزرگراه مورچهها. شما خوندينش؟ من كه چيزي ازش سردرنياوردم. يعني يه چيزايي گرفتم. مثلا اين كه مورچهها حيووناي بانظمي هستن، يا نسبت به هم خيلي وفادارن. اتفاقا يه جاييش ميگفت كه اي مورچههاي وفادار..."
- مورچههاي وفادار من... مورچههاي كوچك وفادار من... بر من برانيد... روي بزرگراه تنم... دانههايتان را بر پشت... ويا نه... خودتان را زير دانهها بلغزانيد... به سوراخ كوچك وفادارتان
بنگاهدار چايش رابرداشت و قند را خيس كرد: "عجب حافظههاي دارين! مرحبا! من كه اين چيزا تو مخم فرو نميره. البته زياد هم سعي نكردم. خب هركس توي زمينه و فيلد خودش. درسته شما اين شعرا رو حفظين ولي از متراژكردن و قيمت گذاشتن خونه با يك نگاه چيزي حاليتون نيست. ناراحت كه نشدين؟"
هر دو شروع كردند به چاي خودن. بنگاهدار ليوان را لاجرعه سركشيد: "مخلص كلام؛ يه روز صبح، البته با عرض معذرت، همين جور لخت و عور از خونه بيرون ميزنه و بنا ميكنه به دويدن. حالا بدو و كي ندو. چند تا از اين پيرمرداي باغيرت هم ميرن دنبالش و ميگيرنش. خلاصه يه پارچه ميپيچن دورش و ميبرنش تيمارستان. وكيلش كه اومده بود بنگاه دربارهي فروش خونه حرف بزنه، ميگفت كه وقتي ديده بودش، از سر و پاش مورچهها بالا و پايين ميرفتند. اصلا تنش سياهي ميزده. بهش هم گفته بوده كه واسهي مورچهها دونه نريزه. خلاصه اين كه زن بيچاره الان بايد توي ديوونه خونه باشه."
مرد تفاله هاي چاي را از توي دهنش برگرداند توي ليوان. بنگاهدار گفت: "من هم ديروز از مغازه دو سه ليتر نفت آوردم و ريختم تو سوراخشون. اين لكهها هم از همونه؛ همون دو سه تا لكه."
و به لكههاي گوشهي اتاق اشاره كرد كه مورچههاي مچالهشده كنار هم مرده بودند. مرد روي لكه خم شد و با دقت نگاه كرد. پك ديگري به سيگارش زد. بنگاهدار گفت: "تو رو خدا نگاه كنين، اون مورچه رو ميگم. خيلي شانس آورده كه هنوز زنده مونده."
مرد پكِ آخر را خيلي طول داد تا سيگارش تمام شود. بعد نگاهي به بنگاهدار كرد و با لبخندي تهِ سيگارش را روي مورچهي نيمهجان خاموش كرد.
مشهد - خرداد ۱۳۸۲