بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

در زندگی لحظاتی هست که روح آدم ذره ذره از تهِ تاریکی روزمرگی، و خستگیِ تکرار و دویدن، آرام آرام خود را برمی‌کشد؛ لحظاتی که آدم خودِ گمشده‌اش را در میان انبوهی زباله به اسم کار و تأمین معاش و تو بگو رسالت روشنفکری و دویدن و دویدن و دویدن می‌بیند و پیدا می‌کند. وقتی فکر می‌کنی با همه‌ی سختی‌های دوران، همه چیز را به روالی منظم درآورده‌ای، حتا لذت‌های هنری و عاطفی و عزلت‌گزینی‌هایت را، ناگهان احساس می‌کنی در این پیش رفتن، فقط پاهای توست که ادای رفتن درمی‌آورند، درست مثل راه رفتن در پانتومیم. اما در برابر دیواری ستبر که رفتنت، فقط ساییده شدن دماغ و صورت توست بر زبری آجرهای دیوار. آن وقت است که از درد صورت و داغی خونی که راه گرفته، می‌ایستی، نفس تازه می‌کنی، دست بر صورتت می‌کشی و آن‌وقت است که آن لحظه‌ی جادویی برق حضور می‌زند، تا لختی بنشینی، همان‌جا پای دیوار، بی‌دغدغه‌ی رفتن، بی‌نگرانیِ نرفتن. لحظه‌ای که فقط مال خودِ توست.

در زندگی لحظه‌ای هست که وقتی به آخرین سال‌های دهه‌ی چهارم زندگی‌ات نزدیک می‌شوی، مثل نوزادی که پستان مادر خفته‌اش را به سماجت می‌جوید، از کوچه‌پس‌کوچه‌های روح به یغمارفته‌ات، خودِ تو را می‌جوید تا بایستاندت، بنشاندت. حتا اگر بر صندلی تماشاخانه‌ی تاریکی باشد که از آن همه صدای مطنطن و نوای موزون بر صحنه، فقط صدای نفس‌هایی را بشنوی که گویی سال‌هاست نشنیده‌ای‌. سینه‌ات را می‌بینی که کشدار برمی‌آید و فرومی‌نشنید. دست بر نبض دست می‌گذاری که هر تپش آن، انگار سالی تو را به عقب، به خودِ گم‌نشده‌ات نزدیک می‌کند. و نگاه که می‌کنی، انگار بعدِ این همه سال تازه خودت را می‌بینی، با تن‌پوش روشنی از جنس جوانی، و با بوی عطری ملایم و کلاسیک اما عجیب تازه. معجزه‌ای برای ایمان آوردن بنده‌ی از راه‌بریده‌ی فرسوده اگر نیاز باشد، همین‌ها بس نیست؟

در زندگی لحظه‌ای هست که خر باید باشی اگر نقاپی‌اش، لحظه‌ای که باید خرش شوی، و تا آخر بروی‌اش! این، همان یگانه‌لحظه‌ی تکرارناپذیر خداوندیِ توست. الا بذکرالله تطمئن القلوب.


