خوابگرد

بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

رمان‌های 



دانلود رایگان رمان‌های ملکوت


میم عزیزرمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان 
محمدحسن شهسواری  که اداره‌ی سانسور وزارت ارشاد به نسخه‌ی کامل آن مجوز نشر نداد. نسخه‌ی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، 
ایـن‌جـا را کلیک کنید.




عروسک‌سازرمان «عروسک‌ساز»
نخستین رمان
مریم صابری  که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد، ولی اداره‌ی سانسور وزارت ارشاد طی دو  مرحله به طور کامل آن را رد کرد. نسخه‌ی الکترونیک «عروسک‌ساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، ایـن‌جـا را کلیک کنید.




برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۹)
نویسنده: بابک جوادی‌فر

امیر جوادی‌فر و مادربزرگشهنوز برای خودم هم شبیه قصه‌هاست، در روز شوم سوم مرداد هشتاد و هشت وقتی که جنازه پاره پاره امیر را در پژشک قانونی نشانم دادند، کنار آن غم بزرگ که بر سرم آوار شده بود، دغدغه دیگری هم داشتم... به مامان اختر چه بگویم؟

بعد از کوچ مادرم، مامان اختر غیر از من و امیر کسی را نداشت و تمام دل‌خوشی و دلیل زنده بودنش، شنیدن دو سه باره روزانه صدای من و امیر و دیدارهای دو بار در ماه رشت بود.

در تمام آن روزهای دستگیری و بی‌خبری از امیر، صدای خود را شبیه امیر کرده بودم و با مادربزرگ حرف زده بودم، حالا باید چه می‌کردم.

سال‌ها پیش از آن روز شوم، رمان ممنوعه‌ای خوانده بودم تحت عنوان (روضه قاسم)، نوشته امیرحسین چهل‌تن، داستان مرگ یک زندانی سیاسی در زندان بود که خانواده‌اش مرگش را از عمه‌ای که او را بزرگ کرده بود، پنهان کرده بودند، ناگهان جرقه‌ای در ذهنم زد، آن قصه را به واقعیت تبدیل کنم.

در آن روزهای سخت در حالی که از هر طرف با این تصمیمم مخالفت می‌شد و حتی به دیوانگی متهم می‌شدم، قصه‌ام را در ذهنم نوشتم و پیاده‌اش کردم. تلفن و ماهواره خانه مامان اختر ناگهان قطع شد، به همه دنیا اطلاع دادم که نباید مامان اختر، از حقیقت شهادت امیر مطلع شود، پس از مراسم هفتم امیر راهی رشت شدم و به مامان اختر گفتم امیر در درگیری‌ها شناسایی شده و چون امکان دستگیری‌اش می‌رفت از ایران خارجش کردم و بعد صدای امیر از آن سوی خط بود که می‌گفت به سلامت به کشور سوییس رسیده است و مامان اختر نگران نباشد و چهار سال و نیم این قصه ادامه داشت...

صدای ضبط‌شده‌ی من با تکیه‌کلام‌های امیر از آن سوی خط که هر دو هفته یک بار با مامان اختر حرف می‌زد و آرامش می‌کرد، عکس‌های فتوشاپی امیر در نقاط مختلف اروپا، سوغاتی‌های امیر برای مامان اختر و نامه‌های مامان اختر که برای امیر پست می‌شد و انتظار مامان اختر که امیرش در اروپا کارش درست شود و دعوت‌نامه بفرستد تا دوباره امیر را ببیند و امیدی که ادامه داشت.

مامان اختر تا روز دهم فروردین نودوسه، یعنی چهار سال و نه ماه پس از شهادت امیر، هم‌چنان با امید دیدار امیر زنده ماند و تا آخرین نفسش با امید زندگی کرد.
بابک جوادی‌فر -- ۲۳ تیر ۱۳۹۳

پ.ن:
امیر جوادی‌فر، از کشته‌شدگانِ کهریزک در سال ۱۳۸۸ است. برادرش بابک، در این ترانه و ویدئو که چندی پیش منتشر کرد، داستان پنهان نگه داشتن مرگ او را از مادربزرگش «مامان اختر»، با ترانه‌ای روایت کرده است. تماشای برخی لحظاتِ این مادر هولناک است، اما نمی‌توان ندید.

