

اندر احوال جوایز ادبی سال جاری
همراه با پاسخ مدیا کاشیگر به ایرادهایی که در این یادداشت، به جایزهی روزی روزگاری گرفته شده است. 
پایگاه اطلاعرسانی یک جای رسمی، جملهی یک رئیس خیلی مهم را این شکلی حروفچینی کرده: "قوانين موجود در كشور بايد تنقيه و دستهبندی شود." این جمله یا غلطِ نگارشی دارد یا ایرادِ چیدمانی. اگر غلطِ نگارشی باشد، درستاش میشود این: "قوانين موجود در كشور بايد «تنقيح» و دستهبندی شود." ولی اگر ایرادِ چیدمانی باشد، جای «دسته» و «تنقیه» باید عوض شود، یعنی این: قوانين موجود در كشور بايد دستهبندی و تنقيه شود!
حافظ خیاوی، کشفِ امسال داستان کوتاه ایران خواهد بود. یک سال و نیم پیش، داستانی از حافظ خیاوی را برای اولین بار در اینجا منتشر کردم و خبر دادم که قرار است، اگر بلایی از آسمان نازل نشود، مجموعهداستان نخستِ این نویسندهی جوان به زودی منتشر شود. خب بلا که نازل شد، ولی با یک سال تأخیر از سرش گذشت و کتاباش ـ شاید به عنوان آخرین کتاب داستانی سال ۸۶ ـ منتشر شد. همان یک سال و نیم پیش هم گفتم که حال و هوای داستانهای مجموعهاش آدم را یاد «غلامحسین ساعدی» از نوع بهروزشدهاش میاندازد و ربطی به داستان «دختر ِ باتومخور» او در کتابخانهی خوابگرد ندارد.
از وقتی که قصد کردم که در بارهی کتابش چند سطری بنویسم، یادداشت بسیار موشکافانه و تحلیل درستِ فرشته احمدی از داستانهای خیاوی مانع شد بدجور و حالم را گرفت بدجورتر! چون چیزی را که در ذهنم بود، به هرشکلی اگر مینوشتم، نهایتاً به بخشهایی از نظرهای فرشته احمدی میرسید. پس پیشنهاد میکنم نقد او بر این کتاب را حتماً بخوانید و نگران حال من نباشید!
پدیدهی داستان کوتاه پارسال، اگر امیرحسین خورشیدفر بود با مجموعهی زیبای «زندگی مطابق خواستهی تو پیش میرود»، پدیدهی داستان کوتاه امسال بیشک حافظ خیاوی ست، با این تفاوت که خیاوی نه از پیشینهی ادبی خورشیدفر بهرهمند بوده و نه همچون او در فضای ادبی محافل ادبی پایتخت نفس کشیده، که اصلاً در مشکینشهر زندگی میکند.
از مجموعهداستان «مردی که گورش گم شد» عطر و آوایی بسیار لذتبخش و تازه به مشام میخورد و به گوش میرسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بیتکلف، بیهیچ نمایشی از تکنیکهای ملالانگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تکساحتی مثل داستانهای موسوم به «آپارتمانی»، داستانهایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومینگاری دارند، هم لذتِ گمشدهی داستانخوانی را نصیب خواننده میکنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسانشناختی و هستیشناختی نویسنده در لایههای زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، «جهان داستانی» ویژهای خلق میکنند؛ بهخصوص که به قول فرشته احمدی، ترتیب و چیدمانِ این داستانها ساختارمند است و منطق قرارگيریشان در مجموعه، با منطق روايت داستانی خطی، به شکل جالبِ توجهی منطبق میشود. به اینها بیفزایید زبان شوخ و شنگی که متأثر از همین نگرش نویسنده به دنیای بومی خود، در همهی داستانها حضوری دلانگیز دارد و ما را به ظرافت، به نقطهی دید فلسفی نویسنده میرساند.
نخستین مجموعهداستانِ حافظ خیاوی، در میان مجموعههای امسال سر بلند خواهد کرد و خوش خواهد درخشید، همچنانکه در میان نامزدهای جایزهی روزی روزگاری نیز آشکارا بختِ بیشتری برای برنده شدن دارد. افزون بر این، میپندارم حافظ خیاوی، با هوشمندی عجیبی که در ناخودآگاهش موج میزند و شخصاً در او سراغ دارم و به گواهی قدرتِ خلاقیت و پرداختی که در همین مجموعهی منسجم وجود دارد، از رماننویسان خوبِ سالهای آینده نیز میتواند بود، البته اگر به نوشتن «رمان» هم روی بیاورد و سایهی مهرورزی ممیزی ارشاد هم کمی سبکتر شود!
