خوابگرد

بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

رمان‌های 



دانلود رایگان رمان‌های ملکوت


میم عزیزرمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان 
محمدحسن شهسواری  که اداره‌ی سانسور وزارت ارشاد به نسخه‌ی کامل آن مجوز نشر نداد. نسخه‌ی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، 
ایـن‌جـا را کلیک کنید.




عروسک‌سازرمان «عروسک‌ساز»
نخستین رمان
مریم صابری  که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد، ولی اداره‌ی سانسور وزارت ارشاد طی دو  مرحله به طور کامل آن را رد کرد. نسخه‌ی الکترونیک «عروسک‌ساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، ایـن‌جـا را کلیک کنید.




برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۸)
نویسنده: مزدک علی نظری

مزدک علی نظریچه می‌دانی که چرا خالی شده از غرور، یک‌باره بغض‌ات می‌شکند و کلمات جاری می‌شوند. شاید هم برعکس؛ بغض است که جاری می‌شود و این صدای کلمات است که در دهان‌ات می‌شکنند. نمی‌دانی این درد، آتشِ زیر خاکستر است؛ ظاهرش سرد است اما لمس‌اش کنی می‌سوزاندت. چنان مدفونش کرده‌ای که خودت هم نمی‌دانی چیست و چگونه است...


خوب که نگاه می‌کنی، یادت می‌آید که از همان روز و شب‌های انفرادی شروع شد. سلولِ انفرادی، سلولِ درد. آن‌وقت‌ها هربار خاستم با خودم از وضع و روزم شکایت کنم، مُشت گره کردم و به خودم گفتم: «حالا وقتش نیست. محکم باش، سرت را بالا بگیر.»


بعد - از زندان که آمدم- نه دختری که دوستش داشتم دیگر مثل قبل بود و نه من آن آدم سابق بودم. باز وقت سوگواری نبود. به خودم گفتم: «حالا وقتش نیست. سرت را بگیر بالا، قوی باش.»


منتظر رای دادگاه بودم و باید که قوی می‌بودم. اگر نبودم، خرد می‌شدم. همان روزهای آخر بود که آن دیگری، دختری که پیش‌ترها دوستش داشتم دوباره به دنیای من برگشت. مثل معجزه بود. یک امیدِ دوباره، یک شانس آسمانی. تا مثل گذشته دیر نشده، خاستم بگویم: «دوستت دارم.» خاستم باز با او زندگی کنم. اما «وقتش نبود». اول باید تکلیفم روشن می‌شد. تکلیف زندگی‌ام به لب‌های کبود و کژ قاضیِ کینه‌توزی بسته بود که در همان نظر اول، حکم‌ام را داد: «زندان؛ چهل ماه زندان...»


نمی‌دانی شبِ آخر چه عطری داشت تن دختر. وقت خداحافظی، در آستانه‌ی درِ خانه‌اش، آنی چشم بستم و فقط بو کشیدم... چه می‌شد کرد؟ باز وقتش نبود. باید که قوی می‌بودم و تاب می‌آوردم. وقت شکایت نبود. وقت شکستن نبود. برای خراب نشدن، برای زنده ماندن، باید که این همه را تاب می‌آوردم.


تمام طولِ حبس را به عشقِ یک دم بوی او - بوی ناف آن آهوی هدایت- تمام دشت‌های عطش را تنها دویدم: «آهوی کوهی در دشت چگونه رودا/ او ندارد یار، بی‌یار چگونه دودا...»


همان وقت‌ها بود که مدام خبر می‌آمد و از او هیچ. نامه داده بودم، پیغام فرستاده بودم، به زبان خاسته بودم. ولی باز هیچ. هی خبر می‌آمد و از او هیچ. می‌دانستم که وقت سوگواری نیست. در حبس و زندان که نمی‌شود قوی نبود و شکست.


دیوارها، سیم‌خاردارها خیلی پیش‌ترها «تحمل» را به من آموخته بودند. وقتِ امتحان پس‌دادن بود... و من این‌بار هم سربلند بیرون آمدم. زندان تمام شد و آخر از آن حصارهای سیمان و درد بیرون آمدم. اما انگار این من نبودم که بیرون آمدم. سرب بودم وقتی بیرون آمدم. گلوله‌ای آهن بودم که بیرون آمدم. در توالی بی‌امانِ حوادث، آن‌قدر سوگواری‌ها را، غمگریه‌ها را به تاخیر انداخته بودم که دیگر سوگ فراموشم شد. مرثیه یادم رفت. دیگر شکایت نداشتم، شکایت نکردم.


