بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

با محمدحسين محمدی قراری گذاشته بودم تا ببينمش. محمدی يک نويسنده‌ی جوان افغانی‌ست که داستان مردگان او امسال هم توانست جايزه‌ی نخست جايزه‌ی ادبی اصفهان را ببرد و هم در جايزه‌ی ادبی بهرام صادقی مشترکا به مقام سوم برسد. محمدی نشريه‌ای را داد دستم که طرح جلد زيبايی داشت و اسمش بود «فرخار». گفت شماره‌ی اول فصلنامه‌ی خانه‌ی ادبيات افغانستان است که بالاخره آن را منتشر کرديم. گفتم فرخار يعنی چی؟ گفت اسم منطقه‌ای در افغانستان است. اسم قشنگی‌ست انصافا. محمدی خودش مدير مسئول فرخار است و محبوبه ابراهيمی، هم‌وطن او هم سردبيری‌اش را به عهده دارد که در سرمقاله‌ی فرخار نوشته: «فرخار پايتخت زيبايی پارسی و جلوه‌گاه زيبايی افغان است و رويکرد ما به اين واژه برای بيرون کشيدن آن همه زيبايی از دل خاک و آوار و زدودن غبار سال‌های جنگ از روی آن‌هاست. برای اين است که به دنيا بگوييم ما ريشه در عشق و زيبايی داريم، نه در خون و جنگ و آتش.»

تصوير جلد شماره‌ي نخست فصلنامه‌ی فرخارفرخار در نخستين شماره‌اش به‌نظر يک نشريه‌ی کاملا حرفه‌ای می‌آيد درباره‌ی داستان و شعر. چند مقاله‌ي درست و حسابی، چند داستان از نويسندگان افغان، چندين شعر از شاعران ايرانی و افغانی و يک پرونده‌ی پر و پيمان درباره‌ی محمدآصف سلطان‌زاده، نويسنده‌ی معروف افغانی. در اين پرونده که زير عنوان کلی «خوان هفتم» شکل گرفته، نوشته‌هايی از فرزانه طاهری، حسين سناپور، کورش اسدی و... کنار هم آمده همراه با يک گفت‌وگو با سلطان‌زاده و متن کامل داستان «آمرزش» از او. در بخش «هنر» فرخار هم مقاله‌ای خواندنی گنجانده شده با عنوان نقلی از بازار موسيقی کابل.

فصلنامه‌ي فرخار به تمام فارسی‌زبانان بدون قيد و شرط مرز و مليت و دين و مذهب تقديم شده و بخش‌های داستانی آن حقيقتا برای من يکی که مغتنم بود. پوزش می‌خواهم از شاعران و علاقه‌مندان به شعر که شعر امروز چندان چنگی به دل من يکی نمی‌زند. اعتقاد راسخ دارم که ادبيات داستانی، حياتی‌ترين دارويی‌ست که جامعه‌ی فارسی‌زبان ـ چه ايرانی و چه افغانی ـ به آن نياز دارد. و به اين فکر می‌کنم حالا که گروهی از نويسندگان غالبا جوان افغانی توانسته‌اند به ادبيان مهاجرت افغان، شکلی رسمی و قدرتمند بدهند، و حالا که نويسندگان ايرانی در تبعيد هم در کشورهای مختلف جهان، ادبيات مهاجرت ايران را بسيار جدی پی گرفته‌اند، تکليف طيف گسترده‌ای از نويسندگان ايرانی داخل کشور چه زمانی و به چه شکلی روشن خواهد شد که به گمان من، هم از نويسندگان ايراني در تبعيد و هم از نويسندگان افغان مهاجر در ايران، و در وطن خويش غريب‌تر و بلاتکليف‌تر مانده‌اند. به اين فکر می‌کنم که اين نويسندگان چه زمانی خواهند توانست «فرخار» خود را منتشر کنند و نگران سانسور و گرفت‌و‌گير نباشند.

نشريه‌ي فرخار، فصلنامه‌ي ادبی و هنری خانه‌ی ادبيات افغانستان است که شماره‌ی نخست آن در هفته‌ی گذشته منتشر شده و روی جلد آن نوشته شده: «قيمت ۴۰ افغانی، ۸۰۰ تومان يا معادل آن». نمی‌دانم گردانندگان فرخار اين پيشنهاد من را جدی می‌گيرند که برای نشريه‌شان يک وبلاگ راه بيندازند و دستِ‌کم فشرده‌ای از نوشته‌های فرخار را در آن بگذارند؟


