خوابگرد

سفارش آگهی آگهی

نوگام


راهک


ققنوس


عکاسی 



بایگانی لینکده


برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری Alexa بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

به انتخاب نازنین رجب‌دوست
با آثاری از: رضا امیریاراحمدی، الیکا ابراهیمی قاجار، حمیدرضا اندرز، عبدالحمید پازوکی، پونه جعفری‌نژاد، شیما خشخاشی، هوشنگ سیحون، جلال شباهنگی، فریده لاشایی، محمدحسین ماهر، رضا هدایت، آرمان یعقوب‌پور.

درخت اسطوره‌ای‌ترین پدیده‌ی طبیعت است؛ اسطوره‌ای هماره زنده در میان همه‌ی ملل و در جانِ همه‌ی فرهنگ‌ها. از دوران پیش از تاریخ، تصویر درخت و نمادپردازی آن در هنر هند، بین‌النهرین، ایران، یونان، مصر و... در سه مفهوم اسطوره‌ایِ درخت کیهانی، درخت زندگی و درخت دانش جلوه‌ای آشکار و مکرر داشته و دارد. همان که در فرهنگ ایرانی به سان نماد عشق سر برآورده است؛ نمادی در میانه‌ی جهان. و نمادی مینوی و بهشتی که ریشه در خاک دارد، اما رو به آسمان قد می‌کشد، با شاخه‌هایی هماره رو به فراز.

درخت در نگاه هنرمندان اثری هنری ست پیوسته زایا. اندیشه‌ای که به آفرینش اثر هنری می‌انجامد، به سان همان ریشه‌ی درخت است که آن را ایستا و پایدار می‌دارد و جلوه‌های نور و رنگ آن، شاخه‌ها و برگ‌هایی ست که هنرمند و هنربین را به پرواز در عالم خیال درمی‌آورد و مجموع آن، گاه ژرف‌ترین لایه‌های پهنه‌ی استعاره را دلالت می‌کند.

خیالِ این درخت در لطیف‌ترین لایه‌های ذهن هنرمند ایرانی نیز جایگاهی ازلی و ابدی داشته و دارد. اکنون فرصتی خوش فراهم آمده برای برپایی نمایشگاهی درخت‌مدار برای نگاهی دوباره به آثار هنرمندانی که به این اسطوره‌ی نامیرای طبیعت، توجهی فراتر از درنگ‌های کوتاه داشته‌اند. روشن است که این نمایشگاه جلوه‌گاه همه‌ی تلاش و خواستِ ما نیست و جای آثار گران‌قدر هنرمندانی نظیر سهراب سپهری، ابوالقاسم سعیدی، حسین محجوبی، احمد اسفندیاری، گنجی، رضا لواسانی و بزرگانی چون ایشان در آن خالی ست. با این حال، آن چه در این نمایشگاه گردِ هم آورده‌ایم، مرهون همدلی و یاری هنرمندانی ست که آثارشان روشنی‌افزا و اعتباربخش این مجموعه است.




کانون معماران معاصر ـ یکم تا تا بیست‌وهفتم خرداد ۹۴ ـ شهرک غرب، خیابان حسن سیف، کوچه‌ی دوم، پلاک ۷ ـ تلفن: ۸۸۵۹۱۳۸۶

خبر هولناک است: کشف پیکر ۱۷۵ شهید غواص عملیات کربلای چهار که گویا با دستانِ بسته به شهادت رسیده و زنده به گور شده‌اند. وقتی در اواخر دی ماه ۱۳۶۵ برای عملیات کربلای ۵ به شلمچه رسیدم، دو هفته از «روزترین شبِ» جنگ عراق و ایران گذشته بود. عملیات بزرگی که بیش از سه ماه آموزش و تمرینِ محرمانه‌ی غواصی و تیراندازی و حرکت در آب و روی آب پشت سر داشت. عملیاتی آبی ـ خاکی که بیش از ۲۰ لشکر و تیپ (بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ گردان) به قصد تصرف شهر بصره در آن حاضر بودند. و عملیاتی لورفته که عراقی‌ها حتا ساعت شروع آن را هم می‌‌دانستند و آن شب سرد زمستانی اروند را از شدت پرتاب انواع منور به روزترین شبِ کل جنگ تبدیل کردند و آتش‌باری آن‌ها چنان سنگین و پیوسته بود که آب اروند داغ شد. نه فقط از داغی گلوله‌ها که هم از خونی که از کالبد رزمندگان غواص و شناگر و قایق‌سوار، آبِ اروند و کارون را خط می‌انداخت.

