

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
۱- اگر تاخير انداختم در نوشتن اين پسيادداشت، بهخاطر گردو خاكي بود كه بلند شده بود و ميتوانست حجاب انديشه شود. حالا اما كه توفان تكفير و تحسين فرو نشسته، ضروريست نكاتي را دربارهي يادداشت پيشينم با عنوان زندهباد گند ابتذال در وبلاگستان توضيح دهم؛ البته كوتاه و صريح.
۲- حسين درخشان بارها تاكيد كرده كه در هيچ وبلاگ و سايتي كامنت نميگذارد. همچنان كه من هم پس از شيطنتهاي خطرناك برخي وبگردان بيمار، مدتهاست اين امكان تبادلنظر را از خودم گرفتهام. وظيفهي اخلاقي دارم كه براي دوستاني كه اطلاع ندارند بگويم كه كامنتهايي كه به اسم حسين درخشان پاي مطلب قبلي بود، ربطي به او نداشت.
۳- واژهي «ابتذال» در يادداشت من به مفهوم اصولي آن استفاده شده بود، و نه به مفهوم مصطلحي كه حكومت اسلامي آن را فراگير كرده. با اين حال هنوز بر سر استفاده از كلمهي «ابتذال» با اين توضيح خاص اصرار دارم.
۴- بر من ثابت شد كه شماري از خوانندگان و وبلاگنويسان چنان گرفتار سرعت و تكرار شدهاند كه حتا از دقيق خواندن يك يادداشت هم عاجز شدهاند. برخي ايرادها به نوشتهي من فقط از روي بيدقتي در خواندن بود، چرا كه با شماري از اين نظرها صددرصد موافقام و در متن نوشته هم اين موضوع نهفته بود. با اين حال شايد بايد از اين پس تلاش كنم كه به عنصر تكرار در نوشتن برخي مطالب، توجه بيشتري كنم و جور شتابزدگي برخي دوستان در خواندن را من در نوشتن بكشم.
۵- مثالي كه در مورد يكي از انواع ابتذال بهكار برده بودم، به مذاق خيليا خوش نيومد. شيوع غلطاي املايي و رسمالخطي در وبلاگنويسي، من رو به شدت آزار ميده و اين موضوع هيچ ربطي به محاورهاي نوشتن و يا غلطهاي اتفاقي نداره. (ميبينين كه اين يه بند رو خود من هم دارم محاورهاي مينويسم و غلطهاي اتفاقي خودم رو هم اگه متوجه بشم، برميگردم و درست ميكنم.) خيلي دردناكه كه آدم اشتباه كنه و به اشتباهش افتخار هم بكنه. من اسم اين كار رو ميذارم حماقت، نه شهامت. وبلاگنويسي يه جور نوشتنه، و غلط ننوشتن، سواي مضمون و محتوا، اولين قدم براي نوشتنه. قصد داشتم بعدها تو يه مطلب جداگونه دربارهي اين موضوع مفصل بنويسم. بهانهي نوشتنم هم داستانكوتاههاييه كه دارم براي مسابقهي بهرام صادقي ميخونم. اما اين موضوع فعلا كه تلف شد، تا ببينم بعدا چي ميشه. خلاصه اين مساله اونقدر واسه من مهم هست كه پيشنهاد طعنهآميز يكي از خوانندهها رو بپذيرم و بگم قبول، مطلبتون رو قبل از انتشار برام بفرستين تا غلطهاش رو بگيرم! چشمم كور، دندهمم نرم؛ شايد اينجوري يه قدمي هم من بردارم واسه مبارزه با ابتذال در فارسينويسي؛ حالا خوب شد؟
۶- اشاره به يادداشت حسين درخشان دربارهي شيرين عبادي، به هيچوجه موضوع اصلي نوشتهي من نبود، بلكه بهانهاي بود براي طرح موضوع ابتذال در وبلاگستان. سواي اين، حسين درخشان به هيچ وجه در يادداشتش سوال طرح نكرده بود، بلكه خيلي قاطع حكم صادر كرده بود و حتا گفته بود، اين مساله را هيچ جوري نميشود ماله كشيد! به اين نميگويند سوال كردن، ميگويند حكم دادن. هرچند حسين درخشان با هوش و ظرافت قابل تحسيني كه دارد، به شكلي به نوشتهي من لينك داد كه توانست برخي را به اين اشتباه بيندازد كه من گفتهام او حق سوال كردن ندارد. حسين شيطنتهاي ژورناليستي را خوب ميداند و من اين ويژگي او را واقعا ستايش ميكنم. اما اي كاش كمي هم وسعت نظر ميداشت و از ارزشهاي خود اينقدر سطحي و بد دفاع نميكرد. (تكرار ميكنم كه اي كاش، نه بايد!) خلاصه آن كه هر كسي حق سوال كردن دارد و اين موضوع آن قدر بديهيست كه گفتنش مضحك بهنظر ميرسد. شايستگي پاسخ دادن را هم متعلق به جماعت حوزه رفته نميدانم. هر كسي كه اهل مطالعه باشد و تحقيق، شايستهي پاسخ دادن به اين سوال است؛ همانطور كه طي همين دو سه روز برخي وبلاگنويسان با جديت تمام چنين كردهاند، آن هم با روش و منشي كه پيشنهاد ميكنم حسين درخشان اگر مضمون نوشتههايشان را هم قبول ندارد، دستكم روش يادداشت تحليلي نوشتن دربارهي امور غير روزمره را از آنها بياموزد.
