

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
اين يكي را ديگر نميتوانم تاب بياورم. ابتذال، بزرگترين آفت فرهنگيست كه روشنفكران فرهيخته نيز از شر آن در امان نيستند و به هزار رسم و جور، و گاه چون خوره به جان آدم ميافتد و بيآن كه بفهمد، تسخيرش ميكند و ميگنداندش. بدبختي بزرگتر اين است كه ابتذال قدرت آن را دارد كه هر مرزي را بشكافد و تا عمق انديشه، نگرش و رفتار انسان هم نفوذ كند.
وبلاگنويسي به واسطهي ذات روزمرگياش، استعداد آن را دارد كه زمينه را براي پرورش روح ابتذال فراهمتر كند. و چه رنجي ميبرند، روشنفكراني كه وبلاگنويسي برايشان جديست و درعينحال از اين طاعون خانمانبرانداز نيز در هراساند. حتا اگر تيز نگاه كني و سخت هواي خودت را داشته باشي، تكرار در برخورد با مصاديق ابتذال، و از آن مهمتر، عادت كردن به نگرشها و برخوردهاي مبتذل، خودش مايهي دردسر ميشود و تو را فرو ميبرد به همان جا كه هميشه از آن ميگريزي و به تبري جستن از آن هم افتخار ميكني. پايبند نبودن يا نماندن به اصول درستنويسي زبان فارسي، اعم از املاي درست كلمات تا رسمالخط، پيش پا افتادهترين تاثيريست كه پديدهي وبلاگنويسي به عنوان يك امر مبتذل در شخصيت فرهنگي وبلاگنويس ايجاد ميكند. و بالاترين حد تاثير ابتذال، آسانگيري بر خود در بيان هر گونه ادعاي فرهنگي، فلسفي، ديني، هنري و... است. بيان احساس شخصي، آنچنانكه لحن و زبان هم گوياي احساس باشد و شخصي بودن آن، در هر حوزه و رشتهاي، نه مذموم، كه كاركرد وبلاگ است، اما مدعيانه سخنراندن در هر حوزهاي، تاثيرگرفتن از روح مبتذل وبلاگنويسيست. دست خود آدم هم نيست؛ محيط مبتذل، تاثير خودش را ذرهذره گذاشته است.
مثالي دم دست ميزنم. همين چند روز پيش خبر كوتاهي منتشر شد از پاركوحشي در چين(احتمالا) كه يك گاو معمولي خانگي را به ميان بيش از 20 ببر قويهيكل انداختند تا به سياق زمان رها بودنشان، شكاري كنند و حظي ببرند. چه چندشآور بود سر و كله زدن ببرها با گاو مفلوك كه زورشان نميرسيد به آن. نه دندانشان فرو ميرفت در گلوي گاو و نه پنجهشان خفت گاو را ميتوانست چسبيد. عاقبت هم چه تصوير تهوعآوري بود خسته شدن ببرها و ليس زدن تكه گوشتهاي آمادهي پيشكشي. شكار كردن را فراموش نكرده بودند، يادشان بود، اما تكرار نشستن بر سفرهي مبتذل غذاي آماده، تاثير خودش را گذاشته بود، همين!
شيرين عبادي چند روز پيش سخني گفت دربارهي حقوق بشر و اسلام. حسين درخشان يادداشتي و پسيادداشتي نوشت و مدعيانه پرداخت به بيخ ماجرا و استدلال كرد و از قرآن آيه آورد كه اسلام با حقوق بشر متناقض است و جمع نقيضان محال است و الخ... داريوش ملكوت هم به صراحت انتقاد كرد به درخشان كه چنين مدعيانه وارد هر مبحثي نشود. بر داريوش تاختند كه چرا به درخشان ايراد گرفته و چرا جواب سوالش را نميدهد. حالا هم من، نه قصد دارم از موضع شيرين عبادي دفاع كنم و نه بر آن هستم كه پاسخي به بحث درخشان بدهم. بيشتر تلاش كردم انتقاد داريوش را تكميل كنم و صراحتا بگويم كه همانطور كه در بين مردم ايران هيچ كس نيست كه جلوي دوربين تلويزيون، در پاسخ هر سوال كاملا تخصصي بگويد نميدانم، در وبلاگنويسي هم اين ابتذال مجسم كاملا رخ نموده كه هر كسي به خود حق ميدهد به جاي سوال كردن، استدلال كند و حكم صادر كند. به خصوص در رشتههاي علوم انساني و هنري كه الحمدلله همهي ايرانيان در آنها سرآمدند. كافيست فقط به اين نكته توجه كنيد كه مثلا حسين درخشان در يادداشتش از عبارت علمي «جمع دو متناقض محال است» استفاده ميكند اما نه تعريف علمي مفهوم تناقض را ميداند و نه اطلاعي دربارهي اين اصل منطقي دارد. همه چيز برپايهي تكرار شنيدههاست و درك كوتاه و شخصي.
اين گونه است كه وبلاگنويسي بعد از مفتضح كردن خط و زبان فارسي، توانسته هر موضوع جدي و انديشهورزانه را نيز به لجن بيماري ابتذال بكشد و مثل سرطان هم پيشرفت كند و نويسنده و خواننده و همه را به گند بكشد. دريغ از لحظهاي تامل و انديشيدن. دريغ از ذرهاي رعايت «كلمه» كه هم واژه است و هم مفهوم كه براي بهكاربردن هر يك دانهي آن بعضيها چه ترس و لرزها كه نميكنند. دريغ از اندكي نگاهداري حرمت تفكر. همه چيزمان دارد فداي سرعت و تكرار و سادهگيري و شهرت و ابتذال ميشود و بس.
ابتذال شاخ و دم ندارد، خوب كه نگاه كنيد، ميبينيد كه گاو تنريش انديشه درميانهي ميدان رهاست و سرآمدان عرصهي اطلاعات، چلق از بيخ استخوانِ ماندهي هرزگويي بيرون ميكشند. خوشمزه است، نه؟ پس زنده باد گند ابتذال در وبلاگستان!
يادداشت تكميلي درهمينباره با عنوان: به ابتذال زندهباد نگوييم!