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید  

لادریمی‌شه خواهش کنم از چیزهایی جدید حرف بزنی، از محیط‌های ناآشنا؟
آخه می‌دونی یک زندگی یکنواخت که صبح برم شرکت شب بیام، یا کنج یه کافه، یا کهنه‌ی بچه بشورم وای چقدر خسته‌ام رو همه بلدیم. اما من تا به حال روی لنج میگو صید نکردم، تا گردن توی مرداب پر از گل غرق نشدم، با چتر از کوه نپریدم، با راننده‌ی اتوبوس کویر عرق نخوردم، نمی‌دونم مکانیک‌های هواپیما چه جوک‌هایی برای هم تعریف می‌کنند، آدم‌های معلول چطوری خودارضایی می‌کنند، بادیگاردها چی برای هم تعریف می‌کنند؟ تا حالا توی گل و لای یک سد دنبال قورباغه نگشته‌ام، جسد از زیر آب بیرون نیاورده‌ام، روی پوست مار دست نکشیدم. کاش بری اینها رو تجربه کنی بعد به آدم‌های داستان‌هات منتقل کنی. کاش آدم‌های داستان‌هات واقعی‌تر باشند نه همه شکل هم. نه همه یه نویسنده‌ی جوان و خسته گوشه‌ی یه کافه. سخته؟ کی گفت نویسندگی کار راحتیه؟

این قدر تاریک ننویس.
مردیم به خدا. این همه تاریکی توی زندگی هست چرا داستان تو به جای آینه، شمع نباشه؟ وقتی جامعه‌ای داره بدبختی‌ها رو کتمان می‌کنه، نویسنده با کوباندن تاریکی‌ها به صورت ناباوران اونها رو از خواب بیدار می‌کنه. اما دوست من، فکر نمی‌کنم ما دیگه خواب باشیم. ما بیدار شدیم، کورمال کورمال داریم دست می‌کشیم که کلید چراغ رو پیدا کنیم. این که مرتب داری غر می‌زنی که «خیلی تاریکه، خیلی خیلی تاریکه» کمکی نمی‌کنه. فقط اعصاب ما رو به هم می‌ریزه. زندگی خودت بده؟ ناامیدی؟ به من ربطی نداره. من خودم هزار درد دارم، وقت ندارم پای درودل تو هم بشینم. به جای تاریکی، یه چراغ قوه بده دستم، یه شمع. تو که سیگاری هستی یه فندک بزن حداقل.

خوش‌خوان بنویس جان هر کی دوست داری.
تو رو نمی‌دونم اما من یکی با صدای بلند توی مغزم کتاب می‌خونم. جزئیاتش رو نمی‌دونم، باید از معلم داستان‌نویسیت بپرسی، اما می‌دونم زبان فارسی ضرب‌آهنگ‌هایی داره که کار خوندن رو ساده و لذت بخش می‌کنه. وزن گویا فقط مال شعر نیست. «من از باغ تو یه میوه بچینم چی میشه؟» یه جورایی راحت‌تر از «مرد به رودخانه‌ای که از پایین شهر می‌گذشت کت و شلوار و پیراهن کثیف و بدبویش را انداخت.» خوانده می‌شه. دومی نفسم رو بند میاره. حتی وقتی با صدای بلند نمی‌خونمش. یه مثال دیگه بزنم؟ ببین خوندن این دو جمله کیف می‌ده یا نه: «و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رمضان به جشن مهرگان بنشست و چندان نثارها و هدیه‌ها و طرف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت» (تاریخ بیهقی). اینها رو یه بابایی هزار و سیزده سال پیش نوشته. فکر کنم ثابت کنه ضرب‌آهنگ‌های زبان فارسی چقدر ته وجود همه‌ی ما رسوخ کرده و بهتره ازش یه استفاده‌ی کوچیکی بکنیم. نه؟