۷- و اما موضوع حقوق بشر و اسلام كه به هيچ وجه مدنظرم نبود در آن يادداشت. برايم عجيب بود كه يك مثال، براي برخيها بشود اصل موضوع. نوشتهي من دربارهي ابتذال در وبلاگستان بود، همين. در مقام پاسخگويي به سوال حسين درخشان نبودم و نيستم، چون اولا بحث دراينباره را بيهوده ميدانم، و ثانيا اگر بخواهم نظر شخصي خودم را با اتكا به اندك دانستههايم بنويسم، به خودم يادآوري ميكنم كه من در كانادا زندگي نميكنم و از اسم مستعار هم براي وبلاگم استفاده نميكنم؛ از نعمت زندگي زير سايهي پربركت حكومت اسلامي برخوردارم و عقل حكم ميكند سكوت كنم تا جانم به خطر نيفتد! (درميان ايميلهايي هم كه دريافت كردم، دوست عزيزي هم متن كامل تفسير آيهي مورد نظر درخشان را تايپ كرده بود و فرستاده بود تا شايد بهكار آيد. سپاس ميگويم او را و پوزش ميخواهم كه زحمتش بدون استفاده ماند.)
۸- شماري از خوانندگان و حتا دوستان، در كامنتهايشان مرا به شلاق تهمت و توهين، نواختند. شلاقهايي كه در اين دو سه روز خوردم، در برابر شلاقهايي كه طي سالها از ]...[ خوردهام بسيار ناچيز بود. به همهي نوازندگان فروتنانه عرض ميكنم كه سازتان را به كوك ديگري درآوريد و زين پس مهربانانهتر بنوازيد. زبان گشادن ساده است و شايد آرامشبخش، اما كدام درد را درمان كرده اين دهنكشي؟ ناسزاگويي و تهمت زدن، بازاريست كه نابخردان صدرنشين اين مملكت بر رونق آن افزودهاند. اين بازار هيچ سودي ندارد، جز ويراني سرمايه و مال. به دام تاجران پيشكسوت اين بازار نيفتيد.
۹- و سرانجام اين كه از يك موضوع بسيار درد كشيدم. اين كه اصل حرف من در آن يادداشت، دستكم براي برخي، گم شد در هياهوي احمقانهي سياستزدگي. به گفتهي دوستي، خاتمي بزرگترين خدمتي كه به جامعهي ايران كرد، اين بود كه همه را به سياست آلوده كرد. دوست ديگري اين گفته را اصلاح كرد كه: اين خدمت نبود، كه عين خيانت بود! دلم ميسوزد كه محك تجربه و دانايي جايش را به محك نامستدام و دونپايهي سياست داده و همنسلان من هر امر فرهنگي و انديشهورزانه را نيز از پشت عينك سياست ميبينند. بسيار درد كشيدم كه براي برخي خوانندگان نتوانستم اين موضوع را روشن كنم كه وبلاگنويسي را پديدهاي روشنفكرانه ميدانم و ابتذال را از رگ گردن هم به جامعهي روشنفكري، نزديكتر. اين موضوع هيچ ربطي به سياست نداشت و درعينحال طرح آن به يك جراحي دردناك ميمانست كه ممكن بود نالهي خيليها را بلند كند، كه كرد. تكرار ميكنم كه ابتذال، خاصيت ناگزير وبلاگنويسيست. ابتذال ادامه دارد، همچنانكه زندگي. اين مهم نيست، همچنان كه زندگي مهم نيست. مهم آن است كه يا كمتر به دام آن گرفتار شويم يا آن كه دستكم بهخاطرش زندهباد نگوييم!