خوابگرد

سفارش آگهی آگهی

نوگام


مسابقه داستان‌نویسی


راهک


ققنوس


عکاسی 



بایگانی لینکده


برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری Alexa بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

اشاره: روزگاری این وبلاگستان، ناصر خالدیان را داشت که وبلاگ «نقطه تهِ خط» را می‌نوشت. از خواندنی‌ترین وبلاگ‌ها بود، به‌خصوص که طنز می‌نوشت. اسلوبی شخصی داشت و از هیچ موضوع به‌روزی هم نمی‌گذشت. ناصر سال‌ها ست که دیگر وبلاگ نمی‌نویسد و به زیست نباتی خود در فیس‌بوک ادامه می‌دهد! اما مدتی ست ککِ وبلاگ دوباره به تنبانش افتاده و اگر زورمان بهش برسد و سختی‌های روزگار هم بگذارد، عن‌قریب دوباره آلوده خواهد شد و خوشحال‌مان خواهد کرد. در ‌فراخوان تاریخ‌نویسی برای وبلاگ‌ها، ناصر هم دست به قلم شده و متنی نوشته و فرستاده که برای تشویق بیشتر او به وبلاگ‌نویسی، آن را در خوابگرد منتشر می‌کنم. در روزگار سرعت و فیس‌بوک و وایبر و... این یادداشت روشنگر زوایایی ست که شاید برای برخی‌ها تاریک باشد. [ادامــه]

نویسنده‌ی مهمان: اسدلله امرایی
یاشار کمال رفت. مثل خیلی‌های دیگر که می‌روند. یاشار کمال گردن‌کش بود. بارها به زندان افتاد تا ننویسد، اما نوشت. برای او انسانیت مهم‌ترین عنصر زندگی بود. به همین علت هم یوغ نظامیان و ناسیونالیست‌ها و کمالیست‌ها را نپذیرفت. از ظلم علیه کردها همان‌قدر برمی‌آشفت که نادیده گرفتن کشتار ارمنیان و این اواخر از دودوزه بازی کردن اردوغان در ماجرای داعش. او ادیب بود اما ادبیات را وارد سیاست کرد. [ادامــه]

این یک بازی وبلاگی ست، از نوع جدی و کمی سخت
پارسادیروز پریروز برای پسرم، پارسا، شب‌هایی را مرور می‌کردم که نه تنها بی‌پستانک نمی‌خوابید که یکی دیگر هم باید توی دستش می‌گرفت تا چشم ببندد. خوابش که سبک می‌شد، پستانکِ توی دهانش را درمی‌آورد و آن یکی را که هوا خورده و خنک مانده بود، می‌چپاند توی دهان کوچکش و دوباره غرقِ خواب می‌شد. دو هفته‌ی دیگر ده سالش تمام می‌شود و می‌رود توی یازده‌سالگی. و این روزها یا تعداد گل‌های زده‌اش توی فوتبال مدرسه را به رخ من می‌کشد یا گیتارش را می‌آورد و به قول خودش ریتم تازه‌ای را که ساخته و درآورده اجرا می‌کند. وبلاگ خوابگرد حدود سه سال از او بزرگ‌تر است. برای پسرم خیلی کارها کردم و از خیلی کارها پرهیز کردم تا بالید و بزرگ شد و به امروز رسید. حکایت خوابگرد اما فقط «برای» نبود. هم «برای» او و هم «با» او چه کارها که در این همه سال نکردم. نمی‌خواهم از کارکردها و خوبی‌ها و پیامدهای وبلاگ‌نویسی بگویم، قصدم انداختنِ نیم‌نگاهی ست به تاریخ شخصی وبلاگ خودم.