قلم شوخ‌طبع لطفا.
پایان یه روز خسته کننده، اگه قرار باشه برن سینما،‌ مردم عامی مثل من ترجیح می‌دن برن «نان، عشق، موتور هزار» ببینن به جای «هامون». منتها باور کنی یا نه روشنفکرها هم خسته می‌شن. شوخی و طنز ذهن آدم رو ریلکس می‌کنه. لازم نیست جوک بگی، لازم نیست «اخراجی‌ها» بدی بیرون. این رو ببین «جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آنها اشاره کنی» (صد سال تنهایی) این شوخ طبعیه. آدم وقتی توی متن جلو می‌ره و هر از گاهی به این چیزهای بامزه می‌رسه یه جور جایزه می‌گیره که باعث می‌شه جلوتر و جلوتر بره.

زیاده روی در فن.
به جان تو که دوست عزیز منی نباشه، به جان خودم، داستان خطی اینقدرها هم که اسمش بد در رفته کسر شأن نیست. فلش بک‌های عجیب و غریب، پرش‌های نالازم به گذشته و آینده، عوض کردن مداوم راوی و از مدل جینقولک بازی‌ها البته نشون می‌ده شما چقدر بلدی، اما شبیه اینه که از تمام فونت‌های توی کامپیوتر برای تایپ یه نامه استفاده کنیم تا نشون بدیم توی ورد عوض کردن فونت رو بلدیم. آخه چرا؟ باور کن حتی با کلاسیک‌ترین پیرنگ ارسطویی هم می‌شه شاهکار بیرون داد. البته می‌فهمم. بالاخره بین بروبچ باید حفظ آبرو کرد و کلاس گذاشت. اما بیا یه کاری بکن: یه سری چیزا بنویس بده به خورد اونا، یه چهار تا داستان درست و حسابی و معمولی هم بنویس برای ما. خیر ببینی الهی.

مدیر یک پروژه‌ی عظیم باش، کارگردان یک فیلم سینمایی پرخرج.
خداوکیل چند تا کار نیمه تمام داری؟ چند تا طرح عالی که منتظر داستان شدن هستند؟ چند رمان رو تا نصفه نوشتی و گذاشتی خاک بخوره؟ می‌دونی مشکل چیه؟ نمی‌گم تنبلی، مشکل دو تا چیزه: یکی این که انضباط نداری که خودت رو مجبور کنی هر روز یک مقدار از کار رو انجام بدی، دوم این که مدیریت پروژه بلد نیستی.

بله! هر کتاب داستان، هر رمان رو میشه به چشم یک پروژه دید. آخرین داستانت چند خط بود؟ من یک برنامه‌نویس هستم که برای انواع و اقسام پروژه‌ها کد می‌نویسم. در طول شش ماه حدود یک تا پانصد هزار خط کد تولید/تایپ می‌کنم. اگه کدهایی که می‌نویسم، بعد می‌فهمم اشتباه بوده، از اول می‌نویسم رو هم حساب کنیم، در سال حدود دو میلیون خط مطلب می‌نویسم. چطور ممکنه؟ خب من هم آدم تنبلی هستم. اما مشتری پشت در وایساده و پول نان خوردن من از جیب اون بیرون میاد. باید هر روز از ساعت ۹ تا ۵ بشینم پای کامپیوتر و کد بزنم تا از گشنگی نمیرم. اما این اسمش زجر کشیدن نیست. من لذت هم می‌برم. از کشف و شهودهایی که در کد اتفاق می‌افته، از برنامه‌ای که کار می‌کنه کیف می‌کنم. با خودم مسابقه دارم که هر روز کد تمیزتری بنویسم، مستندتر، قابل تعقیب‌تر. اما خب همیشه هم این اتفاق نمی‌افته. یه روزهایی سر کیف نیستم، یه روزهایی هر چی زور می‌زنی کار جلو نمی‌ره. اما خب چیکار کنم؟ مشتری دم دره و من پول‌لازم هستم. اینه که خودم رو با کتک پای کامپیوتر می‌کشم و می‌چسبم به کارم.

