سفری به سوی راه داستان
معرفی سه کتاب و تشکر از یک مترجم 
وقتي كه مسجدجامعي در كسوت قائممقامي ارشاد، تمرين وزيربودن ميكرد، چندباري با او مصاحبهي تلويزيوني داشتم كه بار اولش به مكافات گذشت. عجيب آهسته و جويده حرف ميزد و خصوصا طولاني و كشدار. مصيبتي بود فشرده كردن آن همه حرف در حد يك گزارش چند دقيقهاي و تقويت صدايش روي ميز تدوين، طوري كه هم شنيده شود و هم نويزدار نشود. آن زمان با خودم ميگفتم چطور ميشود به او گفت كه بلندتر حرف بزند و تندتر؟ نتوانستم بگويم. حجب و حيا نگذاشت. پس از آن تلاش كردم هم ميكروفن را به دهان او نزديكتر كنم وهم با جسارت در ميان حرفهايش بدوم.
مسجدجامعي نورچشمي بود و در فتح وزارت ارشاد به دست اصولگرايان، خيلي آرام قباي وزارت پوشيد. اما هنوز آهسته حرف ميزند و كشدار، آنقدر كه گاه صدايش حتا شنيده نميشود. اين ايام كه انگار هيچ كس توجهي به مسجدجامعي ندارد، دقيقتر كه شويم، مقصري را ميبينيم كه بهواسطهي آهسته حرف زدنش و اصلا حرف نزدنش، انگار از نظرها پنهان مانده است. در ماجراهاي
امروز، از اطاعت مدير كل مطبوعات خارجي مسجدجامعي از قاضي مرتضوي گرفته تا بازجويي از معاون فرهنگياش، هيچ كس سراغي از مسجدجامعي نميگيرد. نشر صراط تخته ميشود، مديران مسئول چند انتشاراتي به دادگاه خوانده ميشوند، روزنامهنگاران راه قرضي خود به دادگاه را طي ميكنند، جشنوارهي مستند فروغ به گل مينشيند، روزنامهها همچنان بسته ميشوند، سانسور بر اينترنت هم چيره ميشود و هزار ناسور ديگر اما هيچ كس صدايي از مسجدجامعي نميشنود. حمايت از ارباب قلم و هنر، به كنار؛ او حتا از كارمندان خود هم دفاع نميكند.
در اين ميان جماعتيهستند از روشنفكران با مهري از نگونبختي بر پيشاني كه نه سوداي سياست دارند و نه سفرهشان با كارشان پرطعام ميشود، اما بلاتكليفاند و مستاصل. آن كه به دادگاه ميرود، ميداند كه تكليفش را قاضي روشن خواهد كرد، به شومي يا برائت. تختهشدگي هم كه خود روشنترين وضعيت عينيست. بلاتكليفي اما درعين غيرمتعهدبودن شايد رنجآورترين شكل برخورد فرهنگي يا ضدفرهنگي باشد.
روشنتر بگويم؛ هر كتابي كه براي دريافت مجوز به مميزي ارشاد ميرود، توسط يك نفر به نام بررس (سانسورچي) بررسي ميشود. بررس ميتواند نظر موافق بدهد و كتاب منتشر شود. اما اگر دراينباره به يقين نرسد، آن را به شوراي مميزي ميفرستد تا شورا نظر نهايي را اعلام كند. اين، بلاييست كه نه بر سر كتابهاي روز سياسي و اجتماعي كه بيشتر بر سر آثار ادبي معاصر ميآيد (چرايش بماند البته). نويسندگان زيادي هستند اكنون كه مدتهاست در انتظار نظر مميزي ارشاد نشستهاند و تنها از ناشران ميشنوند كه هنوز خبري نيست. اين كه چرا ناشران خود پيگير نيستند، بماند. نويسندگاني هم كه اين روزها به ارشاد مراجعه ميكنند و كتابشان از زير دست بررس رد شده و به شورا فرستاده شده، با اين پاسخ روبهرو ميشوند كه نزديك به چهار هفته است شورا تشكيل نشده و احتمالا حالا حالاها هم تشكيل نميشود. و اين، يعني انتظار و بلاتكليفي. مسجدجامعي كجاست اما؟
قطعا فشارهاي قضايي به مسئولان بخش كتاب در ارشاد، جسارت و استقلال را از آنان گرفته است اما اين دليل نميشود كه اساسا تعطيل كنند همه چيز را. و از اين بالاتر، مسجدجامعي را خطاب ميكنم به جاي آن سالها كه حجب و حيا اجازه نداد. آقاي مسجدجامعي! شما وزير ارشاد هستيد. اگر نقشي هم در منازعات قدرت و تركشهاي سهمگينش بر پيكرهي فرهنگ و هنر اين مملكت نداريد، دستِكم اين شورا را منحل كنيد و به بررسهايتان هم دستور بدهيد كه هر رماني را كه نميپسندند و يا به آن شك دارند، رد كنند و خيال نويسنده را راحت!
آقاي مسجد جامعي لطفا بلندتر صحبت كنيد، كمي هم فشردهتر؛ وقت تنگ است. اين كار هزار بار بهتر از اين است كه در سمينار خودروي ملي پيشنهاد كنيد براي مليتر شدن خودرو، يك جاقرآني ثابت در سمند طراحي كنند. راستي واقعا شما اين پيشنهاد را دادهايد؟ با شما هستم آقاي وزير... اصلا شما تشريفِ وجود داريد؟... صدايتان را نميشنوم، لطفا بلندتر!