حالا دیگر یادم رفته چه‌قدر دلم می‌خاست گریه کنم. یادم رفته برای چه می‌خواستم زار بزنم. یادم رفته... زمان گذشت و حالا من گلوله‌ای آهنم که نه نسیمی درونش را می‌لرزاند و نه هیجان سرانگشتی لرزه به تنش می‌اندازد. فقط هرچند گاه، لمسِ خاکستر خاطرات دلم را می‌سوزاند و از دردِ این مویه‌ی ناتمام، از این که می‌دانم چیستم، چه‌قدر کسی نمی‌فهمدم، و چه‌قدر تنهایم گریه می‌کنم. گریه می‌کنم...

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید 

دست‌ها و قلم‌هاتا اسم زبان می‌آید ذهن‌ها می‌رود سراغ ادبیات. ولی مشکل عمده‌ی زبان فارسی جایی غیر از ادبیات است: مصرف روزانه.

کودکی که در کشوری (مثلاً) انگلیسی یا فرانسه‌زبان به دنیا می‌آید، ازین بخت برخوردار است که برای رفع نیازهای روزانه‌اش زبانی آماده در اختیار دارد و لازم نیست برای بیان کردن خود دائم در زبان دست ببرد. فرمول‌های آماده‌ای هستند که مصرف روزانه‌ی کاربر زبان را تأمین می‌کند و نیاز به جان کندن نیست.

اما کاربر زبان فارسی فرمول‌های آماده‌ی چندانی ندارد و همه چیز به ابتکارهای فردی بسته است. سعی کنید ماجرایی را که دیشب برایتان روی داده تعریف کنید؛ یا تجربه‌تان را از دیدن فلان فیلم و ملاقات بهمان شخص بازگو کنید؛ یا ده دقیقه در مورد شبانه‌روز گذشته حرف بزنید. اگر اسمش را الکن بودن هم نگذاریم نوعی دست‌وپا زدن و کلنجار رفتن را بوضوح خواهید دید. دست‌وپا زدن و کلنجار رفتن برای آفرینش ادبی معنی دارد اما نه برای مصرف روزانه.

و تازه هنوز در سطح گفتار هستیم. به نوشتار که می‌رسیم، بی‌سامانی دستور و خط‌نگاره و... هم افزون می‌شود. پرورده شدن زبان و ساخت آن فرمول‌های آماده برای مصارف روزانه معمولاً از طریق رسانه، نظام آموزشی (زیر نظر مرجعی مانند فرهنگستان) و محیط صورت می‌گیرد. زبان فارسی امروز در این سه نهاد عملاً دچار اضمحلال شده و امید چندانی به آن‌ها نیست. می‌ماند ابتکارهای اهالی زبان و ادبیات. و متأسفانه اشخاص زیادی نداشته‌ایم که حاضر باشند شعر و رمان و «ویراستن» را بی‌خیال شوند و فکری به حال مصرف روزانه‌ی زبان بکنند.

یک نکته‌ی مهم: یکی از نهیب‌هایی که دائم به خود می‌زنم این است که زبان دایه نمی‌خواهد. از قضا هر وقت دایگان دست از سر دل‌سوزی بیهوده برای زبان برداشته‌اند، کاربران معمولی زبان کار خودشان را با ساخت واژه و دستوری آسان راه انداخته‌اند. حرفم اینجا کور کردن این مجرا نیست.
ح.ج 

پ.ن:
خوابگرد برای انتشار هر گونه یادداشت و مقاله با موضوع زبان و نگارش و نیز در پاسخ به مطالب منتشرشده آماده است.