مساله‌ی بعدی اینه که وقتی پیچیدگی کاری از سطحی بیشتر شد، به مدیریت نیاز داره. مهندس‌ها برای کنترل این پیچیدگی‌‌ها سال‌هاست که علمی درست کرده‌اند به اسم «مدیریت پروژه». به رمانت مثل یه آپارتمان بیست طبقه نگاه کن. کلمات تو آجرهایی هستند که می‌چینی، پیرنگ داستان، چهارچوب و زیربنای ساختمانه. دستور زبان آب و فاضلاب و تهویه‌ی مطبوع، شوخ طبعی‌ها و زبان‌بازی‌ها روکار و مبل و در و پرده. حالا تو باید دست تنها این بنای عظیم رو بالا ببری. چطوری زیر بار این همه جزئیات غرق نشی و کار رو هم به موقع تحویل بدی؟ نقشه لازم داری، زمان‌بندی، کنترل و بازرسی دوره‌ای. می‌تونی کار رو به مراحل مختلف و اجزای کوچک‌تر تقسیم کنی، درست مثل همون کارهایی که مدیر پروژه‌ها انجام می‌دن. بعد ذره ذره پروژه رو جلو ببره. سخته؟ معلومه که هست اما کی گفت نویسندگی کار راحته؟

+ بازنشر از گوگل‌پلاس لادری 

این روزها یک چشم‌مان به اخبار استیضاح وزیر علوم است و چشم دیگرمان پیِ سرانجام ماجرای روغن پالم دو دو می‌زند. رسیدگی به فریبکاری برخی نمایندگان مجلس در ماجرای استیضاح، به نظرم کار ما نیست. کار خود وزیر علوم و دولت روحانی ست که چه قدر اهل مماشات باشند و جا پای خاتمی نازنین بگذارند در فرصت‌سوزی و بی‌توجهی به حمایتی که می‌توان در جامعه ایجاد کرد، یا همه چیز را به موفقیت در مذاکرات «نرمش قهرمانانه» منوط نکنند و کمی هم به وعده‌های روحانی برای باز شدن فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی داخل کشور بپردازند. ما هم بی‌خواب مانده‌ایم به تماشا و حرص خوردن، که چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...


روغن بهار

اما تا دولت تکلیفش را با خودش روشن کند و برآید آفتابی، ما به همان روغن پالم‌مان می‌رسیم که یکی از خواصش دیرسوز بودن آن است و یکی از فریبکاری‌هایش، در برچسب این روغن مخصوص سرخ‌کردنی هویدا ست: استفاده‌ی استادانه و فریبکارانه از «یا»ی فارسی. به این می‌ماند که مثلاً روی جعبه‌ی بیسکوییت بنویسند «ترکیبات: آرد گندم درجه یک یا پودر نان خشک کپک‌زده‌ی مخصوص گاوداری» و همان دومی را بریزند. دروغ نیست. خیلی هم صادقانه و خصوصاً ادیبانه است. فقط وقتی می‌خورید، بوی تپاله‌ی خشکیده‌ی گاو می‌دهد. عین همین روغن‌های مخصوص پالم‌دار که وقتی کتلت و کوکوسیب‌زمینی درست می‌کنید، خانه یا بوی موتور پیکان می‌گیرد یا بوی سگ‌مرده!

