بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

تابستان ۱۹۴۵، صحنه‌ای در برلين
نويسنده: ماکس فريش
مترجم: ناصر غياثی
:: برگرفته از «بوطيقای نو»، شماره‌ی ۱، بهار ۱۳۷۴::

کسی از برلين گزارش می‌دهد: دوجين زندانی ژنده‌پوش به فرماندهی يک سرباز روسی از خيابانی می‌گذرند. يحتمل از قرارگاهی دور می‌آيند و جوان روس بايد آن‌ها را به جايی برای کار يا به اصطلاح، بيگاری ببرد؛ جايی که آن‌ها از آينده‌شان هيچ‌چيز نمی‌دانند. آن‌ها ارواحی‌اند که همه‌جا می‌توان ديد. ناگهان از قضا، زنی که به‌طور اتفاقی از خرابه‌ای بيرون می‌آمد، فرياد می‌کشد، به طرف خيابان می‌دود و يکی از زندانيان را در آغوش می‌کشد.
دسته‌ی کوچک از حرکت بازمی‌ماند و سرباز روس هم طبيعی‌ست که درمی‌يابد چه اتفاقی افتاده است. او به طرف زندانی می‌رود، که حالا آن زن را که از گريه به هق‌هق افتاده در آغوش گرفته است. می‌پرسد:
ـ زنت؟
ـ بله.
بعد از زن می‌پرسد:
ـ شوهرت؟
ـ بله.
سپس با دست به آن‌ها اشاره می‌کند:
ـ رفت، دويد... دويد، رفت.
آن‌ها نمی‌توانند باور کنند، می‌مانند. سرباز روس با يازده زندانی ديگر به راهش ادامه می‌دهد تا آن که چندصدمتر بعد به رهگذری اشاره کرده و او را با مسلسل مجبور می‌کند وارد دسته بشود، تا آن يک دوجين سربازی که حکومت از او می‌خواهد، دوباره کامل شود.


نظرات خوانندگان
۰۱:۰۱ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ چيزی نميشه گفت. مثل يه لبخند بود رو لبهای ترک خورده
۰۱:۵۹ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ ايت تكرار هميشه تكرا مي شود
۰۶:۳۶ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ سلام خوابگرد جان. ضد سانسور ت خيلی خوب است اگر سانسور ش نکنند.
۰۹:۵۴ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ بخش معرفی وبلاگ‌هايی که جديدا شروع کرده‌ايد کار نيک و پسنيديده‌ای.
وبلاگ‌های زيبايی رو هم معرفی می‌کنيد.
موفق باشيد و سبز
۱۰:۲۳ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ سلام
داستانک جالبی بود.
در بخش ضد سانسور سعی کردم داستان بعثته الاسلاميه از هدايت را دانلود کنم اما مثل اينکه ضد سانسور شما هم سانسور شده است. اگر زحمتی نباشد و شما اين متن را در اختيار داشته باشيد لطف نموده و به ايميل بنده ارسال فرماييد يا اينکه دوباره آن را سانسور برداری(!) کنيد.
با تشکر مجدد
۱۱:۴۸ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ سلام . مطالب شما را هميشه مي خوانم . اميدوارم موفق باشيد .
۱۲:۰۳ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ عجب قشنگ بود ولی حالا اگه زن دوازدهمی می اومد چيکار می کرد؟
۱۵:۳۲ ۱۳۸۲/۱۲/۰۵ سلام.می خوام يه نظر بدم.اول اينکه اون سربازی که محبوبش رو چار چنگولی ميگيره تو بغل.ميره تو کوچه ی پشتی يه سيگار نم کشيده می گيرونه بعد (می رسه براش)تصميم می گيره ...دوما سرباز روس خيلی می ترسه از دوجين سربازا ،مسلسلشم پره پره .نکته سوم به ظاهر شهر خلوته اما خوب براق شيم ميبينيم که همه ی مردم پشت پنجره ها تخمه ژاپنی ميشکنن و می گن براوو يه آپر گاد ديگه،ناکش کن.(دوستم ميگه همه ی پشت پنجره ای ها روزی در بند يه سرباز ک همافوق اين سربازه بوده بودن.نکته ی اخلاقی ژنده پوش رها شده به آغوش دلبر بر گشته و سپس روی تصويری از يک دسته کلاغ ترانه ای از اولويس پريسلی پخش می شود و د اند.
۰۱:۵۷ ۱۳۸۲/۱۲/۰۶ بيچاره اون فرمانده روسی!
۰۵:۵۴ ۱۳۸۲/۱۲/۰۶ درود
بيام فضلی نزاد رو بازداشت کردن؟
بايد کاری کرد.
نظر شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوست ناديده: کاميار
۰۶:۳۸ ۱۳۸۲/۱۲/۰۶ آقای شکراللهی به نظر می رسه که کمتر کسی اصل موضوع رو گرفته ...
۰۸:۰۳ ۱۳۸۲/۱۲/۰۶ واااااااااااااااااای.دلم نیامد در باره ی اين مطلب اندکی جدی ننويسم.خوب به نظر من نام برلين خودش مدلول واقعی و پشت پرده ی انديشه ی نويسنده ی اين متن (نه فريش)بوده است.حالا آقای شکراللهی کمی نخواسته اند ضمنی حرف دل خود و جماعت اينگونه انديش رابزنند،گو اينکه به قول خودم تا مردم به شکستن تخمه ژاپنی يا آرژانتيني و حتی کدو!(خوب است که لااقل تخمه ی آيالات متحده ای توی بازار ما نيست ،باز هم علامت تعجب)مشغول هستند و دانشجوها پز می دهند نيچه اينطور گفت ،پوپر آنطور و خودشان هم نمی دانند يعنيچه!...تا ته قضيه را رفتيد يا نه ؟ضمنا و با تمام اين اراجيف همه می فهمند
جريان چيست،حتی لبو فروش سر ميدان.دیگر اینکه آقای شکراللهی مرسییییییییییییییییییییییییییییییی.
--------------------------------------------------------
عروض مطلب بالا: يک مثل چينی می گويد :دعوا که همه گير شد عروسی می شود.والا منم فکر می کنم بيشتر از اين نمی توانم توضيح بدهم.
۱۱:۲۵ ۱۳۸۲/۱۲/۰۶ خانم محبعلی هم بالاخره يادداشتشان را در دوات منتشر کردند...
۲۳:۰۷ ۱۳۸۲/۱۲/۰۷ اين حقيقتا يکی از شاهکارهای مينی ماليسم است. قبلا خوانده بودمش (فکر کنم در مقاله ای درباره مينی ماليسم در کارنامه) اما باز زيبا بود... ممنون.
۰۲:۳۱ ۱۳۸۲/۱۲/۰۸ حتمن آقا رضا فراموش کرده ه بنويسد مترجم اين، متن من، یعنی ناصر غیاثی بوده. حتمن فراموش کرده.
۲۰:۵۷ ۱۳۸۳/۰۴/۱۹ داستان جالبی بود موفق باشید

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.