پرده‌ی آخر

حالا دیگر آقای نویسنده‌ی ۶۵ ساله‌ی متولد اصفهان، در استاوانگر به خاک سپرده می‌شود؛ شهر کوچکی که نه فقط از نظر جغرافیا و تاریخ که از نظر فرهنگ و جامعه هم فرسنگ‌ها با سرزمین مادری او فاصله دارد. منصور کوشان ۱۴ سال در شهری زیست که باد و بارانش زبانزد است. حالا هم باد کارت‌های کوچک تسلیت را از روی دسته‌های گل می‌کنَد و به دریاچه‌ی کوچک کنار گورستان می‌اندازد تا برسد شاید به زاینده‌رود، به دست مردم سرزمینش. شاید هم باد فکر می‌کند نویسنده نامیراست و نزدیکان و جامعه‌ی او نیازی به تسلاگرفتن ندارند. آیا می‌توان به مرگ انسانی باور داشت که هر روز در گوشه و کنار جهان ممکن است کتاب‌هایش ورق بخورد و نامش و جمله‌هایش خوانده شود؟


آیین خاکسپاری منصور کوشان



نمایش غمناکِ واقعیت ناگزیر

ساعت ۱۲:۳۰ ظهر دوشنبه ۲۴ فوریه‌ی ۲۰۱۴ زیر سقفی کنار گورستان کوچکی در جنوب غربی نروژ، حدود صد ایرانی و نروژی برای وداع با جسم منصور کوشان جمع شده‌اند. ایرانی‌ها از کشورهای مختلف خود را برای وداع با پیکر نویسنده به استاوانگر رسانده‌اند. ساختمان، پشت به دریاچه و رو به گورستان است. دسته‌های گلی که با بدرقه‌ کنندگان وارد می‌شود روی زمین، مقابل صحنه و میان نیمکت‌ها چیده می‌شود. پس از دقایقی ردیفِ میانِ نیمکت‌ها از دسته‌های گل پر است. روی صحنه و در وسط، یک تابوت سفید قرار گرفته، در دو طرف شمعدان‌هایی با پنج شمع و در سمت چپ، عکس بزرگی از منصور کوشانِ پیش از بیماری. منصور کوشان با صحنه بیگانه نیست. او نمایش‌های زیادی روی صحنه برده و این آخرین نمایش اوست.شش تن از نزدیکان آقای نویسنده تابوت را حمل می‌کنند. بردیا و خنیا، فرزندان منصور کوشان هم در دو سوی تابوت اند. دسته‌های گل در دست صاحبان‌شان به سوی مزار نویسنده در حرکت ‌اند. تابوت داخل گور جا می‌گیرد. این واقعی‌ترین نمایشی‌ست که دیده‌ایم.


دکور هوشمندانه چیده شده. موسیقی در فضا جریان دارد و مراسم نیز با فولوت‌نوازی یکی از ایرانی‌ها -که در همین شهر استاد فولوت است – آغاز می‌شود. سخنرانی‌ها مختصر است. هلگه لونده، رییس «شهر آزاد نویسندگان» درباره‌ی زندگی و فعالیت‌های منصور کوشان در حوزه‌ی ادبیات و تئاتر و تلاش خستگی‌ناپذیر او در مسیر فرهنگ و هنر، سخن می‌گوید و جمشید برزگر، روزنامه نگار و از دوستان منصور کوشان، درباره‌ی تبعید نویسنده و دور افتادن او از نیستان سرزمین‌اش. پایان‌بخش مراسم پیش از خاک‌سپاری نیز اپراخوانی یک زن نروژی است. این زن و همسر ایرانی‌اش دوستان و همراهان منصور کوشان در همه‌ی ۱۴ سال بوده‌ و در ترجمه، ویرایش و چاپ نروژی رمان «محاق» نویسنده را یاری کرده‌اند.


شش تن از نزدیکان آقای نویسنده تابوت را حمل می‌کنند. بردیا و خنیا، فرزندان منصور کوشان هم در دو سوی تابوت اند. دسته‌های گل در دست صاحبان‌شان به سوی مزار نویسنده در حرکت ‌اند. تابوت داخل گور جا می‌گیرد. این واقعی‌ترین نمایشی‌ست که دیده‌ایم. بردیا شعر می‌خواند و بلافاصله مزار نویسنده گلباران می‌شود. تصنیف‌خوانی هایده، همسر نویسنده، به همراه یکی از زنان میهمان بر سر مزار نیز توجه بسیاری از میهمانان ایرانی و نروژی را به خود جلب می‌کند. مضمون تصنیف‌ها آرامش پس از مرگ است.

