۰۳ دی ۱۳۸۸
عاشقان این سال
نگاهی کوتاه به رمان «مونالیزای منتشر» شاهرخ گیوا
محمدحسن شهسواری: گویی قرار بر این مدار است در هر رمان خوب، سرنوشت به گونهای رقم بخورد که نقطه قوت آن به نقطه ضعف تبدیل شود. ظاهرا رماننویسان اندکی در زمان نگارش اثر توانستهاند هم همهی اهداف ذهنی خود را محقق کنند و هم عناصر داستانی را قربانی خواستههای خود نکنند. و شاهکارها محصول چنین پروسهای هستند. «مونالیزای منتشر» نیز از این قاعده مستثنا نیست. نویسنده سعی کرده از پی روایت تکرار عشقی مجنونوار، تاریخ معاصر ایران (از شکست مفتضحانه برابر روس تا امروز) را نقالی کند. و دقیقا همین بلندپروازی در خور تقدیر، چشم اسفندیار او شده است.
گاهی شاهکارها به هوش خالقانشان تکیه میکنند. به این معنا که نویسنده با هوشمندی تواضع پیشه میکند و وقتی میخواهد طرحی نو دراندازد، رمانش را بر عناصر اندکی استوار میکند. به طور مثال «صادق هدایت» هنگام نگارش «بوف کور» با بردن شخصیتاش به فضایی تخیلی و با ایجاد وهمی پیچیده در تار و پود روابط میان شخصیتها، متواضعانه مخاطب را در انتظار عناصری مانند شخصیتپردازی (به معنای آکادمیک آن) و یا فضاسازی رئالیستی از وقایع، مکان و زمان نمیگذارد. «هوشنگ گلشیری» هم در «شازده احتجاب» با تکیه بر تسلسل تاریخی استبداد این مرز بوم و بردن آن در میان نسلی از یک خاندان و در زمان و مکانی محدود، تمرکز خود را بر روایت پر پیچ خم خود میگذارد ومخاطب برگزیدهی خود را سیراب میکند.
متخصصان دراماتورژی توصیه میکنند نویسندگانی که قصد نگارش متنی دراماتیک دارند تا جایی که میتوانند از ازدیاد پردههای داستان بپرهیزند زیرا که هر پرده نیازمند مقدمه، میانه و پایان مخصوص به خود است و این یعنی صرف انرژی مضاعف از سوی نویسنده. به همین دلیل است که آفرینش یک مجموعه داستان خوب، سختتر از نگارش یک رمان خوب است. زیرا که نویسنده در یک مجموعه داستان، با مثلا هشت داستان، هشت پرده میآفریند اما یک رمان با حجمی حدود صد و پنجاه صفحه، در نهایت به سه پرده نیازمند است. نویسندهی مونالیزای منتشر با اختصاص نه فصل، نه داستان مستقل آفریده که در برخی توانسته آنها را به خوبی شکل دهد و در برخی خیر.
اما عنصری که قدرتش را به رخ نویسنده کشیده و در نهایت بر او پیروز شده، شخصیتپردازی است. برخی صاحبنظران، شخصیتپردازی را مهمترین وظیفهی رماننویس میدانند (در حالی که در مورد داستان کوتاه این گزاره صدق نمیکند). از همین روست که منتقدی مانند «سامرست موام»، «بالزاک» را بزرگترین نویسندهی تارخ میداند چون در آثارش بیشترین شخصیتها را آفریده و «جنگ و صلح» را بزرگترین رمان تاریخ، زیرا که بیشترین شخصیت را در خود جای داده است.
«شاهرخ گیوا» هر گاه عامدانه یا غیرعمد در هر فصل بر عنصر شخصیتپردازی تاکید نکرده، موفق عمل کرده و هر جا خواسته فصل را بر شخصیتپردازی استوار کند، پیشانی اثرش را به مهر شکستی افتخارآمیز مصور کرده است. افتخارآمیز از آن رو که این روزها بلندپروازی برای نویسندهی ایرانی گویی متاع دیریابیست. به طور مثال فصلهایی مانند «انگشتان بورایی»، «رجعت به دهلیزهای ماضی»، «زمرا» و... فصلهایی موفق هستند و فصلهایی مانند «سایههای سوخته»، «بکشم که این قدر عذاب نکشی» و «موخره» از فصلهایی کمابیش ناموفق. و علت آن است که نویسنده همین طور که به آخر داستانش میرسد مجبور است به جبر ساختار رمانش، از بزرگترین نقطه قوتش که زبان باشد، دست بکشد و به جایش شخصیتپردازی را جایگزین کند.
زیرا که یکی از اهداف مهم خود را مرور تاریخ معاصر ایران کرده است و این امر به جز از طریق آفرینش شخصیتهایی مخصوص زمانه، میسر نمی شود. و چون زبان این زمانه لخت و عور است و کمتر میشود با آن ناز آفرید، رمان هر چه به انتها میرسد کم رمقتر رخ مینماید. چرا که توان نویسنده برای آفرینش نه پرده که همه خصوصیتهای یک داستان را داشته باشند، کفایت نکرده است. گویی زبان در خور تحسین شاهرخ گیوا (که پس از مدتها نسیم بزرگان را به مشاممان رساند) برای چهرهگشایی از عاشقان سالهای دور توان غمازی بیشتری دارد تا نگارگری عاشقان این سال.
[۰۰:۱۹] نظر؟ (۱۲)
نعیمه pinknvf@yahoo.com
آقای شکراللهی اگه براتون میسر هست منابعی یا نقدهایی به من معرفی کنید که بتونم ازشون برای فهم بیشتر کتاب های خانم ولف کمک بگیرم. بتازگی رمان خانم دالاوی رو تمام کردم و مسحور هوش این نویسنده هستم.