نظرات خوانندگان
۰۴:۲۱ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ بله و "خر بودن چه نعمت عظمایی‌ست" در این لحظات...
۰۵:۲۶ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ سلام سید تن پوش را بپوش ؛عطر ایمان را استنشاق کن؛اما منشین.بلند شو که وقت نشستن نیست.این همان لحظه است که باید دریابیش.
۰۸:۴۷ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ شايد تجربه اش کرده باشي . اینکه در خواب باشی و حس كني که خوابی. حس خيلي غريبی‌يه . لحظه‌ي درک آگاهی و ادراک واقعیت اصل خواب. اما وحشتناک‌ترش هنگامي است که بیدار شدن‌ات ، هي عقب بیفته . و تو در حالی که می‌داتی ممكن نيست یک اثر ادبي خيلي معتبري خلق كرده باشي ، ولي به جلد كتابت نگاه كني و در همهمه‌ی نقدهاي مثبت راجع به آن ، فقط صداي شخصيت‌هاي اثرت رو بشنوي و نه هيچ چيز ديگه.
اما از همه اينا گذشته، يك چيز وحشتناک‌تر هم هست . وقتی که بیداری ، اما فكر می‌‌‌کنی زندگی‌ات مانند خواب و رويا است . مثل اونوقتي كه توي یه کافه نشستي و داري کتاب شعر مورد علاقه‌ات را ورق می‌ زنی ؛ ولي يه حسي بهت مي گه كه بايد منتظر باشي كه يک دست ، روی شانه هات بشينه و توي گوشت از یکی از شعرهای همون کتاب را بخونه. اما وقتي كه اينقدر زندگيمون سورئال نباشه و اين اتفاق هم هرگز نمی‌ افته ، مطمئن باش كه حتما توي همون حس آزاردهنده آگاهی قرار داري والبته ، اين دفعه از نوع آگاهی نسبت به واقعیت مزخرف زندگي . توي اين لحظه هاي وحشتناك ، فقط مي توني فراموش کنی و مثل هميشه بیدار بمانی.
درد دل بود فقط ها!!
ببخشید لحنش کمی خودمانی بود.
قصد جسارت نداشتم.
۱۰:۲۷ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ سلام و درود
جالب بود
بعضي وقتها بعد جوري خريت و عاشقي و شيدايي و شوريدگي با هم قاطي ميشه.
بعضي وقتها بايد خر شد تا انسان شد.
و بعضي وقتها براي انسان شدن بد جوري خر تو خر مي شه چون موقعيت هاي قاپيدن خريت زياد مي شه .
خدا رو شكر وفور نعمت است و موقعيت ها زياد.
با نوع ديگر گونه اي از خر تو خر به نام:
" چينش لنگ حمامي
يا چگونه ياد گرفتم مخاطب را مورد هجوم قرار دهم "
منظرتان هستم.
۱۱:۳۰ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ توکل بر روشنی . پایدار و پاینده باشید .
۱۷:۱۲ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ جون به جونت کنن رگ و ریشه مذهبی داری. از قدیم هم همین جور بودی.
ولی بالاغیرتا سنت میره بالا عارف مارف نشو سید!!
۱۸:۳۳ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ خیلی خیلی دوس دارم این متنو
۱۹:۰۲ ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ با اجازه و با ذکر منبع این مطلب را در وب خود گذاشتم
۰۱:۵۲ ۱۳۸۸/۰۸/۲۲ انگار کن کسی بوسیده باشدت.پوستت چقدر گرامی خواستنی می شود و از خواب هوای اطراف بیدار شده باشد.
۱۰:۰۳ ۱۳۸۸/۰۸/۲۲ پس ایمان بیاوریم به معجزه ی بعضی لحظه ها برای فرار از این تاریکی...
۲۱:۱۹ ۱۳۸۸/۰۸/۲۲ یک خط و نیم آخر قدر رک تر از اندازه من بود ...جدی احساس کردم یکی از آن نوک مدادی هایش هستم ...
ولی خب ال به ذکر الله بهم آرامش داد خب
ولی دم اون موجود نازنین ماهها در ذهنم تلئلو خواهد داشت .
۰۰:۵۲ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ عجب !
آیا ما خوابیم و داریم رویا می بینیم یا رویاها ، بیداری ماست وخیال می کنیم خواب می بینیم ؟
۰۸:۵۹ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ عمری در مد ومود به سر بردن لحظه ای به خود آمدن و آن را خریت لقب دادن.هنوز خیلی راه دارین.پایدار باشین
۱۱:۳۱ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ سلام
یک طوری نوشتید که انگار به دهه ی چهارم رسیدید...