مراسم در یکی از خانه‌های فرهنگ استاوانگر ادامه می‌یابد. از گورستان که در این‌سوی شهر است تا خانه‌ی فرهنگ، در آنسوی شهر، پنج دقیقه با اتوموبیل راه است. باد در این شهر ۱۲۰هزار نفری، همچنان به شدت و باسرعت می‌وزد. داخل خانه‌ی فرهنگ کوچک و چوبی سفیدرنگ، ایرانی‌ها و نروژی‌ها کنار هم نشسته‌اند و با چای و قهوه و ساندویچ‌های کوچک نروژی و حلوا و خرما پذیرایی می‌شوند؛ ترکیبی از فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی و نروژی چه در سخنرانی‌ها چه در پذیرایی. آقای نویسنده هم در طول زندگی در تبعید تلاش کرد این دو فرهنگ را با یکدیگر آشنا کند. آثاری از او به نروژی منتشر شد و برخی نمایشنامه‌های نروژی را به صحنه برد. در گوشه‌ای از خانه‌ی فرهنگ ده تابلوی نقاشی، که نویسنده در هفته‌های آخر عمر قلم زده، کنار هم چیده شده‌اند. نقاشی‌ها هم ترکیبی از نمادهای ایرانی و طبیعت نروژی است.

مراسم در یکی از خانه‌های فرهنگ استاوانگر ادامه می‌یابد. از گورستان که در این‌سوی شهر است تا خانه‌ی فرهنگ، در آنسوی شهر، پنج دقیقه با اتوموبیل راه است. باد در این شهر ۱۲۰هزار نفری، همچنان به شدت و باسرعت می‌وزد. داخل خانه‌ی فرهنگ کوچک و چوبی سفیدرنگ، ایرانی‌ها و نروژی‌ها کنار هم نشسته‌اند و با چای و قهوه و ساندویچ‌های کوچک نروژی و حلوا و خرما پذیرایی می‌شوند؛ ترکیبی از فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی و نروژی چه در سخنرانی‌ها چه در پذیرایی.


این‌جا ۱۲ تن، هر کدام در چند دقیقه و از زوایای مختلف، به شخصیت نویسنده یا تبعید او می‌پردازند. بزرگ‌ترها از این می‌گویند که آیا نویسنده با ابزارش، که کلمه است، باید از سرزمین خود کنده شود و در غربت به زندگی حرفه‌ای خود ادامه دهد؟ و سخنان جوان‌ترها پیرامون این است که چرا باید نویسنده و شاعر از جوانان سرزمینش دریغ شود. در میان سخنران‌ها یک زن نروژی، از دوستان خانوادگی منصور کوشان، چند جمله به نروژی می‌گوید. کلام او دریغ و حسرت سخنران‌های ایرانی را ندارد. به تمامی دیگرگونه است:‌ «من هفته‌ی بسیار غمگینی را پشت سر گذاشته‌ام. در دنیا شعرهای زیادی درباره‌ی مرگ سروده شده و این‌که مردن، برای انسان شادی به ارمغان می‌آورد، اما وقتی مرگ چهره‌ی خودش را نشان می‌دهد درک آن سخت است. من مطمئنم که منصور کوشان حالا به صلح و آرامش رسیده است.» آیا نویسنده در سال‌های آخر عمر و در سرزمینی که آزادی آدمی را، در مقایسه با موطنش، قیمتی نیست نیز به صلح و آرامش رسیده بود؟


منصور کوشان پس از ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای و انتشار نام او در لیست مرگ نویسندگان، دیگر به کشور خود بازنگشت و جلوی انتشار کتاب‌هایش نیز در ایران گرفته شد. اما در این‌سوی جهان آثار او هم‌چنان به فارسی منتشر می‌شد. حسین ستاره، ناشر آثار منصور کوشان، در این‌باره به فارسی سخنانی می‌گوید و جمله‌هایش در جمع میهمانان به نروژی ترجمه می‌شود: «سخت‌ترین چیز برای یک نویسنده این است که نتواند کتاب‌های خود را منتشر کند، چون تنها راه ارتباطی او با آینده قطع می‌شود. این وضعیتِ منصور کوشان بود. ما در انتشارات خود توانستیم امکان نشر آثار او را فراهم کنیم تا چیزی به نام مرگ برای او وجود نداشته باشد. در روزگاری که امکان نشر آثار او در داخل ایران وجود نداشت ما توانستیم شرایطی به وجود بیاوریم تا ارتباط خوانندگان منصور کوشان با او قطع نشود.»