نظرات خوانندگان
۱۲:۵۷ ۱۳۸۲/۱۱/۲۱ سلام آقای خوابگرد. فقط خواستم که بگم خوشحالم که به روزهای سابق نوشتنتون برگشتيد. هر چند که وبلاگ نويسی ارتباط مستقيمی با حال و روز آدم داره. موفق باشيد:)
۱۳:۵۳ ۱۳۸۲/۱۱/۲۱ اگه موفق شدين ما رو هم خبر کنين
۱۸:۵۸ ۱۳۸۲/۱۱/۲۱ من که می گم ادبيات تبعيد (مگه افغانها الان در تبعيدن!!!) ادبيات بشو نيست (هست؟!!!)
۲۰:۲۰ ۱۳۸۲/۱۱/۲۱ فکر می کنی که بتوانند یک نسخه اش را بفرستند تورنتو که هم به کتابفروشی پگاه معرفی اش کنیم و هم به ایرانی ها و افغانی های اینجا؟ البته شاید خودشان اینجا دوستانی داشته باشند که قبلا این کاررا کرده اند.
۰۰:۴۱ ۱۳۸۲/۱۱/۲۲ سلام. خسته نباشيد. چطور می تونيم فرخار را تهيه کنيم. ممنون
۲۳:۵۸ ۱۳۸۲/۱۱/۲۲ خوشحالم که مادرتان بهترن...به خدا توکل کنيد. روزهای بهتری هم هست
۰۴:۰۰ ۱۳۸۲/۱۱/۲۳ منزل جديد خيلی زيبا شده؛ مبارک باشد
۰۴:۰۲ ۱۳۸۲/۱۱/۲۳ --- اينجا يک قبرستان است--- سر بزنيد...
۰۳:۵۱ ۱۳۸۲/۱۱/۲۴ سلام خوابگرد عزيز! تشکر! مانده نباشی!
و بعد کسانی که می‌خواهند فرخار را تهيه کنند به من ايميل بزنند تا نحوه‌ی دريافت فرخار را بگويم....
۱۸:۳۲ ۱۳۸۲/۱۱/۲۴ با همه ی اينها شکی نيست که شما و دوستانتان اطلاعاتی هستيد.
۲۱:۳۶ ۱۳۸۲/۱۱/۲۷ سلام دوست عزيز از آشنايی با شما خوشحالم و از مطلبی که نوشته بوديد استفاده کردم .خوشحال ميشوم سری به وبلاگ من بزنيد نظرتان برايم بسيار جالب است ...به اميد ديدار...
۱۹:۲۳ ۱۳۸۲/۱۱/۲۹ تشکر از نوشته ی شما ..
۲۲:۴۸ ۱۳۸۲/۱۲/۰۲ از حسن نظر شما عزیزان بسیار سپاس گزاریم. به امید پیوندهای هرچه بیش تر دو ملت بزرگ افغانستان و ایران. همیشه از نوشته های این خانه و خانه های مربوط بهره برده ایم و این بار سبب شد که عرض ارادت خویش را به شما آشکار کنیم.
۱۱:۳۵ ۱۳۸۳/۱۲/۲۲ من از فرخار هستم و مخواهم در رابيته به آدرس مجله فرخار معلومات بدهيد
۱۲:۳۹ ۱۳۸۴/۰۱/۲۳ یک شعر از یک شاعر افغانی
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه صدای گر یه نخواهی شنید، همسایه
همان غریبه که قلّک نداشت خواهد رفت و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هر که مرا دیده ، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم ز آجر بود و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است
اگر به لطف، اگر قهر، می شناسندم تمام مردم این شهر، می شناسندم
چگونه بازنگردم که سنگرم آنجاست چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
شکسته بالی ام، اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست
اگر چه کودک من سنگ زد به شیشهء تان اگر چه تلخ شد آرامش همیشهء تان
دَم سفر مپسندید نا امید مرا ولو دروغ، عزیزان بحل کنید مرا
همیشه قلّک فرزندهایتان پر باد و نان دشمنتان هر که هست آجر باد
۲۳:۳۵ ۱۳۸۴/۱۲/۰۶ سلام
سايت قشنگی داری.
نظرت درباره تبادل لينک چيه ؟
سری از ما هم بزن
۰۹:۴۸ ۱۳۸۸/۰۴/۰۲ سلام عرض ادب بعد اگر خواستین نسبت به فرخار معلومات بخواهی منهم درخدمت شما هستم
۱۱:۱۰ ۱۳۸۸/۰۶/۰۴ سعدي مي فرمايد: مغان كه خدمت بت مي كنند در فرخار-نديدهاند به جز دلبران بت رو را
۱۴:۲۰ ۱۳۸۸/۰۷/۱۱ من ایرانی هستم ولی فرخاریم در ضمن می خواستم بگم در کتاب حدود العالم المشرق ال المغرب نوشته شده فرخار در لهاسا بوده است و اینکه یک روستای کوچک با مردم ترک زبان در اطراف شهر نیشابور هست که پدر و مادر من متعلق به اونجا هستند.
هنگام بهار است و جهان چون بت فرخار برخیز بت فرخار و بیاور گل بی خار
منوچهری

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.