۱۱:۴۳ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ شما را که حرفهایتان فقط قشنگ بود، نمی شناسم، اما نمی دانم چرا تازگی ها وقتی حرف از "خود" میشود، یاد مفیستا فلس می افتم! هم او که در "خود" سر به طغیان برمیدارد. خریت ها ی خوش و ناخوش را انگار، همه او می کند و حالا جواب چرایی اینهمه خریت را باید خدای فاوستوس بدهد! این فاوستوس سر به هوا، حتی در آخرین سالهای دهه چهل زندگی، هنوز با نیم نگاهی به مفیستافلس، دست به زانو می زند و با علی گویان برمیخیزد، که نه، خیز برمیدارد برای آزمودن "خود"، در قاپیدن آن "لحظه". لحظه ای که تنها بتواند خیر و شر را در هیئتی قابل قبول( نه برای جماعتی که می شناسدش که تنها برای تنگنای تاریک ذهن کوچک خودش) درآورد. که تازه اگر بتواند، همان عروسکی شده است که بقول فروغ، با هر فشار هرزه ی دستی، بی سبب فریاد می زند، آه من بسیار خوشبختم.
۱۲:۰۱ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ سلام سید جان !
بی اجازه لینکتان کردم ..
۱۲:۰۹ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ امان از این چهل سالگی که نمیدونم چه رمز و رازی توشه... به محض اینکه نزدیک میشه یک حالت سکینه و رهایی به آدم دست میده ... من دارم تجربه اش میکنم ... حال خیلی خیلی خوبیه... انگار دوباره متولد شدی و یک جفت چشم بازتر بهت دادن.
۱۲:۴۴ ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ همیشه همینطوریه!
آخرش به خودمون امید می دیم!!
روحش شاد شاملو:
آن مسافری که به انتظار و امیدش نشسته ایم
از کجا که هم از نیمه ی راه بازنگشته باشد...
۱۵:۱۰ ۱۳۸۸/۰۸/۲۴ یادمه اولین بار که قرار بود رئیسم را ملاقات کنم. بمن گفته بودند باید بروی حاج آقا... تو را ببیند. وقتی به دفتر کارش رفتم دنبال یک مرد ریشوی 40 50 ساله می گشتم وقتی دیدمش شوکه شدم اما خنده ام گرفت. یک مرد جوان لاغر اندام بدون ریش ،36 ساله.
بعضی ها چنان شما را سید صدا می کنند که فکر میکنم دارند یک فرمانده ی جنگی یا یک روحانی را صدا می زنند.
خواستم بگم چقدر گاهی تصورات ریشه می گیرند.
پایدار باشید
با احترام
>>>> خوابگرد
اتفاقاً من هم لاغراندام بی‌ریشی هستم سی و هشت ساله! یادم نمی‌رود سال‌ها پیش از یک سازمان دولتی تماس گرفتند و خواهش کردند برای رفتن به ان‌جا برای مشورت دادن در باره‌ی کاری. وقتی پس از هماهنگی با رئیس دفتر طرف وارد اتاق شدم، اولین حرف رئیس مربوطه به من این بود: خودشون کجان؟ نمی‌تونستن بیان؟! و من گفتم: من خودشم!
از این خاطره‌ها زیاد دارم.
۲۰:۵۴ ۱۳۸۸/۰۸/۲۴ اگر دیدی خیلی خیلی خیلی خسته‌ای بدون که رسیدی.
قیصر امین‌پور
*البته فعل رسیدن تو این جمله معنای متفاوتی از معنای مرسوم و مطلقش داره.
مرد مختصر.
۲۱:۴۳ ۱۳۸۸/۰۸/۲۴ داد بی داد احتمالن تو همون رئیس شازده ایی
وقته شه انتقام بگیری شازده
اونی که پشتش به میزه و یک چراغی شبه مطالعه روشن کرده و روی یک صندلی چرخون نشسته و یک کلاه سرشه و یک بارونی داره و اتاق تاریکه
همینه، بگیریدش
۲۳:۳۲ ۱۳۸۸/۰۸/۲۴ سلام
یک بار از یک معتاد درباره اولین تجربه اش بپرس خیلی به نوشته شما نزدیکه.اون ها هم زندگی شون رو برای تکرار این تجربه می گدارند."خر باید باشی اگر نقاپی‌اش، لحظه‌ای که باید خرش شوی، و تا آخر بروی‌اش! این، همان یگانه‌لحظه‌ی تکرارناپذیر خداوندیِ توست"
حالا من موندم کدوم بهتره0000000
نشئه باشید!!!!!!!!!!!
۰۱:۴۳ ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ در ادامه‌ی کامنت شازده:
من نمی‌دونم اولین نفر کی بهتون گفت «سید خوابگرد» یا «سید وبلاگستان»، اما خداوکیلی هرکی بود فکر کنم یه غرض و مرضی داشت! خدایی‌اش! اون موقع‌ها که فیس بوک و گودر و ... نبودن که آدم توش عکس وبلاگ‌نویس‌ها رو ببینه، بر اساس اسم‌ها و فرم نوشتن و زبان و لقب‌ها، آدم یه چهره تصور می‌کرد و بعد هم باورش می‌شد! من بار اول که دیدم‌تون فکر می‌کردم اشتباهی، چیزی شده! البته ببخشیدا :دی
۱۱:۱۹ ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ و چه لحظه‌هایی باید باشد این لحظه‌ها!
۱۳:۳۲ ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ من هم در ادامه شازده و مريم مهتدي:
اي آقا من هم فكر كردم آخرهاي چهل چلي، رفتم در اين گوگل يه سرچ زدم و ... خدايش اصلا فكر نمي كردم اين شكلي باشيد :دي
چقدر شبيه مانا نيستاني هستيد ولي

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.