منصور کوشان پس از ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای و انتشار نام او در لیست مرگ نویسندگان، دیگر به کشور خود بازنگشت و جلوی انتشار کتاب‌هایش نیز در ایران گرفته شد. اما در این‌سوی جهان آثار او هم‌چنان به فارسی منتشر می‌شد.


حسین رحمت، داستان‌نویس و از دوستان منصور کوشان نیز درباره‌ی آخرین دیدارش با نویسنده متنی می‌خواند. او حسرت «زنجیر از هم‌گسسته‌ی یاران» را می‌خورد. عباس شکری، نویسنده و مترجم ساکن نروژ و گردآورنده‌ی «واهمه‌ی نوشتن» – کتابی که در نکوداشت چهار دهه فعالیت ادبی منصور کوشان به تازگی منتشر شده است- درباره‌ ی مبارزه‌ی کوشان با سانسور سخن می‌گوید و درباره‌ی غربت نویسنده در سال‌های آخر زندگی‌اش. او که ۱۴ سال پیش از طرف خانه‌ی آزادی بیان و انجمن قلم نروژ منصور کوشان را برای یک سخنرانی به اسلو فراخواند، می‌گوید حالا عذاب وجدان دارد و نمی‌داند آیا این که مسبب دوری نویسنده از موطنش شده، کار درستی بوده یا نه. او هم حسرت می‌خورد. فاطمه کاظم تبریزی، از دیگر دوستان منصور کوشان، دل‌نوشته‌ای را می‌خواند که پیشتر برای آقای نویسنده‌ی در بستر بیماری خوانده است.

در میان ۱۲ سخنران، دو جوان که در چهار سال اخیر از ایران مهاجرت کرده‌اند از زاویه‌ای متفاوت به موضوع تبعید نویسنده می‌نگرند. مهدی اورند، روزنامه‌نگار معتقد است منصور کوشان نه از خاک خود، که از نسل نویسندگان و شاعران متولد اواخر دهه‌ی پنجاه و اوایل دهه‌ی شصت دریغ شد؛ نسلی که تعداد زیادی از الگوهای خود را به خاطر خفقان از دست داد. خفقانی که زمینه‌ساز مهاجرت و تبعید و مرگ‌های زودرس شد. محمود ولی‌بیگلو نیز که از مهندسان ایرانی نروژ است می‌گوید به خاطر ادای دین به شخصیتی در مراسم حاضر شده که سال‌های جنگ‌زده‌ی کودکی‌اش را با «چشم چشم دو ابرو» شیرین و به یادماندنی کرده است. نویسنده‌ای که خود با مشکلات زیادی از جمله نداشتن آزادی در انتشار کلمه مواجه بود و در سرزمین خود زیستِ حرفه‌ای نداشت اما سعی کرد امید و شادی را در دل کودکان اواخر دهه‌ی شصت و روزگار جنگ، شکوفا کند. سخنان او بخشی از یک شعر منصور کوشان را در یادها زنده می‌کند: «انسانی را می‌شناسم عاشق در گل/ باغ را نه برای باغ/ در وسوسه‌ی شکفتن می‌خواهد»