اگر شلمچه‌ی کربلای ۵ با افتادن یک نفر بر هر یک وجبِ آن به پیروزی رسید، کربلای ۴ تلخ‌ترین شکست سپاه ایران بود. عراقی‌ها از کشته‌های بچه‌های ما پشته‌ها ساختند. حدود دو هزار شهید و سه هزار مفقودالاثر و ده هزار مجروح. عملیاتی که عبارتِ جان‌گز «گردان می‌رفت و نفر می‌آمد» محصول شوم آن بود. نهایت، تنها یادگار این عملیات بر سینه‌ی بی‌شمار سنگ قبرهای با جسد و بی‌جسد در شهرها و روستاهای بسیار حک شد و باقی ماند.

آخرین باری که در گلستان شهدای نجف‌آباد، در میان سنگ قبرهای تازه‌شده و یک‌شکل دوستانم قدم می‌زدم و عنوان «محل شهادت: جزیره‌ی ام‌الرصاص، کربلای ۴» را برای نمی‌دانم چندمین بار مرور می‌کردم، یاد آن شبِ زمستانی پشتِ «کله‌گاویِ کانال ماهی» شلمچه افتادم. شب از نیمه گذشته بود و از شدت آتش توپ و تانک و تیربارهای دشمن کم شده بود. خسته بودم و تنها. بر سینه‌کش خاکریزی کوتاه ولو شدم و از دور، خیره ماندم به هوای روشن شهر بصره. در آن شب به هر چیزی فکر می‌کردم جز آن‌که روزی می‌رسد خیلی دور، ۲۸ سال بعد، که خبر می‌آورند ۱۷۵ پیکر دست‌بسته از عملیات کربلای ۴ را پیدا کرده‌اند. ۱۷۵ رزمنده‌ی دل به آسمان‌سپرده که آنان را در آن شبِ خیسِ داغ و روشن‌تر از روز، از میان گِل‌ولای چسبنده‌ی ام‌الرصاص بیرون کشیده‌اند، دست‌هایشان را از پشت بسته‌اند، داخل کانال انداخته‌اند و خاک را شاید با بولدوز...

کاش در این حدود سی سال این همه تبلیغات رسمی نبود. کاش ارزش‌ها ـ که حتا کلمه‌اش را هم دیگر نمی‌توان راحت بر زبان آورد ـ این همه پرچم نشده بود. می‌شد امروز این خودِ مردم باشند که خودجوش و بی‌اعلان و تبلیغ، پیکر این ۱۷۵ نفر را به نمایندگی از هزاران قربانیِ شبِ هولناکِ کربلای ۴ به آغوش استقبال می‌کشند تا از داغی پایان‌ناپذیر آن بر جانِ زخمی این خاک، کمی بکاهند.


این تصاویری ست از شهدای عملیات کربلای چهار که در آن زمان از تلویزیون عراق پخش شد.

 


عنوان را از شعری از اخوان ثالث برداشته‌ام.
عکس متن مربوط است به یکی از غواصان شهید عملیات کربلای ۵. 
اگر در باره‌ی این عملیات چیزی نمی‌دانید، این گزارش مختصر را بخوانید. [+] 

چگونه نگارش هزارساله‌ی کسره در خط فارسی در پنج سال زیرورو شد
خط فارسی با بحران تازه‌ای روبه‌رو شده. در عرض پنج سال، شمار بزرگی از فارسی‌زبانان با کسره‌هایشان درگیر شده‌اند و ناگهان هیچ کس نمی‌داند «دوست من» درست است یا «دوسته من». گاهی «مثل این» می‌نویسند و گاهی «مثله این». چشمگیری این پدیده در این است که گریبان کسانی را گرفته که سال‌ها درست می‌نوشته‌اند. ده سال پیش از این، هیچ کدام از این آدم‌ها هرگز چنین اشتباهی نمی‌کردند. به این پدیده بحران می‌گویم نه فقط چون اصرار دارم متعصبانه از آن‌چه از کودکی به عنوان درست آموخته‌ام دفاع کنم، بلکه چون دودستگی در شیوه‌ی نگارش برای رسم‌الخط را مضر می‌دانم. در ادامه درباره‌ی علل مضر بودنش خواهم نوشت اما پیش از آن، ببینیم که علت این پدیده چیست. [ادامــــه]