داستانهای کتاب «مردی که گورش گم شد» بیشک اشکالاتی هم دارند که در خلوت به حافظ خیاوی خواهم گفت، ولی یقین دارم از مطالعهی این کتاب پشیمان نخواهید شد؛ بهخصوص داستان کمنظیری در این مجموعه هست به نام «صفِ دراز مورچگان» که پیشنهاد میکنم خود را از لذت و اثرپذیری خواندنِ آن محروم نکنید.
به زودی در بارهی پدیدهی رمان امسال نیز در اینجا خواهم نوشت.
از یک سال و نیم پیش، برای راحتی کاربرانِ هفتان، این سایت را از روی یک سرور اشتراکی با حمایتِ پنداروب به یک سرور اختصاصی منتقل کردیم با پهنای باند خوب تا دسترسی به آن هیچگاه دچار مشکل نباشد. تا اکنون نیز به جز موارد معمولی، وضع خوشایندی داشتهایم. اما دو سه هفتهای ست که هفتان ـ که روزبهروز هم دیتابیس آن سنگینتر میشود و هم بازدیدهای آن افزایش مییابد ـ در برخی ساعتها به سختی باز میشود و گاهی مثل امروز هم دچار سکتهی کامل میشود. اشکال اخیر، یک مشکل فنی خاص است که نیما افشار نادری و همکاراناش در پنداروب در پی رفع آن به طور اساسی هستند. ممکن است تا چند روز دیگر هم دسترسی به هفتان دچار کندی باشد و آزار ببینید. از این بابت صمیمانه از طرف هفتان و نیز از طرف نیما افشار نادری، از شما عذر میخواهم و خواهش میکنیم چند روز دیگر صبوری کنید تا مشکل به طور اساسی حل شود.
شهر برلین، دستِکم برلین غربی، به طرز احمقانه و اعصابخردکنی پاکیزه، منظم، آرام و خلوت است، ولی دیدار عباس معروفی در پایان روزی آفتابی در خیابان کانت، در جایی که تابلوی فارسی «خانهی هنر و ادبیات هدایت» را بر پیشانی دارد، ابهتِ این همه نظم و سکوت شهر را به کنج پرآشوبی از رد و بدل شدن نگاهها میان من و او میکشاند و میشکند. عباس معروفی که تا دو هفتهی دیگر ۵۱ ساله میشود، بیوقفه از این سوی فروشگاه کتاباش به آن سو میرود، چای درست میکند، با شوقی کودکانه کتابهایی را که در پستوی همان فروشگاه چاپ کرده، برایم روی میز میچیند و وقتی از نفس میافتد، خودش تازه متوجه میشود که بردن این همه کتاب برای من کمی دشوار است. از میانشان گلچین میکنم و او، آخرین شمارهی «گردون»اش را روی آنها میگذارد.
به شامی دعوتم کرد که در کنارش چه مزهای داد و چه زود گذشت! بریده بریده حرف میزدیم و در سکوتهای پیاپی میانمان، انگار بغضهایی چندینساله را فرو میدادیم که هر یک به لبخندی ملایم و چشم در چشم پایان میگرفت. از لحظهای که پس از نیمهشب، پس از پیادهروی از خانهاش تا هتل از هم جدا شدیم، به قدر چند دقیقه بعد فقط، دلم برایش تنگ شد. گویی هنوز این همه سال است ندیدهاماش. در اتاق هتل، پیش از آن که از بیخوابی چهل ساعته چشم بر هم بگذارم، آخرین «گردون»اش را برمیدارم و به دستخطاش خیره میشوم که برایم نوشته است: "امید که روزی کنار همدیگر دست به انتشار افکار زیبای مردم بزنیم" و من به کلمهی «امید» خیره میشوم و باز هم یک ساعت دیگر خوابم نمیبرد تا پس از چهل و یک ساعت، روی تخت بیهوش شوم...
در نیایشهای پیشوایان دینی، گاهی تکههای زیبایی هست که آدم را نگه میدارد. سرآمدشان در نیایشهای علی(ع) و گفتوگوهای عاشقانهاش با خداست و پس از او، امام سجاد(ع). امروز این را دیدم از امام سجاد (ع):
خداوندا
من در کلبهی فقیرانهی خود
چیزی را دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
و تو
چون خود نداری.