سرطان نام دیگر دلتنگی است

آسیه امینی، شاعر و روزنامه‌نگار که مهمان دیگر «شهر آزاد نویسندگان» در نروژ است، در روز مرگ منصور کوشان شعر کوتاهی به نروژی نوشت. «ما می‌گوییم سرطان/اما گاه نام واقعی دیگری دارد/ دلتنگی» منصور کوشان در سال‌های آخر عمر خود در اتاق کوچکی در کتاب‌خانه‌ی مرکزی شهر استاوانگر به کار مشغول بود. مجله‌ی «جُنگ زمان» را به هر دو زبان منتشر می‌کرد و گاه مقاله‌ و یادداشتی به فارسی می‌نوشت. ابزار او زبان و ادبیات فارسی بود و نوشتن به زبانی که او پس از نیم‌قرن زندگی، با آن آشنا شده بود سخت می‌نمود. اگرچه می‌توانست مترجم داشته باشد و نوشته‌هایش را به نروژی منتشر کند اما ترجیح او نوشتن به زبان مادری برای مردم سرزمین مادری‌اش بود. روزی در همان اتاق کوچک بالای کتاب‌خانه گفت که در ابتدای ورودش به نروژ به او گفته‌اند می‌تواند شهر یا کشور دیگری را برای اقامت انتخاب کند اما انتخاب او همین شهر کوچک استاوانگر بود و دلیلش هم آرامش این شهر. آقای نویسنده در سرزمین خود و در دوره‌های مختلف، کوران حوادث را پشت سر گذاشته بود و دنبال جایی برای نوشتن در آرامش و آزادی می‌گشت. اما آفتاب جای جدید، کم‌جان بود؛ دوستان، همراهان و مردم سرزمین‌اش را نداشت؛ در کوچه همیشه باد جریان داشت و در هوا کلمه‌های زبان و اندیشه‌ی نویسنده جاری نبود؛ تعدادی از دوستانش کشته و تعدادی دیگر در گوشه و کنار جهان پراکنده شده بودند و ذهنش پر از خاطرات خفقان و طوفان بود. شاید همه‌ی این‌ها دست به دست هم داد تا او در عین سلامت به یکباره سرطان دلتنگی بگیرد و پیش از خمیده‌شدن قامتش، به مرگ زودرس دچار شود. اگرچه خود او نمی‌خواست دلتنگ باشد و در آخرین شعرخوانی، با حنجره‌ای خسته از بیماری خوانده بود: «می‌خواهم دلتنگ نباشم/ می‌خواهم چشم‌هایم برای دیدن رؤیاهایم تیره و تار نباشد»

 ـ   [بازنشر از مجله‌ی تابلو +]

مشکلات و نقدی بر شیوه‌های اصلاح 

عاحصطح
سعید هنرمند
: خط را نباید با دستور زبان یکی انگاشت یا آن را بخشی از آن دانست. خط سیستمی نگارشی است و هر زبانی را می‌توان با خط‌های مختلف نوشت. در واقع خط یکی از سیستم‌های نمادین است. ریاضی، نقاشی، نقشه‌ها، چراغ‌ها و علائم راهنمایی و رانندگی از دیگر سیستم‌های نمادین هستند. از تفاوت‌های بنیادی میان خط و بقیه‌ی سیستم‌های نمادین این است که هنگام خواندن و مکالمه با بقیه سیستم‌ها اغلب نیازی به دانستن زبان پشت آنها نیست؛ حال آنکه برای خواندن و مکالمه با خط نیاز به دانستن یک زبان هست. قابلیت نگهداری سنت‌های نوشتاری و زبانی از مهمترین کارهایی است که خط انجام می‌دهد. از این که بگذریم، همه‌ی سیستم‌های نوشتاری باید توانایی پاسخ به چهار چیز را داشته باشند:

. دست‌کم یک دسته نماد تعریف‌شده داشته باشند که در خط به آنها نویسه[۱](حرف = character) می‌گویند.
. دست‌کم یک دسته از قاعده‌ها و قراردادهای مشترک و قابل فهم برای یک جامعه داشته باشند. این قاعده‌های قراردادی باید شامل کوچکترین معنای آوایی[۲](گرفیم =grapheme ) برای هر یک از نویسه‌ها، ترتیب، و رابطه‌ی آنها با یکدیگر باشند.
. دست‌کم بازنمای یک زبان باشند و بتوانند عناصر و قواعد آن را یادآوری کنند.
. واسطه‌ای باشند برای برخی نمادهای معنادار، به‌طوری‌که بتوان به‌صورت دیداری آنها را ترجمه کرد.

بسته به زبانی که بازنما می‌کنند، هر سیستم خطی متفاوت است با همان خط که زبانی دیگر را بازنمایی می‌کند. مثلاً سیستم خط فارسی و عربی یک بنیاد دارد، اما تلفظ نویسه‌ها در این دو زبان یکسان نیستند. نمونه‌ی آن صدای مصوت بلند “آ” است که در فارسی بلندتر و طولانی‌تر از همان نویسه در عربی است یا صامت‌هایی چون ذال و ز که در فارسی به یک جور تلفظ می‌شوند؛ حال آنکه در عربی تلفظ‌های متفاوت دارند. [متن کامل: ۱۳هزار کلمه]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.