مهرشید متولی: کتاب «زیر پوست من»، اتوبیوگرافی برنده‌ی نوبل، دوریس لسینگ را  به فارسی برگردانده‌ام و برای انتشار به نوگام داده‌ام. نوگام ناشری دیجیتالی ست که کتاب‌های تازه‌تألیف را بدون ممیزی چاپ می‌کند، هزینه‌ی کتاب‌‏هایش را با حمایت و مشارکت عمومی تأمین می‌‏کند و مجانی روی سایت می‌گذارد.

این صفحه‌ی من در سایت نوگام است: http://www.nogaam.com/node/813

همان‌طور که در این صفحه توضیح داده‌ام، این ترجمه را اصلاً به ناشرهای متعارف پیشنهاد نکرده‌ام و بنابراین زیر دست ممیزان نرفته تا بعد به چاپ دیجیتال مجانی رضایت بدهم. از ابتدا منتظر موقعیتی برای چاپ کامل کتاب بودم که همان‌طور که می‌دانید عجالتاً هنوز کاغذی‌اش میسر نشده. به خصوص اینکه دوریس لسینگ در زمان حیاتش به کپی کردن‌ها و مجانی روی سایت‌ها قراردادن‌ها اهمیت نمی‌داد. 


خب، حالا من «زیر پوست من» ترجمه کرده‌ام و قرار است پس از تأمین مالی لازم، رایگان روی سایت نوگام قرار بگیرد. در واقع، کتاب‌ها، یا بهتر است بگویم این کتاب، یک کوچولو هفت‌خوان را افتان و خیزان طی کرد تا رسید به این مرحله که منتظر دوستداران فرهنگ است ـ چه در داخل ایران چه خارج ـ تا روزنه‌ای سر کیسه‌شان ایجاد و آن را کمی شل کنند و از طریق قسمت «حمایت» صفحه‌ی بالا، در هزینه‌ی چاپ این کتاب مشارکت کنند.


لسینگ به روایت لسینگ
مسلما لایک زدن در فیس‌بوک و پلاس و همخوان کردن مزید امتنان است، ولی نوگام برای این که کتاب چاپ شود و روی سایت قرار بگیرد، کل کار اطلاع‌رسانی برای تهیه‌ی وجه لازم را روی دوش من گذاشته و برای شما خوانندگان پرشمار سایت ـ سخاوتمند ـ خوابگرد، زحمتش چند کلیک کوچولو ست و خلاص.

به قول بیژن مفید:
حالا من، یه دونه جوونمرد می‏خوام ، که از اون گوشه‌ی این معرکه دست بالا کنه، بنده رو صدا کنه، دست سخاوت توی جیب پهلو دستیش بکنه، هرچی به چنگش می‏رسه، از یه تومن تا صد تومن، بیشتر شد نمی‏خوام مال خودت، به نذر این فقیر اولاد شتر، بندازه این‏جا و چراغ اول رو روشن بکنه .


نظر نوگام:
کتاب برای این که نشان بدهد چه‌طور دوریس لسینگ به چنین نویسنده‌ی قابلی تبدیل شده که توانسته جایزه‌ی نوبل را ببرد، بسیار گویا ست. لسینگ از دورانی شروع می‌کند به حرف زدن از زندگی‌اش که خیلی کوچک بوده و از تأثیر تمام اتفاقاتی می‌گوید که کودکی‌اش را شکل داده. این که مثلاً زندگی در کردستان ایران٬ در حال و هوای نسبتا بدوی کردستان آن سال‌ها٬ چه تأثیری در شیوه‌ی زندگی خودش و خانواده‌اش داشته٬ تاثیرش روی پدرش که همه‌ی زندگی از تجمل متنفر بوده و مادری که همه‌ی زندگی دوست داشته به چشم دیگران بیاید و در رفاه و تجمل زندگی کند. لسینگ در خاطرات‌اش ریز ریز شخصیت مادر و پدرش را برای خواننده شرح می‌دهد٬ این که رفتار و منش هر کدام از این‌ها چه‌طور نگاه او را به دنیا عوض کرده است.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.