اعتراف می‌کنم که از نخستین روز، رفتارم در وبلاگ‌نویسی و اداره‌ی خوابگرد جاه‌طلبانه بوده است.... [ادامــه]

زمانی برای خودکشی فریتس راداتس در دقیقه‌ی نود
فریتس راداتسحبیب حسینی‌فرد:
۱۳ سالی را در آلمان شرقی به سر آورد، و مدیر یک انتشاراتی بزرگ بود. اما تحمل نتوانست کرد و راهی آلمان غربی شد. مدت‌ها سرویراستار یکی از بزرگ‌ترین انتشاراتی‌های آلمان غربی بود و بعداً ۷ سالی سردبیر بخش فرهنگی هفته‌نامه‌ی «سایت» [دی‌تسایت] شد. هنوز هم گفته می‌شود که هیچ‌کس به اندازه‌ی او بر حیات و ممات و گسترش نفوذ تسایت و ارائه‌ی شکل جدیدی از بخش فرهنگی در نشریات تأثیر نداشته است. او بود که پای بسیاری از نویسندگان و هنرمندان اروپای شرقی و آمریکا را به تسایت باز کرد و در این زمینه با مصاحبه‌هایش معیارگذار شد. [ادامــه]

رمان نگهبان پیمان اسماعیلی در چند نگاه

احمدرضا توسلینویسنده‌ی مهمان: احمدرضا توسلی
«نگهبان» داستان نسل‌هایی ست که فرزندان خویش را با چنگ و دندان از میانِ آهن‌پاره‌ها یا گله‌ی گرگ‌ها بیرون می‌کشند و خود را برای آن‌ها فدا می‌کنند. پیمان اسماعیلی نویسنده‌ی مجموعه‌داستان تقدیر‌شده‌ی «برف و سمفونی ابری» در اثر تازه‌اش با ایجاد فضایی گوتیک، روایتی جذاب را از قصه‌ی «سیامک» در سه برش زمانی‌ ـ ‌مکانی تهران، جنوب و گردنه‌های سردسیر کردستان ارائه می‌دهد.

برخلاف فضای دلهره‌آور رمان که ما همواره در آن با طبیعتی خشن و یا فضاهای بسته‌ی تاریک روبه‌رو هستیم، شخصیت‌ها در تلاشی ستودنی برای یافتن زندگی از میان قطعیتِ بی‌رحم مرگ‌ اند و هنگامی این رمان جذاب‌تر می‌شود که با خرده‌فرهنگ‌ها و روایات بومی می‌آمیزد.

اختگی و جاودانگی
در شروع رمان با کیومرث (پدر) و مادرِ سیامک رو‌به‌رو می‌شویم که در تصادفی مرگبار جان می‌دهند اما تنها فرزندشان زنده از حادثه بیرون می‌آید. گرچه جراحت او موجب مقطوع‌النسلی‌اش می‌شود. اختگی که موجب کشمکش‌های برونی و درونی در طول داستان است، در تقابل با «جاودانگی» قرار می‌گیرد. سیامک صورت راننده‌ی کامیونی را که با پیکانِ کیومرث تصادف می‌کند، به شکل حیوانی شبیهِ گرگ می‌بیند و این گرگ در طول رمان نماد تمام درنده‌خویی‌ها ست که به شکار حیات و جاودانگی می‌شتابد. [ادامـــه]

شیرینی زبان ـ ۱۸
رضا بهاری کتابی دارد به نام «به زبان آدمیزاد» که مجموعه‌ی یادداشت‌های او ست در ستایش پاکیزه‌نویسی و نکوهش شلخته‌نگاری در متون اداری و رسمی. می‌خواستم در معرفی این کتاب بنویسم، اما بهتر دیدم چکیده‌ی بخشی از آن را در حد این ستون بیاورم که مربوط است به مشهورترین فعل عتیقه در متون اداری و حتا غیراداری، یعنی «می‌باشد».

فعل‌های عتیقه نوشته‌ی شما را کهنه و ناصمیمی و خشک و بخشنامه‌ای می‌کنند. سعی کنید، در نوشتار هم مثل گفتار، هرگز از آن‌ها استفاده نکنید. اصناف دست‌به‌قلمی هستند که موفق شده‌اند این فعل‌های موذی و بی‌ریخت را در قلمرو قلم‌های خودشان تقریباً به طور کلی قلع و قمع کنند و قال قضیه را بکنند. آن‌هایی که تقریباً موفق شده‌اند روزنامه‌نویسان اند و آن‌هایی که به کلی موفق شده‌اند داستان‌نویسان. [ادامــه]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.