۱۳۸۸/۱۰/۰۳ | ۱۰:۲۱
یک دوست
آقای شهسواری ، دستت درد نکند ، نقد کوتاه و پر محتوایی نوشته ای.
همیشه ، منتقد خوبی بودی. بخصوص وقتی که تعارف نداشته باشی.
۱۳۸۸/۱۰/۰۳ | ۱۷:۳۸
آیدا
آن تعارف نداشتن و منصفانه نوشتنت خوب بود. برعکس بیشتر وقتها که آدم به بده بستانی، نان قرض دادنی، چیزی شک میکند وقتی نقدی را میخواند انگار از بی نقصترین و کاملترین مجموعه داستان یا رمان در کائنات!
مخصوصأ که ما ایرانی جماعت هم همیشه در توهم توطئه و بدبین به اینجور قضایا. موفق باشید.
۱۳۸۸/۱۰/۰۴ | ۰۰:۱۰
جهانگیر jahan@ yahoo.com
آقای شهسواری خوشحالم که بالاخره یک نفر از داورهای جایزه منتقدین یک حرفی درباره کتاب منالیزای منتشر زد. وقتی خبر برگزیده شدن کتاب نگران نباش را خواندم، چیزی نمانده بود شاخ دربیاورم. و الان هم خیلی دلم می خواد بدانم چرا مثلا رمان خانوم سارا سالار یا آقای گیوا که فکر می کنم هر دو تای اینها خیلی خیلی بهتر از رمان نگران نباش هستند، برگزیده شد. کاش یکی این را به من بگوید. چون کم کم دارم به سواد خودم شک می کنم! ایا واقعا رمان نگران نباش بهترین رمان امسال بود؟!
۱۳۸۸/۱۰/۰۴ | ۱۵:۲۲
محبوبه میم
آقای شکرالهی یک خسته نباشید و یک دست مریزاد برای انتخاب همنوایی شیانه ی ارکستر چوب ها به شما بدهکارم . راستش وقتی خبر را خواندم نفسی به آسودگی کشیدم که قدراین کتاب شناخته شد ، یکی از بی بدیل ترین ها در ادبیاتمان و این که نقد هنوز نمرده است و می توان از لابه لای همین جوایز هم آثار خوب را شناخت .
دوم این که جای یک نقد جدی و خلاق در این نوشته خالی بود . سال هاست که کسی وضعیت نقد ادبی را جدی نمی گیرد و نقدها بیشتر یا معرفی اند یا تمجید یا ... اما این نوشته از تمام این حالت ها به دور بود جز این که نقد خلاقانه ای از یک اثر نبود تا من خواننده ی جدی ادبیات را ترغیب به خواندن رمانی کند که از نوشته تان برمی آید خوب است و ارزش خواندن را دارد .
۱۳۸۸/۱۰/۰۵ | ۲۲:۴۸
پوریا pouryascarface@gmail.com
آقای شکراللهی عزیز! ممنون از کامنتتون که هنوز هم نمیدونم چهجوری گذاشتین...چون نظر دونیم باز نمیشه...اما در باب دروغ و مادر و مجسمه...حق کاملا با شماست...هرچند که خوشحالم که اون خبر باعث شد که به گودر شما دسترسی پیدا کنم...
۱۳۸۸/۱۰/۰۷ | ۰۳:۱۳
ناجی
گزارش روز عاشورا در شهری کوچک
۱۳۸۸/۱۰/۰۷ | ۱۴:۱۵
mehdad
سيد، در اعتماد رو هم تخته کردند؟! خبر بده! ظاهراً زدن به سيم آخر و بگير و ببندها داره بيشتر و بيشتر ميشه. مواظب خودن باش!
۱۳۸۸/۱۰/۰۷ | ۱۴:۴۰
محمد
آقای شکراللهی شما را بهعنوان یک انسان فرهیختهی پایبند به اصول دینی میشناسم. اما میدانم که از افراد جنبش سبز هستید. میتوانید دیدگاهتان را دربارهی حوادث عاشورا بیان کنید و تحلیلتان را؟ اگر نمیتوانید بهطور واضح بیان کنید، لطفاً در قالب یک شعر یا چیزی شبیه به آن این موضوع را به ما برسانید. با سپاس٪
۱۳۸۸/۱۰/۰۷ | ۱۸:۰۴
پوریا pouryascarface@gmail.com
خب!اشتباه شده انگار...چون توی کامنت لینک مطلبی از گودر شما بود...
۱۳۸۸/۱۰/۰۸ | ۰۷:۲۳
بسیجی www.mohamad3250@yahoo.com
اقای شکر اللهی شما دارید خیلی تند می روید . شما یک طرفه همه چیز را می بینید . از شما می خواهم یک شب چهارشنبه به یک پایگاه بسیج بروید و حرف آنها را بشنوید .
این تند روی های شما نگران کننده است.
۱۳۸۸/۱۰/۰۸ | ۱۰:۱۳
دان
هميشه از شهسواري ياد گرفته ام...، او براي من يك معلم فانوس به دست بوده كه هميشه از نقد هايش بسيار آموخته ام. خدا نگرت دارد...، درود بر شرفت معلم بي اعصابّ خوش صحبت.
۱۳۸۸/۱۰/۰۸ | ۲۳:۲۱
©
2009, Khabgard.com. All rights reserved.
بازنشر مطلب و عکس فقط با ذکر مأخذ آزاد است.