وزیر محترم ارشاد

آقای جنتی

محمدعلی سپانلو سه روز پیش مرد. اگر اصلاً قصد تسلیت‌گویی رسمی ندارید که هیچ؛ صلاح مملکت است و شما خسروان. اما اگر می‌خواهید با تأخیری بیش از این، از مرگ سپانلوی بزرگ اظهار تأسف کنید، جسارتاً عرض می‌کنم که نکنید؛ تسلیتِ به‌هنگام شما را بزرگ می‌دارد، اما نابهنگامِ آن جز مایه‌ی تأسف مضاعف نزد اصحاب عزا نخواهد بود. 


مراسم تشییع محمدعلی سپانلو فردا پنج‌شنبه ساعت ۹صبح از مقابل خانه‌ی هنرمندان برگزار می‌شود  به سمتِ «قطعه ی نام‌آوران» بهشت زهرا. خانه‌ی هنرمندان در خیابان طالقانی، خیابان موسوی شمالی (فرصت)، پارک هنرمندان واقع است.

پرونده‌ای برای رمان «پیش از آب شدن برف‌ها» نوشته‌ی محمد میرقاسمی
لیلا عطارچی: «پیش از آب شدن برف‌ها» داستان سروش است، متولد دهه‌ی شصت، نماینده‌ی نسل خویش که زندگی و تنهایی‌هایش را روایت می‌کند. سروش هشت سال پیش دانشجوی رشته‌ی مهندسی بوده، با جنون نوشتن، مشغول فیلم ساختن و مدام خواندن. او عشق را در همان دوران می‌یابد و می‌خواهد زندگی را با او تجربه کند. رؤیاهای بلند و تلاش‌های فراوانش زیر سایه‌ی سیاه و سنگین پدری خودخوانده یکی‌یکی از دست می‌رود و بودن‌ها و شدن‌هایش نابود می‌شود و چیزی که از او می‌ماند ــ سروشی که روایت گذشته‌اش را می‌گوید ــ مرد تنهایی ست که جز چند رابطه‌ی گسسته نشانی از آن دوران به همراه ندارد.

بی‌شک محمد میرقاسمی، نویسنده‌ی رمان «پیش از آب شدن برف‌ها» تنها نویسنده‌ی متولد دهه‌ی شصت نیست که به دغدغه‌های هم‌نسلان خویش پرداخته، اما قطعاً یکی از بهترین‌های‌شان است. او گم‌شده‌ای میان گم‌گشتگان دهه‌ی شصت نیست، نالان و هراسان؛ نویسنده‌ای ست توانا که بالاتر از بقیه می‌ایستد و روایت در‌هم‌پیچیده‌ای از شخصیت‌های متفاوت را نقل می‌کند که اجتماع با باورها و سنت‌ها و سیاست‌هایش آن‌ها را در خود می‌کشد.

رمان «پیش از آب شدن برف‌ها» را نه فانتزی‌‌بازها می‌پسندند، نه مخاطبان کم‌حوصله‌ای که در نگاه اول به‌خاطر ضخامتش شانس بیرون آمدن از قفسه‌ی کتاب‌ها را از آن می‌گیرند. این دو مشخصه، متأسفانه، بیشتر به قشری تعلق دارد که قرار است بیشترین مخاطبان این رمان باشند.

در پرونده‌ای که می‌خوانید، سعی کردیم رمانی را که هم‌چون نویسنده‌اش محجوب است و دور از فضاهای تبلیغاتی جامعه‌ی ادبی، به مخاطبان معرفی کنیم. یادداشت‌ها و نقدهای محمدجعفر حکیمی، سپیده کیانفر، علی سهرابی و نیلوفر انسان «پیش از آب شدن برف‌ها» را با معیارهای مختلف می‌سنجند و مصاحبه‌ی محمدحسن شهسواری با محمد میرقاسمی ما را با نویسنده و نگاهش آشنا می‌کند. امیدواریم خوانندگان کتاب از خواندن پرونده‌ی آن نیز لذت ببرند و بقیه با خواندن این رمان به خود فرصت تجربه‌ی منحصربه‌فرد همراهی با این اثر داستانی زیبا را بدهند. [متن کامل پرونده]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.